|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
کتاب (1)
    خواندن شناسنامه کتابها رو خیلی دوست دارم چون اطلاعات خیلی زیادی میشه ازشون به دست آورد، مثلا: نام خانوادگی کامل نویسنده، نام، سال تولد و احیانا اگه نویسنده به ملکوت اعلی پیوسته باشه سالمرگ نویسنده و ... . اگه کتاب برگردان شده باشه در شناسنامه علاوه بر مشخصات نویسنده، مشخصات برگردان (مترجم) هم نوشته میشه.
بعد از شناسنامه خواندن جملاتی مثل:
- تقدیم به فرزند پرهیزگارم سهیل که فروغ ایمان در چهره پاکش تابندگی خاصی دارد (چه کنم دلم از سنگ که نیست - مهدی سهیلی)
- تقدیم به خورشیدی که از آسمان قلبم رو به مغرب نهاد ولی هنوز ویرانه ی دلم به یادش چون آتشکده ای متروک می سوزد ... تقدیم به پدرم سرهنگ فرامرز پیکر (فیزیک - دکتر خشایار پیکر)
- تقدیم به همسر و فرزندم که بدون کمک و حوصله ی آنها انجام این کار امکان پذیر نبود (برنامه نویسی به زبان ++C - مترجم: دکتر مرتضی صاحب الزمانی)
- ...
چقدر دوست داشتم یکی هم تو خانواده ی ما نویسنده بود و کتابشو به من تقدیم می کرد! گرچه در مقدمه کتابهای تخصصی کامپیوتر چاپ 86 موسسه فارابی برای همکاری های بی شائبه ام (!) - به عنوان ویراستار علمی- ادبی - تقدیر و سپاسگذاری شد اما تقدیر کجا و تقدیم کجا !!!
من هم می خوام اگه روزی، روزگاری گذرم به دباغ خونه افتاد و کتابی نوشتم کتابم رو اول به کسی تقدیم کنم که به ام زندگی داد بعد اگه لازم بود سلسله مراتب هم رعایت خواهد شد!

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
مجازی - حقیقی
مریم دانشجوی کارشناسی ارشد علوم ارتباطات از جادوی کلمات نوشته؛ نوشته: گاهی وقتا بعضی از لغات توی ذهنت زنگ می زنن البته نه صرفا به خاطر قدیمی بودنشون بلکه به خاطر هشدارهایی که از شدت تپیدنشون توی مغزت به جا می مونه ... ادامه متن رو که می خونم با خودم فکر می کنم مریم هم توی این زمستون نوستالژی بچگی گرفته(!). دکتر میر سیدی نوشتن: هر بار که می روی رسیده ای، پیش خودم فکر می کنم این احتمالا این معنی رو هم می ده که "زندگی مثل ریاضیاته، به راه حل نمره میدن، نه صرفا به جواب!"خوشم میاد، از خودم می پرسم: پس یعنی من هم رسیده ام! نه؟!، پست قبلیشون رو هم می خونم: پنجشنبه، 15 آذر، 1386 تازه چه خبر ؟: امروز گلاب به و روتون از سر صبح هی خبر بد .. هی انرژی منفی .... من بازم تو دلم می گم ای بابا خانم میر سیدی! تازه چه خبر!؟!؟ خانم اسلامی با تیتر "به کدامین سو؟" بروز شدند و از بهمن گفتند بهمن که نماد خاطرات انقلاب است و چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم ... میدانی که حداقل در ۳۴ سال گذشته وقایع زیادی از تاریخ معاصر ما در آنجا اتفاق افتاده میدان آزادی است و هر سال در نقطه عطف پیروزی انقلاب اسلامی همه آنجا جمع میشوند ... و عکسی که نه تنها خانم اسلامی بلکه همه به عنوان ایرانی شرمنده می شویم. آقای رنجبران بیشتر به حال و هوای معنوی این روزها نزدیک است: یک عاشورای دیگر هم گذشت ... به خیلی های دیگه هم سر می زنم، تازگی ها خیلی ها را هم زیر ذره بین می برم! به وبلاگها که سر می زنی انگار نویسنده تمام که نه ولی بخش بسیاری از شخصیتش را روی میز تشریح - جلو چشم تو - گذاشته.(بگذریم که بعضی ها در وبلاگهایشان هم باز نقاب به صورت دارند). مورد دیگری که نظرم را جلب کرده شمار کامنت هاست. میگن "هر که بامش بیش برفش بیشتر" ولی در مدت کوتاهی متوجه شدم این ضرب المثل در این مورد خیلی هم صادق نیست[!]. به قول پدر بزرگم بگذریم!
امروز با علیرضا به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم ها به وبلاگ جان و شخصیت می دهند و گاهی وبلاگ به آدم ها جان و شخصیت! یعنی گاهی شخصیتی حقیقی به چیزی مجازی جان می دهد و گاهی چیزی مجازی به حقیقتی جان! گاهی هم هردو !!!


نوشته شده در خیلی وقت پیش (حدودا 10 تا 15 روز قبل از تاریخ درج مطلب)

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
...!
همه نابغه ها يکي يکي از بين ما رفتند ...
                                    سعدي، حافظ، ابن سينا، ... منم حال خوشي ندارم.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
کودکی
از میان کوچه پس کوچه های کودکی / کنج ذهنم خاطراتی پاک و بی لک مانده است / یاد باد آن کودکی هایی که از آنها فقط طرح ماتی از نگاه یک عروسک مانده است / تلخ و شیرین ، زشت و زیبا هرچه بود آن روزها / زندگیمان سرخوش و سرشار و عالی می گذشت / باد بود و بادبادکها و بامی کاهگلی / روزگار انگار در باغی خیالی می گذشت / هر کسی آن روزها با سبزه و گل انس داشت / هر نگاهی با نگاه ماه و ماهی دوست بود / قلب مادر لحظه های خوب مار را می شناخت / با دل من مثل بابا تا بخواهی دوست بود / صبح های با صفای بود وقتی که پدر دستهایش بوی بوی گرم نان سنگک می گرفت / عصرهای با صفایی بود وقتی که حیاط بوی خاک خیس و انگور و لواشک می گرفت / می شد آن شبها به روی بام خوابید و شمرد هر شهابی را که کنج آسمان پر می کشید / یا که می شد گوشه ی دنجی نشست و پاک کرد / خط سرخی که معلم توی دفتر می کشید / بچه بودیم و نفهمیدیم در احساسمان / حس و حال سادگی افتادگی از یاد رفت / خواب بودیم و ندانستیمان روی بامها / کودکی با بادبادکهایمان بر باد رفت.


این متن رو یه روز شیرین تو سالن امتحانات برام نوشت، اون روز برادران نیروی انتظامی مشغول ارائه روشهای دفاع در مقابل مزاحمین خیابانی و بیابانی و ... اینا بودن، ما هم ته سالن از موقعیت به نحو احسن استفاده کردیم!

 ... 17 بهمن، تولدت مبارک شیرین گندمک!

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
"تشکر" یا "انتظار"
گاهی اوقات آدم کاری برای کسی انجام میده ... بی منت، بی چشم داشت، بی هیچ قصد و غرض ... ولی پشیمون میشه، یعنی پشیمونت می کنه ... همون که براش کاری انجام دادی پشیمونت می کنه ... یعنی آدم انتظار یه تشکر خشک و خالی هم نداشته باشه؟! ... تشکر انتظار زیادیه؟! آدم به خودش میگه: دیگه پشت دستمو داغ می کنم کاری برای همچین آدمی انجام ندم ... اما بعد به خودش میگه: نه دیگه! این جوری هم که نیست طفلک! از این اخلاقا نداره که! حتما نتونسته، وقت نداشته، بالاخره یادش میفته، شاید چون دستش تو کار نیست قدر زحمت منو نمی دونه و ... . با هزار و یک حرف سر خودتو کلاه می ذاری! هنوز چشم انتظار همون تشکر خشک و خالی هستی تا اینکه طرف بالاخره یادش میفته و شرمنده ات می کنه، اینقدر تشکر میکنه تا شرمنده شی و خودت اعتراف کنی که: ای بابا! کاری نکردم، قابل شما رو نداشت، این چه حرفیه؟! وظیفه است قربان، نه! چه زحمتی ؟! تا باشه از این زحمتا و ... حالا چی می گی !!!

نه به اون دپرشن حادی که برای تشکر نکردنش گرفته بودی، نه به این تعارف تیکه پاره کردن هات! تعادل داشته باش یه ذره!




برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ــــــــــــــــــــــــــــــــــ یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخـت مـن طریق مـروٌت فرو گـذاشت ـــــــــــــــــــــــــــ  یــا او به شاهـراه طــریقت گــذر نکـرد

گفتـم مگـر به گریه دلش مهربـان کنـم ــــــــــــــــــــــــ  چون سخت بود در دل سنگش اثـر نکرد

شوخـی مکـن کـه مرغ دل بـی قـرار من ــــــــــــــــــــــــــ   سودای دام عاشقی از سر به در نکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من ـــــــــــــــــــــــــ  کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گــذر به ما چو نسیم سحــر نکرد


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
فال !

دو روز پیش، جمعه بعد از ظهر (12 بهمن) داشتیم از مهمونی بر می گشتیم، توی خیابون منتظر ماشین ایستاده بودیم و من حسابی تو فکر بودم که یه دفعه یه پسر بچه 7-8 ساله اومد جلو و گفت: "فال نمی خری؟!"
من که حسابی تو فکر بودم گفتم "چی؟!"
گفت: "فال بخر!"
گفتم "فال هات چنده؟"
گفت : "یکی 100!"
یکی ازش خریدم. از اونجایی که داشتم فکر می کردم و نمی خواستم بشتر از این رشته افکارم پاره بشه فال رو تو دستم نگه داشتم و بعد از 10 دقیقه - یک ربع بازش کردم تا بخونم. نوشته بود:
مخور باده ی طرب انگیز عشق را
جامی نداد و زهر جدائی چشاند و رفت
چو بنده را سعادت خدمت نداد دست
بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت

کاغذش رو تا کردم و تو مشتم نگه داشتم. پسر بچه دوباره اومد؛ گفت: "فال بخر!"، توی صورتش نگاه کردم و لبخند زدم، نشناخت که چند دقیقه پیش به من فال فروخته دوباره گفت: "فال نمی خری؟!" مشتم و باز کردم و کاغذ فال رو بهش نشون دادم خندیدم و بهش گفتم: "چند بار؟!"؛ پسر بچه با تعجب دستی به کلاهش کشید و گفت: "اِاِاِ !!! تو کی فال خریدی؟؟؟"، باز با هم خندیدیم و رفت ...

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
سیب


ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
                       یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ...


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
جلد شناسنامه ام درد می‌کند
سجاد صاحبان زند، چلچراغ:

بعضی ها شاعرهای خوبی هستند، اما این خوب بودن تنها روی صفحه کاغذ معنا پیدا می کند. بعضی ها آدم های خوبی هستند، اما شاعر نیستند. خوبی شان تنها به چند نفری می رسد که در کنارش هستند. در این میان کم اتفاق می افتد که شاعری، هم در زندگی و هم روی کاغذ شاعر باشد.

قیصر امین پور شاعر است. یعنی ارزش کلمه ها، موسیقی کلام، محتوای جمله ها، هیاهوی لحظه ها و در نهایت نبض زندگی را خوب می داند. قیصر امین پور شاعر است. شاعر به همان معنایی که در فکر هیاهو نیست. وقتی می خواهند اسم خیابانی را به اسمش نام گذاری کنند، با همان صدایی که کمتر بلند می شود، اعتراض می کند. او خود را کوچک ترین می داند. شاعر همیشه خود را کوچک ترین می داند. نه آن که بخواهد از سر تفریح، ادا دربیاورد و بی خودی شکست نفسی کند. نه. شاعر اگر خود را از همه پایین تر نبیند، نمی تواند بنویسد. اگر کسی بتواند شعار بدهد و بدون سرودن شعر، در دل همه جا باز کند، چه نیازی دارد شعر بنویسد. شاعری به قول شاملو، گفت وگوی انسان است با خود. و همیشه یک انسان تنها، با خود حرف می زند، نه آدمی که دورادورش را کرور کرور پر کرده باشند.

قیصر امین پور دکترای ادبیات دارد. ده سال است که دکترا گرفته است. اما این باعث نشده که به جای حرف زدن به دستور زبان و غلط املایی فکر کند. قیصرحتی وقتی به نقد و نظر روی می آورد و از دانش خود مدد می گیرد ، باز تازه گو است و نو پرداز .« سنت و نو آوری در شعر معاصر » از همین نوع کتاب هاست که چشم انداز تازه ای پیش چشم هایت برای نگاه کردن به شعر معاصر می گشاید .قیصر شاعر اما خودش را آزاد می گذارد تا هر آن چه را که دل تنگش می خواهد بسراید. گاهی با کلمه ها بازی می کند، اما این کارش فقط از سر تفنن نیست. بر عکس او اعتراضش را پشت این بازی قایم می کند تا کسی که درد کشیده نیست، فقط به همان ظاهر سرگرم باشد و هر آن که به دنبال پیچش مو است، عمق قضیه را ببیند.

«از تمام رمز و راز های عشق/جز همین سه حرف/جز همین سه حرف ساده میان تهی/چیز دیگری سرم نمی شود/من سرم نمی شود/ ولی........ راستی/ دلم/ که می شود.» شاعر ظاهرا در این شعرش در حال بازی با کلمات است. او به کلمه عشق که از سه حرف ع.ش.ق تشکیل شده، فکر می کند و به نظرش می رسد که چقدر این کلمه بی معنی است. چطور آدمی می تواند زندگی اش را سر این کلمه سه حرفی به تاراج بگذارد. نه ، نمی شود. هر جور که حساب کنی، نمی شود. نمی شود سر در آورد. اما شاعر بازی را یکدفعه عوض می کند. با دل که می شود. همین کلمه سه حرفی، چه کارها که با دل نمی کند. کسی با سر عاشق نمی شود. همه با دل عاشق می شوند.
اما گاهی کار از این هم ساده تر می شود. آن قدر ساده که وقتی سطرهای شعر را می خوانی حس می کنی، کسی پشت این کلمه ها با تو حرف می زند: «گاهی/ از تو چه پنهان/ با سنگ ها آواز می خوانم /و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم/ این روزها گاهی/ از روز و ماه و سال، از تقویم/ از روزنامه بی خبر هستم /حسمی کنم گاهی کمی کمتر/ گاهی شدیدا بیشتر هستم ...» به نظرم نمی شود از این ساده تر گفت. شاعر به راحتی و بدون هیچ پیچش کلامی حرفش را می زند. اما با کمی دقت بیشتر که به شعر نگاه کنیم، چیزی هست که در نگاه اول به چشم نمی خورد. شاعر می گوید که با سنگ آواز می خواند. نکند منظورش همان «سنگ به دندان آمدن» باشد. یعنی آن که با دشواری می خواند. نکند بغض گلویش را گرفته باشد؟ اما اگر یک جور دیگر به کارش نگاه کنیم، او با سنگ آوازمی خواند. نکند منظورش از سنگ، همان آدم های بی احساسی باشد که تفاوت میان سنگ و رنگ را نمی دانند؟ شعر یعنی همین. یعنی آن که بشود از ظاهرش چیزی فهمید و بعد اگر حوصله بود، به اعماقش سفر کرد. درست مثل شعرهای حافظ: «گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید» حافظ این شعر را حدود هفتصد سال قبل سروده. به نظرم الان هم نمی شود از آن ساده تر و روان تر گفت.

قیصر امین پور، در شعر زندگی می کند. شعر بی ادعاست. باید سراغ بروی و آرام بخوانی اش. شعر هیاهو ندارد. طبلی نیست که با اشاره ای به صدا در آید. بایدآرام کنارش بنشینی تا با تو حرف بزند. شعر میان خلوت تو و خودش با تو حرف می زند. از جمع فراری است. به همین دلیل است که شاعر ما، چندی است که تن به مصاحبه نمی دهد. وقتی سراغش می روی خوشرو تر از تمام کسانی که دیده ای با تو حرف می زند. اگر در جمعی باشی و حواست نباشد، دستی به شانه ات می زند. اما همان لحظه که می خواهی دکمه ضبط صوت را روشن کنی، حس می کنی شاعر از بچگی فارسی نمی داند: «دردهای من نگفتنی/دردهای من نهفتنی است/دردهای من/گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست/درد مردم زمانه است/مردمی که چین پوستینشان/مردمی که رنگ روی آستینشان/ مردمی که نام هایشان/جلد کهنه شناسنامه هایشان/درد می کند /من ولی/تمام استخوان بودنم/لحظه های ساده سرودنم/درد می کند...» او نمی خواهد خلوت تو و خودش را در چند هزار نسخه تکثیر کند. می خواهد شعری باشد که با یک نفر خلوت کرده است.

قیصر امین پور، در بند ادا در آوردن نیست. راحت است. نمی ترسد که بگویند، «آقای دکتر، اینها چیه که می گین.» راحت حرفش را می زند. تعارف هم ندارد: «اینجا همه هر لحظه می پرسند:/«حالت چطور است؟»/اما کسی یکبار/ از من نپرسید/:« بالت...» شاعر راست می گوید. کمتر کسی واقعا از حالمان می پرسد. این جمله بیشتر با عادت بیان می شود. همین جوری گفته می شود.حال و بال هم قافیه هستند. اما کمتر کسی به فکر بالا رفتن است. حال و بال فقط در یک حرف با هم فرق دارند. اما همین تفاوت ساده، بعضی وقت ها چه کارها که نمی کند: «وقتی که یک تفاوت ساده/ در حرف/ کفتار را به کفتر تبدیل می کند/ باید به بی تفاوتی واژه ها/و واژه های بی طرفی مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف بخوانی/نان است!» شاعر باز در حال بازی کردن با کلمه است. نان، مثل درد از هر دو طرف یک جور خوانده می شود. اما همین تفاوت های جزئی است که دمار از روزگار آدم در می آورد. بعضی ها نان را از آن طرف می خوانند و بعضی ها از این طرف، اما هر دو صدا شبیه هم می شود. گاهی تشخیص خیلی سخت می شود.
قیصر امین پور از گذر زمان می گوید. از لحظه هایی که از دست ما لیز می خورند و فرار می کنند. از لحظه هایی که سپیدی مو، چروک صورت و در برابر عشق را به ما هدیه می دهند، حرف می زند. در نهایت او از زندگی حرف می زند. او به خندیدن تعهد دارد، خود را به گریه کردن مقروض حس می کند و وقتی با او باشی، ناگهان می بینی که دیرت شد. زمان خیلی سریع گذشت. وقتی بهت خوش بگذرد، زمان سریع تر می گذرد: «حرف های ما هنوز نا تمام.../تا نگاه می کنی:/وقت رفتن است/باز هم همان حکایت همیشگی!/پیش از آنکه با خبر شوی/لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود/آی.../ای دریغ و حسرت همیشگی!/ناگهان/چقدر زود/دیر می شود!»

«تنفس صبح»، «در کوچه آفتاب»، «مثل چشمه ، مثل رود»، «ظهر روز دهم»، «آینه های ناگهان»، «گل ها همه آفتابگردانند»، «گزینه اشعار»، «بی بال پریدن»، «طوفان در پرانتز»، «به قول پرستو» و «سنت و نو آوری در شعر معاصر» کتاب های قیصر امین پور هستند.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
انتخاب

- آقايون، خانوما چي ميل داريد؟
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- آب پرتقال
 - مي خواي متفاوت باشي، نه؟!
 محمد گنجي               

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
هر بار که می روی، رسیده ای!!!

از اول صبح تلفن، تلفن، تلفن ... این به آن پاست می دهد: خانم همین شماره تلفن، آخرش 50  رو بگیر، مربوط به ما نیست! ... دوباره: 49 رو بگیرید جانم، مربوط به ما نمی شود!؛ یک بار دیگر ... این بار شماره جدیدی می دهند ... بالاخره جواب میدهد: ... بله دو نوع شرط عضویت داریم، یکی شرط سنی، یکی شرط تحصیلی.
- میشه یه کم توضیح بدین؟
- بله خواهش می کنم ...
- مدارک لازم؟
- 4 قطعه عکس، کپی کارت دانشجوئی، 2 کپی از شناسنامه متقاضی ...
- چه زمانی خدمت برسم؟!
- والا الان که عضو نمی گیریم ... از اوایل اسفند در خدمتتون هستیم، تشریف بیارید برای ثبت نام!
تشکر می کنم و بعد از 45 دقیقه تلفن بازی برای همین 5-6 تا جمله تلفن رو قطع می کنم!


خانم میر سیدی نوشتند که:
پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می‌‌دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود. دوست من تقدیرش را دوست نداشت و آن را چون اجباری بر دوش می‌کشید. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ دوست کوچولوی من رو به خدا کرد و گفت:«این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی‌کردی. من هیچ‌گاه نمی‌رسم، هیچ‌گاه. خدا کوچولو  را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود. و گفت: «نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ‌کس نمی‌رسد. رسیدن در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هربار که می‌روی، رسیده‌ای.
 و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌کشی؛ پاره‌ای از مرا.»
خدا کوچولوی سنگی را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتی اگر اندکی؛» و پاره‌ای ار «او» را با عشق بر دوش کشید.


و من فکر می کنم چقدر خوب میشد که هر لحظه پر بودم از رفتن و حس رسیدن، حتی با نرسیدن

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
زمستون، برف، سرما یعنی:
- قطع شدن یا افت فشار گاز (حتی در ناف تهران)
- یخ زدن شیر آب حیاط و ترکیدن لوله
- پارو کردن برف روی پشت بوم توسط دایی خودت و پسر دایی محترم مامانت و ایضا شیطونی ناجوانمردانه همون 2 تا آدم گنده و پرت کردن گلوله های فشرده و سنگین برف (تقریبا اندازه یه توپ فوتبال) به سر و صورت شما از همونجا یعنی پشت بام (حسابش رو بکنین گلوله های برفی سفت و سنگین که با شتاب از ارتفاع پرتاب میشن چقدر درد دارن! نهایتا بعد از اعتراض به این شوخی شهرستانی بدهکار هم بشی!!! واه واه چه لوس ... چی میشد حالا مثلا؟! فوقش دماغت می شکست دیگه!... والا! طلبکاره!).
- یخ زدن و شکستن ظرف آب پرنده های بیچاره از سرما و یخبندان
- استقبال گرم دوستان با گلوله های برفی (به مناسبت رؤیت جمال دوست پس از نود و بوقی!)
- پاسخ به محبت صمیمانه و سرد دوستان ایضا با گلوله های برفی
- ساخت یه آدم برفی به هیبت "حسن گلاب" و داغ شدن بازار عکس و عکاسی (دسته جمعی با حسن گلاب - ایستاده با حسن گلاب - نشسته با حسن گلاب - یه نفره با حسن گلاب - Portrate - Lanscape ) کلا همه در معیت حسن گلاب برفی!
- صرف باقالی در هوای -9، -10 درجه!
- نوشیدن یک لیوان (!!!) چای داغ و یخ زدن بخار چای!
- رونق بازار تعریف و تمجید از شال گردن و کلاه دست باف (حین نوشیدن چای داغ!)
- سه بار سر خوردن پدر بزرگ . افتادن روی برف و یخ (و شکر خدا به دلیل به خیر گذشتن خطر)
- گل کردن احساسات انسان دوستانه به مناسبت سرمای بی سابقه در اکثر نقاط کشور (کم کردن بخاری برای اینکه با تمام وجود درک کنیم دیگران - مثلا در مازندران - دارن از سرما می لرزن!)
- پوشیدن جوراب، شلوار گرم، بلوز گرم و ژاکت، استمرار احساس سرما تا مغز استخوان!
- غلیان هر چه بیشتر احساسات آقای اصغری (کارشناس هواشناسی) نسبت به استمرار موج سرما در کشور (وای!!! آقای اصغری بگو بره! بگو بره دیگه تمام نسوجمون یخ زد! بگو نیاد!)
- گل کردن بحث های سیاسی و انتقادات و اظهار نظرات نسبت به کوتاهی مسئولین و ظهور مشکلات گرمایشی (بی خیالی در 8-9 ماه اول سال و بیدار شدن از خواب خرگوشی در 3-4 ماه آخر سال)
- صدای جیغ و آژیر خطر هنگام نزدیک شدن دستی برای زیاد کردن شعله بخاری (مگه نمی بینی مردم تو این سرما ... خوب برو بیشتر لباس بپوش! ... استفاده از پتو!!!!)
- پیدا کردن مهارت در پاتیناژ، و اسکی روی برف بدون هیچ ابزار و وسیله مخصوص!
- غصه خوردن برای متکدیان محترم در سرمای سوزان زمستان
- فوران حس نوستالژی و فلش بک های مستمر به خاطرات گذشته صرفا به دلیل تحصن در منزل و بی کاری!
- چک کردن کامنت های قدیمی
- مرور 100 باره و 1000 باره وقایع 6-7 ماه اخیر
.
.
.
فهمیدن عمیق معنی زمستان و سرما (زمستان است!)
برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب