|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
جواب سلام
خدای من سلام!
خدا! می دانی، فکر می کنم چند وقتی است جای هوا، زمینت را خلاء پر کرده؛ آخر دیگر هیچ چیز پژواک ندارد. مگر قانون این نیست که هر عملی عکس العملی دارد؟ خب پس کجاست عکس العمل؟ چرا هر چه می دویم نمی رسیم؟ اینجا مگر تهران تو نیست، پس چرا انگار که در کویرت تشنه مانده باشیم همه اش سراب می بینیم جای آب؟
دیگر حتی جواب سلاممان هم نمی رسد. جواب سلامی که تو گفتی واجب است. خدا! نمی شود مرا از وسط این تهران بلند کنی ببری جایی کوهستانی که آنجا حداقل پژواک صدای خودم به خودم برگردد؟ گرچه اگر من منم که از آنجا هم خسته می شوم می گویم مرا برگردان همینجا!
خدا! گفتن ندارد که تو بهتر از بقیه می دانی؛ چند روزیست به شدت حالم بد است. دلم گرفته، شاید بیشتر و معتنابه تر از آن یک ابر! فقط به خاطر همین جواب سلام هایی که گاهی می رسد... گاهی نمی رسد!
 
طنین
 
 

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
نگاهی در راه مانده بود...
نگاهی در راه مانده بود            
و صدایی در تنهایی می گریست...

 
روز رفتنت را هیچ کس از یاد نمی برد؛ بابا مثل بید می لرزید، هیچ  وقت این طور گریه ی یک مرد را ندیده بودم. همه چیز در سه شنبه اتفاق افتاده بود زمانیکه تازه از مدرسه برگشته بودم. هنوز قاشق دوم غذا به سومی نرسیده بود، تلفن زنگ زد... آنسوی خط به بدترین شکل، بدترین خبر زندگی ام تا به آن لحظه را داد. گفت که تو دیگر بین ما نیستی... و چقدر سخت سخت بود توضیح نبودنت به خواهرانت... به بابا چه می گفتیم؟! یکدانه فرزندت؟!
هیچ کس نه توان گفتن داشت، نه توان شنیدن ... همه تا شب اینجا، خانه ی ما جمع شدند. فردا تو را به آغوش خاک سپردند... .

همه می گفتند تا فردا بدون تو دوام نمی آورند... می گفتند مگر میشود بی تو زندگی کرد... همه می خواستند با تو بیایند... همه آرزو می کردند کاش آنها جای تو می رفتند.

اما هیچ کدام با تو نیامدند ... خدا هیچ کدامشان را جای تو نبرد و تو هم برنگشتی... همه بی تو زندگی کردند و تا فردا که هیچ، تا الان که 4 سال از آن 23 اردیبهشت می گذرد هم دوام آورده اند. ولی همیشه به یادتند... حتی اگر مشغله های رنگارنگ زندگی آنها را از یادت گاهی غافل کنند... باور کن!
 
بابا حسن

راستی بابا! می دانی من هنوز وقتی اسمارتیزهای رنگی می بینم دست و پایم شل می شود؟!.می دانی هنوز هم می شود با یک بسته اسمارتیز گولم زد؟! می دانی هر بار که اسمارتیز می خورم محال است یادت نکنم؟!. می دانی دلم می خواهد باز هم از آن ژله گیتاری ها و هوبی برام بخری؟! راستی یادت هست هر بار که از درس و مشقم می پرسیدی، می گفتی: چن تا صفر گرفتی؟! چن تا تک گرفتی؟!... باید بگم تو این مورد  شرمنده! نمی تونم یادت کنم چون هنوز تک نگرفته ام! ولی تا دلت بخواهد بچه مثبتی شده ام که بیا و ببین! باور کن!!
راستی دیروز پسرت به من و علیرضا سفارش کرد برایت یاسین و دو رکعت نماز بخوانیم، رسید ؟

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
روزمرِگی
سکانس اول:
همه چیز تقریبا عادی است. مثل همیشه سر وقت از در می زنی بیرون اما چون می ترسی اتفاق پیش بینی نشده ای بیافتد معطل نمی کنی و سوار اولین اتوبوس ریالی می شوی. خوب است. 45 دقیقه به شروع اولین کلاس وقت باقی است. کرایه را می دهی و پیاده می شوی: 100 تومان. سوار اتوبوس بعدی می شوی چون وقت داری این بار بلیط را آماده می کنی و در دست می گیری؛ هر چه اما اتوبوس بلیطی می آید از ازدیاد مسافران در حالت آماده باش انفجار به سر می برد!. همین طور منتظر بعدی و بعدی و بعدی می مانی ... نه انگار قرار نیست اینها جا - حتی برای ایستادن - داشته باشند. دیگر وقت را هدر نمی دهی؛ سوار اولین اتوبوس ریالی می شوی. 20 دقیقه بعد پیاده می شوی. 100 تومان. مسیر بعد تاکسی های خطی تا جلو دانشگاه ... 150 تومان. اگر شانس نیاوری و استاد تاخیر نداشته باشد، الان باید 5-10 دقیقه ای باشد که سر کلاس است.

سکانس دوم:
 پله های 5 طبقه می دوی... نفس نفس می زنی و اجازه می گیری. خدا را مدرسه نیست و گر نه باید دوباره 5 طبقه بروی پایین خدمت ناظم گرامی و برگه تاخیر بگیری و دوباره 5 طبقه ...!. مثل مسجد، بچه ها برایت جا گرفته اند. خدا خیرشان بدهد و گر نه باید بروی در شلوغی ته کلاس بنشینی. انگار فقط ردیف اول و نهایتا ردیف دوم سر کلاسند... از بس که غرغر می کنند 15 دقیق زودتر کلاسی را که از اول هم کلاس! نبوده تعطیل می کنند دانشجوالله بروند سلف غذا بخورند!

سکانس سوم:
 خدا برادر بعضی خواهر ها را نگه دارد که نمی گذارند خواهران دینی شان در صف های طویل سلف خسته شوند ... و تو سوال می کنی اینها با خواهران خونی خودشان هم اینقدر مسالمت آمیز برخورد می کنند؟! بعید است! بعد از حدود 25 دقیقه با 5 ظرف از صف بیرون می آیی ... دست یکی از آن 4 نفر دیگر 2-3 تایش را برمی دارد که کمکت کند... .

سکانس چهارم:
ساعت 1:30 همه اکیپ ها در نماز خانه جمعند تا 1:45 دقیقه خالی بین دو کلاس را با هم (خوش) بگذرانند و مشق شبهای نوشته شان را یکی دیکته کند، بقیه بنویسند ... یکی می خواند، یکی عقب می ماند، یکی خودکارش نمی نویسد، یکی به یکی دیگر پس گردنی می زند که" اووووی! چرا بلند بلند می خوانی!؟ تو دلت بخوان!!!". می خندیم ... صدای مردانه ای می گوید یا الله! همه جمع و جور می شوند. می گوید: "خانمها از نماز خونه برید بیرون می خواهیم فرشها را جمع کنیم". اول فکر می کنیم شاید می خواهند فرشهای معطر نمازخانه را ببرند، بشویند ولی طولی نمی کشد دوزاریمان می افتد که اِ اِ اِ! کارشناسان محترم پنجشنبه، جمعه و شنبه کنکور کارشناسی ارشد دارند، می خواهند صندلی هایشان را بچینند. برای کارشناسان محترم آرزوی قبولی کارشناسی ارشد می کنیم و می آییم بیرون. نطق همه کور می شود، باید مودب در حیاط بنشینند. وقت نمی گذرد ... .

سکانس پنجم:
در اولین دقایق کلاس با استاد طی می کنند که کلاس را یک ربع زودتر تعطیل کند؛ او هم که خسته است قول می دهد که اگر همکاری (!) کنیم یک ربع زودتر برویم؛ ما هم همه همکاری خودمان را مبذول می داریم که یک ربع زود تر به منزل عزیمت کنیم.

سکانس ششم:
با دو نفر همراه مسیر برگشت را تا ایستگاه گپ می زنیم، وسط راه از درختهای توت کنده نمی شوند، وقتی از درخت جدا شده اند که مانتو و مقنعه شان خاکی است، با درخت بخت برگشته کشتی گرفته اند! خب بابا توتهای بیچاره هنوز نرسیده اند! چرا درخت را قسم می دهید؟!

سکانس هفتم:
قصه آمدن تا دانشگاه باز هم تکرار می شود... اینبار نه با فعل آمدن که با فعل برگشتن! و با کرایه های 125 تومانی، کرایه ها آدم را یاد آتش نشانی می اندازد ... هم سیر صعودی نرخ کرایه اتوبوس، هم گرمای اتوبوسهای خصوصی ای که دیگر فرقی با اتوبوسهای دولتی ندارد جز اینکه اگر پول خرد نداشته باشند یا مردانگی می کنند و 25 تومان را نادیده می گیرند و یا 25 تومان را 50 تومان حساب می کنند.

پ.ن: خوب است؛ روز مرِگی ام هنوز به روز مرْگی نرسیده است! نمی رسد؛ هیچ وقت نمی رسد، من نمی گذارم برسد!

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
تلخ اما رئال

رابطه دایره واشتباهی بودن احمدی نژاد

-احمدی نژاد در سال 1392: «من نه استاندار بودم نه شهردار بودم و نه رئیس جمهور بودم من هیچ کدام از این ها نبودم من فقط اشتباهی بودم!؟»

فکر می کنم پس از پایان سریال مرد هزار چهره اولین پیامک طنزی که برام اومد همین بالایی بود ، ازاین دست پیامک ها کم به دست من نمی رسد و من هم مثل بقیه می خندم و برای دوستام می فرستم و...، اما نمی دونم این آخری چرا یه جورایی من رو به فکر واداشت، ... من اشتباهی بودم.

چند وقت پیش بابام (دکتر احمدی نژاد) تعریف می کرد که یکی از این آقایون بهش گفته بود که می دونی مشکل شما چیه؟ و بعد ادامه داده بود که مشکل شما اینه که خارج از دایره هستی برای همین هم هست که چپ و راست، مدعیان اصولگرایی و اصلاح طلبی {داخل دایره ای ها!!} باهات این طوری برخورد میکنند. تواین سه سال به واسطه اخباری که به دست ما می رسید و شرایطی که یک نفر مثل من دارد واقعا به این نکته پی بردم که احمدی نژاد اشتباهی رئیس جمهور شد! آخه نمی شود که یکی بیاید همین جوری بخواهد نون ها رو آجر کند ، زنجیر اون دایره رو پاره کند  و بخواهد که به سمت عدالت (به سمت عدالت) حرکت کند و نخواهد در این بین سهم دوستان داخل دایره را بدهد، کسی بیاید که نخواهد ...،
خلاصه این که تو این دوره زمونه که اتحاد یک حرکت کمیاب اجتماعی است با کمی دقت می توان شاهد شکل گیری یک اتحاد بزرگ اصول گرنمایان (+) اصلاح طلب نمایان (_) در جهت دوختن و اتصال نقاط آسیب دیده دایره و همچنین بیرون انداختن نفوذی های احمدی نژادی در دایره_بود که خوشبختانه فکر می کنم این اتحاد تا سال آینده به 100% برسد.

احمدی نژاد اشتباهی بود چون معادلات نباید اینجوری جواب می داد و اشتباهی بود چون صاحبان
اصلی این انقلاب (مردم) حامی او بوده و هستند و اشتباهی خواهد بود تا وقتی بخواهد با مردم باشد.
......................

*هر گونه نقل قول یا انتقال این مطلب در همه جا بدون اجازه جایز است.
**"حمله فرزند احمدی نژاد به منتقدین دولت " تیتر مناسبی برای دوستان تابناک و آفتاب و
مهتاب و شبتاب و غیره
***موضوع بعدی مقاسیه ای است بین....
****یاعلی

                                                                                  

 پ.ن: اینقدر دلم می خواست بعضی کلمات و جملاتش را Bold و بزرگ و قرمز کنم ... . حیف که باید امانتدار بود!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
وقتی مشعل المپیک از ایران عبور نمی کند
وقتی مشعل المپیک از ایران عبور نمی کند

صورت ساده ای دارد: «مشعل المپیک از ایران عبور نخواهد کرد». اما چرا مشعل المپیک از ایران عبور نمی کند؟ چرا هیچوقت عبور نکرده؟ شاید موضوع به ظاهر ساده باشد و ناخودآگاه بگوییم: حالا مثلا عبور بکند یا نکند چه می شود، اما مسئله ظاهر قضیه نیست. مسئله این است که اول نام خلیج تا ابد فارس به خلیج عربی تغییر می کند، بعد مولانایمان را ترک ها قصد* می کنند، (و احتمالا افغانها و هندی ها در رده های بعدی قرار دارند.)، ابوعلی سینا را هم عربها بر می دارند. افتخارات و آیینهای کهنمان را هم کشورهای دیگر به نام خود می زنند و کم کم شاهد نیست و نابود شدن فرهنگ چند هزار ساله آریایی خواهیم بود و روزی چشم باز خواهیم کرد که دیگر نام ایران حتی روی نقشه های جغرافیایی وجود ندارد.

علیرضا می گوید: من در عجبم اینها با چه رویی مشعل را از ایران که مهد فرهنگ و تمدن بوده است، عبور نمی دهند؟! این به کنار، مگر ما در المپیک سهمیه نداریم ؟!؟!؟!
می گویم: مشعل المپیک باید از ایران هم عبور کند، درست!؛ گذشته ایران افتخار ماست، درست! اما الان چه هستیم؟ چه می خواهیم باشیم؟
گذشته ما باید امروزمان را بسازد، امروز هم فردا را. تا زمانی که به گذشتمان فقط افتخار کنیم از امروزمان هم غافل می شویم.

پ.ن برای رفع ابهامات و شبهات: منظور از نوشته های بالا تایید گذر نکردن مشعل المپیک از ایران نیست؛ فقط خواستم یادآوری کنم که امروز را یادمان نرود ... . در ضمن اینها خیلی بی تربیتند، حداقلش این است که ما در المپیک سهمیه داریم، باید مشعل از ایران عبور کند.
* دقیقا منظورم قصد است، نه غصب!

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
چند × یک
چند × یک
 

1.
یادداشت شماره 163 همشهری جوان:
به «گل آقا» سلامی دوباره کنیم. می خوانم ... دیگر حتی رویداد × هفته ها هم از گلویم پایین نمی رود ... جایش بدجوری خالی است. یادش گرامی:

 بچه ها، / من شما را ..../ دوست دارم / کمی ؟ نه... ! / بیشتر از کمی / بلکه خ...یلی / بی شما، / تلخ هستم / مثل چایی بی قند / چون پرنده که در پای او، بند / با شما، در میان شما / مثل مهتاب / با شما، مثل ماهی شنگول در آب / در میان شما، با شما، شاد / مثل یک بادبادک / در دل باد / نیستم بی شما، هیچ / فکر خود، فکر دنیا / بچه ها ! / دوست دارم شما را / بی شما، / بچه ها! / نیستم من گل آقا !

2.
این مطلب را شاید زیاد شنیده باشیم و زیاد خوانده باشیم:
معلمی
عشق است
ذوق است
هنر است
اگر به آن عشق می ورزی بر تو مبارک باد!
...
روزت مبارک زیبای من!

3.
نمایشگاه که از دیروز (11 اردیبهشت) با بازدید خصوصی شروع به کار کرده و از امروز از عموم بازدیدکنندگان استقبال خواهد کرد.
این مقدمه را گفتم که پست قبلی را به یادتان بیاورم. گفته بودم که "من به این یکی هنوز امیدوارم"، باید خدمتتان عرض کنم که دیگر امیدوار نیستم. تا نیمه وقت سه شنبه بودم ولی بعد از آن نه! به همین سادگی ... بی همین بی مزگی، به همین لوسی، به همین ....!!! اصلا هر چی برنامه های پیش بینی نشده پیش ببرند. کلا حیف امید ... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
لطفا زود جو گیر نشوید !!!
لطفا زود جو گیر نشوید!
 

به محض اینکه پیشنهاد کار گرفتید ذوق نکنید که در فلان تاریخ فلان مبلغ دستمزد دریافت می کنم؛ شاید طرف وقتی فهمید پروژه هزینه بردار است و شما دلتان نمی خواهد تا همیشه در راه رضای خدا کار کنید و فقط به جای مزد، «متشکرم عزیزم!» دریافت کنید، موضوع را به کلی فراموش کند و برود انگار که نه خانی آمده نه خانی رفته و یا اصلا خودش را به آن راه بزند که کی ؟ من؟! ...*

اگر خوره کتاب هستید و می شنوید استادتان قصد دارد در نمایشگاه کتاب غرفه داشته باشد و به تعدادی همکار نیاز دارد و شما اعلام آمادگی می کنید و گمان می کنید خیلی زرنگید، سریع وهم و خیال برتان ندارد که "آخ جون! 10 روز نمایشگاه کتاب!!!"، "چه فیضی خواهیم برد!". شاید از شما زرنگتر هم وجود داشته باشد.**

به محض اینکه همراه با جمعی به سمتی رسیدید، ذوق نکنید که "به به! مدیریت چه کیفی دارد!"، مدیریت گروهی است و باید با جمع راه بیایید.

* منظورم به شخص خاصی نیست، یعنی هست ولی عمرا پایش به اینجا برسد، پس اینبار لطفا شما زود جوگیر نشوید.
** من به این یکی هنوز امیدوارم.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
مشاور و مشاوره های رایگان ...
مشاوره از ایستگاه اتوبوس تا مقصد به صورت رایگان و تضمینی
 
آخر الزمان شده به خدا!. از جایی برمی گشتم که باید صادقیه پیاده می شدم و مسیر عوض می کردم. من و جماعتی در ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم که خانم میانسالی (55 - 60)، با ظاهری بدون شرح غرغر کنان به جمع اضافه شد. شروع کرد به بد و بیراه گفتن به گشت ارشاد مستقر در محل که ... بماند!
هر از گاهی میان حرفهایش یاد رضاشاه بدبخت را زنده می کرد و با آه خدا بیامرزی تحویلش می داد و من همین طور فقط به آن خانم و دیگران که گاهی تاییدش می کردند نگاه می کردم. چه می گفتم خب؟! با رضاشاه که نه ملاقاتی داشته ام نه سببی و نسبی، نسبتی با او دارم! فقط در دلم به کوته بینی و کوته فکری جماعت می خندیدم. جایتان زمان شنیدن قیاس های مع الفارغشان خالی بود؛ البته نبود، چون عصبی و کلافه می شدید. خواستم در بحثشان مداخله کنم و افاضاتی ارائه نمایم که دیدم این خانم میانسال که از ظاهرش حسب و شرح حالش پیداست، مصداق بارز و صادق «نرود میخ آهنین در سنگ» است و اگر حرفی بزنم یا خودم را از پنجره به بیرون پرت می کنند یا ...؛ گفتم خودم را سبک نکنم بهتر است. از بس که از حرف می زد متوجه نشد که از ایستگاه مقصدش رد شده؛ به سرعت خودش را به در رساند و ... .
 
خانم دیگری در همان سن و سال جایش را گرفت. سر درد دلش باز شد! از دختر پریوشش می گفت که در چنگال دیو صفتی اسیر است. پری وشی که به جای وعده های غذایی، با عشق، کتک از دست همسر دیو صفت نوش جان می کنند. همسر دیو صفتی که منزل دختر پریوش را به جایی برده که در شأن و منزلت خانوادگی اش نیست و مادر دختر پری وش محکوم به اجاره نشینی است که به دختر پریوش اش نزدیکتر باشد و ... . و اظهارت الطاف به جنس سخت یعنی آقایان (من معذرت می خوام!). و این یکی مرا ناخود آگاه یاد «مار گزدیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد» انداخت.
 
* از اتوبوس که پیاده شدم به شدت دلم به حال کنار دستی آن خانم سوخت. آن بیچاره از چه آدم با صلاحیت و کارآمدی مشاوره می گرفت!
** اگر شما جای من بودید که می دیدید کسی اشتباهات خودش را در قالب مشاوره دوستانه و رایگان به دیگران ارائه می دهد، چه می کردید؟
من که از حرف نزدن خودم و سادگی بعضی ها و سواستفاده بعضی دیگر حرصم گرفت.

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
ه ی چ

هیچ ... فعلا س ک و ت ... همین.

 ساکت!!!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
 

برای خودت پیرمردی شدی!!!

68 سالگیت مبارک ! 


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
Backbite News !!!

    بنده از همین تریبون مراتب تاکید بسیار موکد خود را نسبت به راه اندازی خبرگزاری به نام "غیبت نیوز" (یا چیزی مشابه) توسط خانمها: م.س، م.س، یا ف.م اعلام می دارم.

نامبردگان حداکثر تلاش خود را برای ثبت و راه اندازی اولین خبرگزاری خانوادگی مبذول داشته که هرگونه غفلت موجب پشیمانیست. 

 

از اهالی خانواده؛

رعنا شمس 


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب