|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
4

۴

من ۴ ماه‌ام است؛ یعنی حدوداً ۴ ماه است که مامان و بابا می‌دانند من هستم! امروز صبح یک فرشته آمد و صورتم را نقاشی کرد. برایم دو چشم کشید و دو گوش و یک دهان و... . انگار قرار است خیلی چیزها را با گوش‌هایم بشنوم و خیلی چیزها را نه. خیلی چیزها را ببینم و خیلی چیزها را نه. دو برابر ببینم و بشنوم و یک بار حرف بزنم. چه‌قدر سخت است وقتی نمی‌دانم چه چیزی را باید ببینم و بشنوم و بگویم و چه چیزها را نه... اما یاد می‌گیرم!.موقع رفتن، فرشته به خدا گفت: "نقاشی صورت بچه تمام شد. روی پیشانی‌اش چه بنویسم؟! سعید یا شقی؟". خدا گفت: "به پیشانی مادرش نگاه کن!". فرشته نوشت: "سعید"، یعنی خوش‌بخت... .

*

من ۴ ماه است که به دنیا آمده‌ام. وقتی مامان و بابا چشم‌شان به من افتاد چنان برق شادی را در چشمان‌شان دیدم که به خودم گفتم: "اگر می‌دانستم این‌قدر خوشحال می‌شوید زودتر می‌آمدم!!!". حالا دارم سعی می‌کنم غلت بزنم و چهار دست و پا راه بروم. وقتی به صورت‌ام نگاه می‌کند، به‌شان لبخند می‌زنم. نمی‌دانم چرا، ولی فکر می‌کنم دنیا را با لبخندم به‌شان می‌بخشم! وقتی گرم بغل‌ام می‌کنند دنیایم در آغوش آن‌ها خلاصه می‌شود. گرچه گاهی که مادربزرگ به مامان و بابا می‌گوید: "این‌قدر بغل‌اش نکنید! بغلی می‌شود کار دست‌تان می‌دهد؛ آن‌وقت یک‌ریز باید بغل‌اش کنید!!!"، دل‌ام می‌خواهد بروم و گازش بگیرم؛ حیف که هنوز دندان ندارم!.

*

من ۴ ساله هستم. مامان صبح‌ها زود بیدار می شود و مرا حاضر می‌کند و خودش زودتر از من و بابا می‌رود. بابا من‌ را به مهد کودک تحویل می‌دهد و می‌رود. من در مهد آن‌قدر بازی می‌کنم که وقتی بعد از ظهر مامان می‌آید دنبال‌ام، تا برسیم خانه، بغل مامان چرت می‌زنم. من حرف دل مامان را می‌شنوم که می‌گوید: "این‌قدر بغل‌اش کردیم که پاک بغلی شد!!! سنگین هم که شده دیگه زورم به‌اش نمی‌رسد...". من خودم را به خواب می‌زنم... .

*

من ١۴ ساله هستم. ظهر که از مدرسه می‌آیم یک‌راست می‌روم خانه‌ی مادربزرگ. مامان و بابا می‌گویند این‌طوری خیال‌شان راحت‌تر است. وقتی با مامان‌بزرگ حرف (!) می‌زنم یک‌بند زیر لب غرغر می‌کند که: "بچه هم بچه‌های قدیم. کِی ما و بچه‌هایمان جرأت داشتیم این‌طوری با بزرگ‌ترمان حرف بزنیم. ما اگر به بزرگترمان به جای «شما» می‌گفتیم «تو» یک‌هفته جواب‌مان را نمی‌دادند...". من اول‌ها ناراحت می‌شدم که مامان‌بزرگ را ناراحت کردم امّا حالا عادت کرده‌ام. توی مدرسه می‌گویند شما در سن بلوغید و این حرف‌ها! ما هم زیر پرچم «سن بلوغ» جولان می‌دهیم!!!.

*

٢۴ ساله هستم و یک ترم تا پایان دوره‌ی لیسانس‌ام فاصله دارم. به فکر سربازی‌ام و بعدش کار. به فکر تشکیل خانواده هم نیستم. از مسئولیت‌اش نمی‌ترسم امّا به خرج‌های زندگی که نگاه می‌کنم چهار ستون بدنم به لرزه می‌افتد!.

*

٣۴ ساله هستم. بچه‌ام ۴ سال‌اش است. وقتی به‌دنیا آمد یاد بچگی‌های خودم افتادم که مدت‌ها بود فراموش کرده‌بودم. حالا حس و حال مامان و بابا، مخصوصا بابا را می‌فهمم؛ پدر... .

*

حالا که ۴۴ سال‌ام است، فقط و فقط به پسرم فکر می‌کنم که ١۴ سال دارد و ١۴ سال دیگر باید به سر و سامان برسد. حساب پس انداز مسکن جوانان برایش باز کرده‌ام و من و همسرم، هر دو مجبوریم دو شیفت در روز کار کنیم؛ از این‌که پسرمان را نمی‌بینیم و شاهد بزرگ شدن‌اش نیستیم خیلی ناراحتیم. اما چون نمی‌خواهیم او مثل ما اول زندگی‌اش سختی بکشد، امروز مهر و محبت‌مان را از او دریغ می‌کنیم تا وقتی خواست زن بگیرد در قالب پشتوانه‌ی مالی دو دستی تقدیم‌اش کنیم!... .

*

پیرمردی ۶۴ ساله شده‌ام که مدت‌هاست دل و دماغ کار کردن ندارد. روزگار ما را پیش از موعد پیر و فرتوت و خانه‌نشین کرد!!! نمی‌دانم شاید هم خودم. یک هم‌بازی کوچک و شیرین ۴ ساله پیدا کردم؛ نوه‌ام را می‌گویم! حدودا ٣ -۴ سالی می‌شود که پسرم صبح‌ها وقتی می‌خواهد برود سرکار می‌آید او را می‌گذارد خانه‌ی ما تا من و مادربزرگ‌اش نگه‌اش داریم. عروسم هم بعد از ظهرها می‌آید او را می‌برد. این این‌جا لازم می‌دانم پرانتزی باز کنم: معمولا یا عروس خانم را برای شام نگه می‌داریم یا شام‌شان را خانم‌ام می‌دهد که ببرد... . پرانتز بسته!.

*

من ٨۴ ساله‌ام و ۴ سال است که مرده‌ام!
سن و سالی از پسرم گذشته و پسرش - یعنی نوه‌ی من! - ٢۴ ساله شده‌است. گمان نمی‌کنم بچه‌های امروز در ٢۴ سالگی که هیچ، در ٣٠ سالگی حتی تن به مسئولیت زندگی بدهند... ؛ آن‌جا وقت برای زندگی کردن پیدا نکردم، وقت برای خواب و استراحت هم؛ ولی این‌جا برای فکر کردن آن‌قدر وقت دارم که  اضافه هم می‌آورم. بیشتر به پسرم فکر می‌کنم که او هم مثل من دارد این‌روزها خودش را برای پسرش خرج می‌کند... . بهای سنگینی هم می‌پردازد: یک عمر... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
ترافیک

ترافیک

این متن دچار خود سانسوری شد!!! متاسفانه...


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
خواب

        همه‌ی معادلات جوراجور زندگی که هر کدام به‌نوعی جور نمی‌شدند زیر یک سقف جور شده‌بودند؛ همه‌شان جلوی چشم‌اش رِژه می‌رفتند، یکی یکی؛ دو به دو، با هم. هر گوشه را نگاه می‌کرد یکی‌شان چشمک می‌زد. طاقت‌اش داشت تمام می‌شد، ...آمد ظرف‌های کثیف و تمیز را جدا کند، یکی در میان ناخواسته شکستشان؛ ناراحت از همه‌چیز، شکستن ظرف‌ها شد بهانه: شروع کرد به گریه کردن، خسته بود... .
        دستی آشنا داشت سعی می‌کرد بیدارش کند، بیدار نمی‌شد، هنوز بلند بلند گریه می‌کرد. بالاخره بیدار شد؛ نشست. تازه اذان گفته بودند، دست آشنا بالا رفت، گفت: "الله اکبر"... .
رفت توی حیاط. بارون نم‌نم و کم‌کم و ریز ریز می‌بارید. گفت: "رحمت و برکت‌ات را هم همین‌جور کم‌کم می‌باری که این‌طور اشک آدم تو خواب هم درمیاد! تندتر ببار، تندتر...".
        برگشت که دوباره برود بخوابد؛ صورت‌اش از باران تند و اشک خیس شده‌بود... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
گفت‌و‌گو

- گفت: دیروز رفته بودم پارک. یه دختره یه مانتویی پوشیده که این‌قدر تنگ و کوتاه و نازک بود که اگه آدم اونو حتی توی خونه هم بپوشه باز معذبه!.

- گفتم: خوبه دیگه!، چشم گشت ارشاد رو دور دیده!. راستی مگه پارک گشت نداره؟!. جلوی درهای پارک که دیگه باید گشت ارشاد باشه؛ نه؟!.

- نمی‌دونم ولی معمولا هست؛ من‌که ندیدم اون‌روز. البته یه چیزی هم هستا!، اون دختره - یعنی همه‌ی اون جمع - ایرانی نبود(ن)، جلو که رفتم فهمیدم. گرچه خیلی از خانم‌های ایرانی دست‌کمی از اونا ندارن!.

- من که با مخالفت گشت ارشاد در مورد همین بدحجابی دخترا و پسرا موافقم ولی با روششون موافق نیستم؛ یعنی از نظر من هدف، وسیله رو توجیه نمی‌کنه.

- گفت: از همون اول انقلاب تا همین گشت ارشاد، هیچ‌کدوم کار اساسی نکردن؛ اول انقلاب که با زن‌های بدحجاب اون‌جوری رفتار کردن و حالا هم که گشت ارشاد همه‌ رو با یه چوب می‌رونه؛ معلوم نیست روی چه اصول مشخصی با مردم رفتار می‌کنه... .

وسط حرفاش پریدم: اگه درست شدنی بود تا حالا درست می‌شد.

- یعنی چون تا حالا درست نشده دیگه هیچ کاری نکنیم؟!.

- من که حرفم این نیست!. می‌گم اگه تا الان روش‌هایی که استفاده شده چندان جواب نداده حتما یه دلیل دیگه‌ای داره. حتما از روش خوبی استفاده نمی‌کنن. اصلا چه فایده داره که مردم یه 200-300 متر دور و بر ماشین گشت یه‌کم مثلا باحجاب بگردن، ولی از گشت که دور شدن روز از نو روزی از نو؟!. اصلا آخه کاری که از روی ترس انجام بشه چه مزیتی داره؟!.

- ولی من فکر می‌کنم اگه هر خونواده‌ای متناسب با فرهنگ اون خونواده لباس بپوشه بهتره. بابا بذارین مردم همون‌جوری که می‌خوان لباس بپوشن... .

- خوب اون‌وقت همین می‌شه که می‌بینی. فرهنگ لباس پوشیدن غالب. مگه نمی‌گی این شرایط بده؟!.

- چرا.

- خوب بابا جان!، اول موضع‌ات رو مشخص کن. بالاخره یا این‌وری یا اون‌وری؟!.

- نمی‌دونم... . ولی یه چیزی به‌ام می‌گه که این جور کارا تلف کردن وقت و هزینه‌اس... . جواب نمی‌ده. خیلی از خانم‌ها هنوز خودشون راغبن که لباس تنگ و کوتاه بپوشن، اگه هم که توی مغازه نباشه می‌رن می‌دن تنگ و کوتاهش کنن یا اصلا می‌دن کلا براشون اون‌جوری بدوزن. یا پسرا هم!. فرقی نمی‌کنه... .

- می‌خواستم به همین برسم. می‌خواستم به این برسیم که این طرح باز هم مثل طرح‌های دیگه، فقط صورت مسأله رو برای مدتی پاک می‌کنه. باید به فکر کارهای عمیق‌تر بود. اونی که از خدا می‌ترسه خوب لباس می‌پوشه؛ اما اونی که نمی‌ترسه... . ببین خدا و دین و اعتقاد به آخرت تو زندگی همه‌ی اینایی که بد لباس می‌پوشن کجاس، شاید جواب سوالاتو گرفتی. جای این‌همه کار اگه تا حالا روی دین مردم بیش‌تر کار می‌کردن شاید زودتر و بیش‌تر جواب می‌گرفتن. موافقی؟!.

- به‌قول شاعر: خانه از پای‌بست ویران است    خواجه در بند نقش ایوان است!

---
پی‌نوشت ۱: همه چیز بی‌موقع‌اش بد است؛ مخصوصا اگر یک سرماخوردگی ناخوانده آن‌هم با شروع ماه رمضان باشد!.

پی‌نوشت ۲: ماه من سلام!... .

عکس: ماه من سلام!...


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
سکوت سرشار از ناگفته‌هاست...

سکوت سرشار از ناگفته‌هاست...

گاهی می‌شه هم بود، هم نبود. گاهی می‌شه گفت، گاهی می‌شه نگفت. گاهی می‌شه رسید و نرسید. گاهی می‌شه هم نوشت، هم ننوشت. گاهی می‌شه هم شنید، هم نشنید. گاهی می‌شه هم رفت هم نرفت... .

زندگی، یعنی همین احساس زندگی در لحظه، وقتی حساس‌تر می‌شه که باید فقط یک انتخاب داشت: «رفتن» یا «نرفتن»!.

پی‌نوشت (1): من بین «رفتن» و «نرفتن»، «نرفتن» رو انتخاب کردم؛ حالا هم برای «رفتن» و هم برای «نرفتن» احساس عذاب وجدان می‌کنم... کاش می‌شد بیش‌تر نوشت!.
پی‌نوشت (2): از این‌همه سربسته نوشتن خسته‌ام؛ خیلی... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب