|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است...

یهو ویرم می‌گیرد پیاده بیایم، تا خود خانه که نه؛ از دانشگاه تا میدان صنعت. هوا کمی سرد شده ولی نه آن‌قدر که من احساس سرما می‌کنم. از سرما انگشتانم به سختی خم می‌شود؛ دستکشم را جا گذاشتم؛ جز این‌که آستین‌های سوئیشرتم را پایین‌تر بکشم کاری نمی‌توانم بکنم که البته فایده‌ای هم ندارد. آرزو می‌کنم کاش می‌شد امروز را هم به خودم آف می‌دادم! بی‌اختیار کلاه سوئیشرتم را سر می‌کشم؛ به‌طرز خنده‌داری هنوز سردم است... .

سرما از پیاده‌روی منصرفم نمی‌کند؛ قدم‌هایم را تندتر برمی‌دارم. می‌رسم به ماشین و سوار می‌شوم. تکیه می‌دهم به پشتی صندلی؛ تازه می‌فهمم چقدر ستون فقراتم درد می‌کند، از بس که از سرما لرزیده‌ام!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
حرف‌زدن ممنوع

Shhh! - سکوت! ساکت!

از بس نوشتم و خط زدم، خسته‌ام. از بس خواستم هر بار چیزی بگویم و زبانم در دهان باز بسته‌‌بود، خسته‌ام... اصلا چرا سکوت نکنم وقتی تو بهتر حرف می‌زنی؟! خاضعانه سکوت می‌کنم تا صدایت را از میان این‌همه هم‌همه، نه با گوش، که با دلم بشنوم... . نوبت توست؛ نه تنها همیشه نوبت، که حق مطلق هم با توست... .

پ. ن (بی‌ارتباط): «الأخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو إلا المتقین»


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
پیاده‌رو

ساعت ٧:٣٠ شب؛ دنیا زیر پای دختر بود، در پیاده‌روی تاریک خیابان ولیعصر... صدا  از سیمی که به گوشش رسانده‌بود زمزمه می‌کرد: «شب از مهتاب سر می‌ره...»... اما هیچ‌کس صدای ساززن جلوی کافه سیاه و سپید را نشنید.

 

 

 

پ. ن: «خدایا! فاصله‌ات تا من خودت گفتی که کوتاهه»... پس چرا این‌همه درخت سیب؟!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
سه‌شنبه!

«سه شنبه/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه/ چرا این همه فاصله/ سه شنبه/ چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید» (قیصر امین‌پور)

معمولا بلایی سر سه‌‌شنبه‌ها می‌آید که هر بار مجبور می‌شوم به شعر «سه‌شنبه»ی قیصر ایمان بیاورم؛ اما این سه‌شنبه از آن سه‌شنبه‌هایی بود که دلم می‌خواست سه شب قبل و بعدش هم سه‌شنبه باشد!

سه شنبه‌ای را تصور کن که از اول تا آخرش پر باشد از دوست!
صبح دانش‌گاه باشی و دوستانت دوره‌ات کنند و دوره‌شان کنی؛ این را هم اضافه کن که استاد کلاس را کنسل کند و این با هم بودن دو چندان شود! حتی به‌خاطر نیامدن استاد وقت داشته‌باشی تا کار‌های عقب‌افتاده‌ات را انجام بدهی؛ موقعیتی طلایی که کم‌تر نصیب دانش‌جو جماعت می‌شود!

...*

می‌رسم باشگاه؛ همه هستیم جز دو نفر: ریحانه و ارکیده‌مان کم است که بدجوری نبودنشان خودنمایی می‌کند... بعد از باشگاه هم با هم‌ایم تا ونک.

خیلی پیش آمده که از پونک تا صادقیه، از صادقیه تا خانه، از پونک تا خانه، از تقاطع پارک‌وی-ولیعصر تا پارک ساعی و... پیاده آمده‌باشم. این پیاده‌روی‌های طولانی خیلی معنی دارد؛ معنی اکثرشان هم این‌ست که یا من حالم خیلی خوب بوده - و داشتم به‌نوعی تخلیه انرژی می‌کردم! - یا فکرم خیلی مشغول بوده - و داشتم به خودم وقت می‌دادم تا فکر کنم و به نتیجه برسم. پیاده‌روی روز سه‌شنبه از نوع اول بود!

در پیاده‌روی هم‌پاترین دوستم ارکیده‌ست؛ با هم از سازمان تا پارک ساعی - از ونک تا میدان ولیعصر و حتی از سازمان تا میدان ولیعصر هم پیاده گز کردیم! در طول مسیرم تا ولیعصر مدام به‌یادش بودم و حرف‌ها و...مان یادم می‌آمد.

ریحانه هم با پیامک‌هایش - گفته‌اند نگوییم اس‌ام‌اس! - مجبورم می‌کرد در پیاده‌روی مدام جایش را خالی کنم؛ گرچه نمی‌دانم ریحانه هم مثل ارکیده پای پیاده‌روی‌هایی در این حد خودکشانه (!) هست یا نه!!

 

 

 

 

*: ما، معمولا رسمی داریم در عرف اجتماعی‌مان به‌نام «تعارف». رسمی‌ست که اگر انجام نشود یا کمیتش کم باشد، بعدها ممکن است تا چند روزی دچار عذاب وجدانمان کند! چشمکبرای همین، برای این‌که دچار این نوع عذاب وجدان - یعنی عذاب‌وجدان عرفی! - نشویم، باید یاد بگیریم به‌سرعت شرایط، موقعیت و طرف تعارف را آنالیز کنیم و بسنجیم میزان تعارف چه‌قدر باید باشد! تا... خواهشا فقط این‌بار «تا»یش را بی‌خیال؛ به‌خاطر باهم بودن‌هایمان ممنون، حتی اگر کم و کوتاه...:

آه، با تو من چه رعنا می‌شوم...


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
اعلام و اهدای مراتب سپاس...

بله حضار محترم! عرض می‌کردم:
... لازم می‌دونم در این قسمت از عرایض خودم بفرمایم (!) که ممنونم از حاج‌خانوم، والده‌ی مکرمه معظمه که صبح با ناز و نوازش ما رو از نازبالشت جدا می‌کنه و نمی‌ذاره سر صبحی با هول و هراس از خواب بپریم... .

متشکرم از راننده‌های اتوبوس که وقتی مسافر تا خرخره‌ی اتوبوس پره هم حتی دست از گپ‌زدن با راننده‌های دیگه‌ی اتوبوس برنمیدارن!... .

بسیار سپاس‌گزارم از راننده‌های تاکسی که بقیه‌ی پول رو از نوترین پول‌های ممکن انتخاب می کنن!... .

ممنونم از ترافیک شهر تهران که وقتی هم نیست، بازم ما به قرار‌هامون نمی‌رسیم یا خیلی خوش‌بینانه دیر می‌رسیم!... .

متشکرم از همه‌ی مهمان‌های ناخوانده...!

بازم متشکرم از اتوبوس‌های BRT که خیلی خنکن و وقتی پیاده می‌شی با یه بلیت سرما خوردی!... .

ممنونم از آفتاب که هر وقت ما تو اتوبان پاک‌وی هستیم اونم هست؛ اونم با شدت و حدت! چه کله سحر، چه سر ظهر، چه حتی بعد از غروب آفتاب!... والا!

ممنونم از اتوبوس‌ها، تاکسی‌ها، مترو‌ها،‌ موبایل‌ها...! - دلیل نداره دیگه این یکی! همین‌جوری ممنونم!!... نه، نه! چرا، چرا! دلیل داره!... دلیلشم رادیوشه و خبر رادیو! آخه فکر کن تو BRT ولیعصر باشی، بعد یهو خانوم گوینده‌ی خبر بگه: باراک جایزه برده! تو جای من باشی نمی‌گی مبارک باشه؟! از خودت نمی‌پرسی حالا نقاشی‌شو کدوم برنامه کودک فرستاده که جایزه برده؟!... گوینده ادامه داد: «باراک اوباما، رییس‌جمهور آمریکا تنها یک‌سال پس از به‌دست گرفتن این پست برنده جایزه صلح نوبل شد»... .

سپاس‌گزارم از اوباما - که نه‌تنها او با ما نیست، خیلی هم دور از ما و بدون ماست - به خاطر تغییر معنی «جایزه»، «صلح» و خیلی معانی دیگه که در حوصله‌ی این بحث و پست نمی‌گنجه!... .

بله!... دوستان خوب من! شما هم می‌تونین نقاشی‌ها و کاردستی‌هاتونو برای ما به آدرس... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
نسل من

نسل من هر چه‌قدر هم که سرکش و نافرمان باشد، حرف پدر و مادر فصل‌الخطاب اول و آخر است؛ درست که گردن‌کشی می‌کنیم ولی ته ته‌اش گردن می‌دهیم به یک اشاره شان... .

پ. ن: نمونه و نمود حرف‌گوش‌کنی بنده را می‌توانید حدس بزنید!!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
نیستی

اگر نبود
نابود شده‌بود بود و نبود
     و امروز
دیگر هیچ نبود... .

 

 

پ. ن: دوست داشتم اسم این پست را بگذارم «چشم‌هایش»؛ نگذاشتم.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
چشم‌ها دروغ نمی‌گویند

یک «بی‌خیال» می‌گویم به زیاده‌خواهی زیاده خواه‌‌ها...

دوباره ایمان می‌آورم:

«رابطه چشم در چشم باید باشد».


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب