|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
به همین سادگی

١. چند وقتی‌ست که مجبورم صبح‌ها با تاکسی بروم آریاشهر. کرایه‌اش 550 تومان است. بارها پیش آمده که مسافرها پول خرد (50 تومانی) نداشته باشند؛ در اکثر موارد راننده‌ی محترم کرایه‌شان را با رضایت یک‌جانبه‌ی خودش رو به بالا گرد می‌کند و 600 تومان حساب می‌کند. در مسیر بعدی هم که کرایه‌اش همین مقدار است، راننده‌ها باز چنین رفتاری دارند؛ بی‌که از مسافر بپرسند رضایت دارد یا نه.

٢. در یکی از همین مسیرها بود که دیدم راننده دارد غرغرش را بلند بلند برای مسافری که کنارش، روی صندلی جلو نشسته بود بازگو می‌کند. آقای راننده شاکی بود که چرا مسافری که پیاده‌شده، دو سکه‌ی 25 تومانی به جای دو سکه‌ی 50 تومانی به او داده و چه و چه... .

٣. در زمان‌های دور دِهی بوده که مردم پارسایی داشته که هر چه دعا می‌کردند مستجاب می‌شده. روزی می‌روند پیش پیامبرشان و می‌پرسند چرا این‌گونه‌ست؟! چرا هر چه دعا می‌کنیم بلا استثنا این قدر سریع مستجاب می‌شود؟! پیامبرشان می‌گوید «هر کس از خانه‌اش یک تخم‌مرغ بیاورد و همه را در یک سبد جمع کنید و در میدان جمع شوید». مردم اطاعت می‌کنند و تخم‌مرغ‌های زیادی در سبد جمع می‌شود. پیامبر به میان مردم می آید و شروع می‌کند به صحبت کردن و به آخر حرف‌هایش که می‌رسد می‌گوید هر کسی تخم‌مرغی که آورده را بردارد و با خودش ببرد. تخم‌مرغ‌‌ها با هم قاطی شده‌بودند و مال هر کسی بی‌حساب و کتاب ـ کوچک و بزرگ ـ سر از خانه‌ای دیگر درمی‌آورد؛ از آن پس دیگر دعاهای مردم سریع‌العجابة نبود... .

 

پ. ن: بازخوردی که باید از این مطلب در کامنت‌هایتان می‌گرفتم را نگرفتم؛ آن‌قدر که باید به بخش سوم که حرف نهایی و ‌جمع‌بندی بود توجه نکردید.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
 

سوزش کهنه ای در دلم احساس می کنم...
کلاهی گشاد!


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
چراغ‌های رابطه تاریکند*

امروز پاییزِ تهران رسما شروع شد؛ میهمانی چترهای سیاه و رنگی بود به میزبانی آسمان. زمین آب‌گرفته بود و ترافیک هم درست مثل هر سال همین‌موقع در روزهای بارانی... .

***
یله و رها رفتم اداره تکست‌های برنامه را تحویل دادم و برگشتم. از جلوی درب پارک ملت تا نیایش را زیر باران نرم قدم زدم. لامصب این تکه‌ی پیاده‌روی ولی‌عصر همیشه قشنگ و زیباست با آن سنگ‌فرش‌هایش.
خوش‌حال و شاد رسیدم دانشگاه. یکی چنان «سلام» یار جانی‌اش را با «علیک» جواب داده بود کارش به زوال عقل رسیده بود؛ افتاده بود گوشه‌ی نمازخانه و درد دل می‌کرد. حال‌ش زارتر از آنی بود که بشود شرح داد. وقت حرف زدن من نبود، کلاسم هم داشت شروع می‌شد. منتظر نماندم؛ عمدا زود رفتم بالا که نشنوم احمق‌های نابخرد دارند چه یاوه‌هایی از سر - مثلا - دلسوزی به خوردش می‌دهند.
رسیدم به طبقه‌ی سوم. بچه‌ها ایستاده بودند دم در تا استاد بیاید. بعد از سلام کوتاهی ناخواسته وارد بحث‌شان شدم. جالب این‌که درد همه‌شان - همه‌مان - یک چیز بود. ما در دوره‌ی خودمان بودیم و پدر مادرهایمان در زمان خودشان با همان Defualtهای 30-40 سال پیش خودشان جا مانده بودند؛ عافل از این‌که ما مقتضیات خودمان را داریم که گاهی با پیش‌زمینه‌های ذهنی آن‌ها نمی‌خواند.
همه‌مان بغض‌های فروخورده‌ای هستیم یادگار «نگو نگو»ها و تابوها و خط قرمز‌ها و Dead Lineهای بی‌مورد، که اگر از سال‌ها پیش تا به امروز با منطق درموردشان حرف زده می‌شد، امروزمان این همه گره‌ی کور نبود در این کلاف سر در گم روزگار. روزگاری که هر کسی داروی خودش را - که معلوم نیست حتی برای خودش افاقه می‌کند یا نه را - برای دیگری تجویز می‌کند. این‌ست عاقبت همه‌ی نادیده گرفتن‌ها!
در همان دانشگاهی که دیگر شاد نبود، جای دکتر شیری را خالی کردم؛ اگر مثل او این‌قدر کم نبود شاید جای امید بیش‌تری برای گذار از این دوره‌ی سخت داشتیم.

***
پاییز برگ‌ریز ما - که همه نادیده‌اش گرفتند و چشم به رویش بستند - خیلی وقت است که شروع شده؛ و این حال و روز ماست که بی‌خبر از باران، بی وسیله - بی چتر - آمده‌ایم زیر بارانی که ناگزیر از باریدن است. من باران را نشان بچه‌ام خواهد داد. چتر به دست می‌فرستم‌اش زیر باران... . خواه جربزه داشته باشد خیس نشود یا بشود.

 

 

* عنوان شعری از فروغ فرخزاد


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
شترمرغ

می‌گفت «شترم»؛ گفتیم بار ببر. گفت: «نه! من مرغ‌ام»، گفتیم: «خب پس تخم بذار» گفت: «نه! من شترم»... .

 

 

پ. ن: آخ


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
طعمه

دل من
   سفره نیست که بگشایم‌اش
      مُشت نیست که بازش کنم
         سنگ نیست که شیشه بشکند
دل من
   گنجینه‌ایست
      کلیدش در دستان تو
تو
   یونسی طعمه‌ی ماهی
      رسول من باش...


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب