|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
خانه‌ی ما

خانه‌ی ما. این ترکیب اضافی لامذهب همین‌طوری‌اش فقط قشنگ است انگار. یعنی آن‌قدر که اضافه‌ی «ما» به‌ش می‌آید و به‌ش می‌نشیند، «من» به‌ش نمی‌آید. خانه، خاصیتی دارد که باید مال ما باشد، مال من‌اش فایده ندارد. خانه، حرمتی دارد که «من» به تنهایی از پس حفظ‌‌اش برنمی‌آید/م. راست‌ش، من اگر روزی خانه‌ای داشته باشم که تنها مال خودم باشد و تنهایی خودم را توی اتاق‌هایش بریزم، خانه‌ای داشته باشم که تنهایی‌ام از سر و کول دیوارهایش بالا برود و از در و پنجره‌هایش بیرون بپاشد و به سر و روی شهرم بریزد، باز هم «خانه‌ی من» صدای‌ش نخواهم کرد. خانه، خانه‌ی «ما»ست، حتا اگر «او»یی که باید باشد، نباشد.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
آخ که اگر امید از سیکل آدم حذف شود...

همه‌ی مسیر را زیر باران به جمله‌ای از یک پست حسین وحدانی فکر می‌کردم که مضمون‌ش این بود: هر رابطه‌ای عمری دارد؛ اصلن خاصیت انواع روابط انسانی این است که روزی تمام می‌شود. خب، راست‌ش را بخواهید هیچ خوشم نیامده بود که کسی حکم بدهد و بگوید خاصیت روابط انسانی، حتا بهترین و شریف‌ترین‌شان، این‌ست که بالاخره روزی ناگزیر تمام می‌شوند. دردم گرفته بود از این حرف؛ فکر کردن به‌ش، بغض گزنده‌ای شده بود که بیخ گلویم را آزرده و سوزانده بود، چون فکر می‌کردم دوست ندارم اتفاق ارزش‌مند با کسی بودن را شروع کنم در حالی که از «ب‌»ی بسم‌الله می‌دانم فرجام این قصه با همه‌ی شیرینی‌اش محتوم به تمامی‌ست. حتا اگر آدم تسلیم این واقعیت هم بشود، ظاهر قضیه این‌ست که عنان عقل‌ش را محکم‌تر بچسبد و به دل‌ش هی بگوید جواب سلام هیچ‌کس را علیک نگو، اگر هم گفتی هی به خودت نهیب بزن که «دل نبند، قصه‌ات تمام می‌شود بالاخره؛ منتظر باش» ولی نمی‌شود زیاد هم روی این مانیفست استوار ماند؛ دل و شاید از آن مهم‌تر «تنهایی» این حرف‌ها سرش نمی‌شود. توی راه، هی دو دوتا، چهارتا می‌کردم، هی بالا و پایین می‌کردم که استثنا و تبصره‌ای پیدا کنم بل‌که جوری خودم را آرام کنم و دور بزنم این قانون روابط انسانی را که می‌گوید فلان.

فایده نداشت. درست گفته حسین وحدانی. رابطه‌های انسانی، هر نوعی که باشند عمرشان روزی به سر می‌آید، خیلی فرقی هم نمی‌کند چه نوع رابطه‌ای. یک رابطه‌ی نرمال دونفره که ته‌ش به غایت و تعالی نهایی‌اش هم برسد، باز یک‌روزی تمام می‌شود، که البته منظورم الزامن جدایی نیست. فازهای مختلفی در یک رابطه پی‌درپی در حال اتفاق افتادن است ــ تصور کنید چیزی مثل رشد جنین، اتفاقی مثل بارداری؛ پروسه‌های متوالی و مرتبط ــ که با تمام شدن هر فاز، عمر رابطه در آن فاز به سر می‌رسد و با شروع فاز بعدی پشت سرش فاز بعدی رابطه آغاز می‌شود.

حالا می‌دانید آن درد، آن بغض، کجایش می‌‌سوزاند؟ کجا وحشت و هراس می‌ریزد به جان آدم؟ آن‌جا که خیلی وقت‌ها از خاکستر رابطه‌ی مرده/کشته‌شده‌ی ما، هیچ ققنوسی متولد نمی‌شود که شادی و شیرینی تولد، حواس‌مان را از سوگ مرگ پرت کند. ساده‌ترش این که پایان عمر رابطه‌، نقطه‌ی پایانی‌ست که شروع فاز جدیدی را نوید نمی‌دهد. و کمی بعد، ما نسل خسته‌ای هستیم که مدام شروع می‌کنیم و بعد از مدتی برمی‌گردیم به نقطه‌ی شروع، و چون هنوز امیدواریم باز با آدم جدید این سیکل را معیوب طی می‌کنیم؛ هی درجا می‌زنیم. این‌طور درجا زدن ترس‌آور است دیگر؛ بغض‌های دردآور دارد دیگر. ندارد؟

 

 

پ. ن: خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچ‌ش الا هوس قمار دیگر ـــ.‌آقای مولوی
پ. ن: (13/مرداد/93) خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچ‌ش «حتا» هوس قمار دیگر


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
دانه‌دانه، با هم
خاطره‌ی محوی دارم از روزهای دوری که دست توی دست بابا، کنارش راه می‌رفتم و قدّم شاید تا جایی حوالی زانویش می‌رسید؛ روزهایی که شبیه امروز نیست. یادم است وقتی از جایی زیارتی برمی‌گشتیم، بابا می‌پرسید دعا کردی؟ و متعاقب‌ش این سوال می‌آمد که چی دعا کردی؟ اصلن یادم نیست چه جوابی می‌دادم، ولی احتمالن «تو کوچولویی، دل‌ت پاک‌ه، فلان‌طور دعا کن و بهمانُ بگو» بعد از جواب من گفته می‌شده و یک ماچی چیزی هم از بابا می‌چسبیده به لپ‌م و بقیه‌ی مسیر ـ اگر علی‌رضا نبوده ـ من را می‌نشانده روی شانه‌هایش «باباسواری».

فکرش را که می‌کنم می‌بینم خیلی هوس کرده‌ام دست‌دردست یکی خوش‌خوشک برویم تا تجریش و بعد دل‌مان بخواهد برویم امام‌زاده صالح، زیارت. به محض ورود، هیچ‌کدام‌مان، هیچ آشنایی‌‌ای را به‌یاد نیاوریم و برویم دنبال حال خودمان. سر ساعت، سر قرار برگریدم بیرون و ازم بپرسد، نه، نپرسد هم خودم بدون هیچ سوالی می‌گویم که دعا کردم حال همه‌مان خوب شود؛ حال دل دانه‌دانه‌مان جداجدا خوب بشود، خوب بماند. حال تک‌تک‌مان که خوب باشد، حال‌مان باهم هم خوب می‌شود به خدا. بچه‌های خوبی هستیم؛ جنس خرابی که نداریم. داریم؟ منتظر جواب‌ش نمی‌مانم که بگوید نه نداریم.
خدایا! حال دل ِ خوب لطفن... خب؟


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
مبارک است ان‏‌شاءالله؟

 

 


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
 
ـ دیگه داری زیادی سخت می‌گیری رعنا. زندگی اون‌قدرام جدی نیست که نشه به‌ش بخندی.
+ به نظرم تعریف‌مون از سخت گرفتن فرق داره یه کم پسر جون!
ـ می‌تونی چیزی‌م تغییر بدی؟
+ نه.
ـ پس حرف نزن بذار بخوابیم.
+ :|
ـ وقتی مجبوری آمپول بزنی، مجبوری! پس لااقل خودتُ سفت نکن که بیش‌تر دردت بیاد.

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
 

روز خوب!
من
تو را به دل‌م قول داده‌ام.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب