|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
 

رسمش این نبود
همه آمدند
     الا من

رسمش این بود؟
همه رفتند
     الا تو

 

 

رعنا شمس |


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
عاقبت، درزی در کوزه افتاد

یه روز و روزگاری تو یه شهری، یه مرد درزی ـ درزی یعنی خیاط ـ ‌زنده‌گی می‌کرد که حجره‌اش خیلی به دروازه‌ی شهر نزدیک بود. این آقاهه یه کوزه‌ای هم داشت که با میخ به دیوار آویزون‌ش کرده بود. هر وقت که کسی توی شهر می‌مرد و جنازه‌شُ از دروازه‌ی شهر به سمت گورستون می‌بردن، این آقا می‌دید و یه سنگ توی کوزه‌اش می‌نداخت؛ آخر هر ماه هم کوزه رو می‌آورد پایین و سنگ‌های توشُ خالی می‌کرد، می‌شمرد تا حساب‌کتاب ِ تعداد مرده‌های اون ماه دست‌ش بیاد تا ماه بعد. تا این‌که یه روز خودش به صورت افقی، روی دوش مردمِ «لاالله الا الله»گو از شهر رفت بیرون. تو روزهای بعد، یه بنده‌خدایی اومد سراغ درزیُ گرفت، نبود. از هم‌سایه‌ که پرس‌وجو کرد به‌ش گفتن که «عاقبت، درزی در کوزه افتاد».

حالا این ضرب‌المثل، حکایت من‌ه! افتادم تو کوزه؛ سایت لینک‌زن به عنوان یه خانم وبلاگ‌نویس باهام مصاحبه کرده. خیلی از همه‌چیز حرف زدیم، طولانی شده ولی بخونین، حوصله‌تون سر نمی‌ره. تجربه‌ی خوبی بود؛ باعث شد یه بار، از زاویه‌ی جدیدی با خودم روبه‌رو بشم. شما هم با من ـ تو این مصاحبه ـ مواجه شین، بعد ازم به خودم بگین. خوش‌حال خواهم شد.


پ. ن: رعنا که مصاحبه می‌گرفتی همه‌عمر/ دیدی که چه‌گونه مصاحبه رعنا گرفت؟


برچسب‌ها:
ادامه مطلب...
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
رقصنده با سوسک‌ها

از سوسک خوش‌تان می‌آید؟ قهری‌ست که نه!
ولی اگر به جبر روزگار، جایی گیر بیافتید که هیچ راه فراری از مزاحمت سوسک‌ها نداشته باشید چه؟ زندگی که تعطیلی‌بردار نیست. اگر نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش، حتمن همان کاری را می‌کنید که اجدادمان می‌کردند؛ طبق قانون طبیعت رفتار می‌کنید: یا می‌خورید، یا خورده می‌شوید؛ یا می‌کشید، یا کشته می‌شوید. و به ضرس قاطع این‌گونه‌ خواهد شد که مگس‌کش به دست، گزینه‌ی اول را انتخاب می‌کنید: حذف سوسک از اکوسیستم مثالی و میل به پیروزی.
نیک که بنگرید ـ بله! یک‌دفعه همین‌قدر رسمی  ـ می‌بینید خیلی جاهای زندگی همین شکلی است؛ وجود یا ورود یک عامل دوست‌نداشتنی، تصمیم به حذف آن عامل و سپس تلاش برای نابودی‌اش. طبیعت با احدی شوخی ندارد، حذف نکنی حذف می‌شوی. و در همین چرخه‌ی حذف ـ و لابد اضافه ـ است که آدم با اکوسیستم، با طبیعت به تعادل می‌رسد و موفق به ادامه‌ی زنده‌گانی‌اش می‌شود. حتا فکر می‌کنم اگر زور آدم به حذف آن عامل دوست‌نداشتنی هم نرسد، نهایتن بعد از کلی خون و خون‌ریزی، به یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیز خواهد رسید که این هم‌زیستی مسالت‌آمیز از متعالی‌ترین و بزرگ‌منشانه‌ترین پاداش‌های رفتاری طبیعت به ارگانیزم‌هایش است به نظرم. یک‌جور حل و اضمحلال مادرانه‌ی مشکلات؛ یک‌جور «با هم دوست باشید بچه‌ها»، یک‌طور دست نوازش به سر و گوش ارگانیزم‌ها کشیدن و زیر لب «در مسجد است؛ نه سوزاندنی‌ست، نه کندنی» گفتن.
من، در طول زنده‌گی‌ام بارها سوسک خورده‌ام و البته که بارها توسط سوسک‌ها خورده شده‌ام. منتها، فکر کنم از آن بنده‌های خوش‌شانس خدا بوده‌ام که مثل یونس نبی که از شکم ماهی نجات پیدا کرد و به حریم امن رسید، زود از توی دهن سوسک نجات پیدا کرده‌ام اکثر مواقع. لب کلام این که ـ به طور نسبی ـ به هم‌زیستی مسالمت‌‌آمیز رسیده‌ام. بین خودمان بماند، آن خوی متلاطمِ کمال‌طلب و جنگ‌جوی گریزان از رخوت و رکودم گاهی مگس‌کش می‌گیرد دست‌اش به قصد «حذف سوسک از اکوسیستم مثالی و میل به پیروزی». نشانه‌ی خوبی‌ست برای زنده بودن به گمان‌م. زنده‌ام به هر حال. شکر.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب