|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
از گندی که می‌زنیم

پانزده شانزده سال پیش آمدیم این خانه. پنج شش سالی می‌شد که خالی از سکنه بود و رنگ آدم به خودش ندیده بود. از بس که زندگی از خانه رفته بود، تا مدت‌ها بوی بد و خاصی از چاه آشپزخانه بیرون می‌زد. خانه که با سکونت ما رنگ و جان گرفت، دیگر خبری از آن بو نبود؛ ما زندگی می‌کردیم و زندگی نومان، خاک می‌ریخت روی زندگی کهنه و مرده‌ی قبل از ما.

گه‌گاهی ـ مثلن سالی یکی دو بار، آن هم چه بشود ـ آن بوی خاص از چاه آشپزخانه بیرون می‌آید. علاج خاصی هم ندارد، که اگر داشت مامان تا حالا صد بار چاره‌اش کرده بود. بوست دیگر. برای خودش می‌آید و چند لحظه بعد می‌رود. جز این که حال آدم را برای لحظاتی بد کند آزار چندانی ندارد؛ زورش همین قدر است. ولی خیلی جاهای زندگی این طوری نیست. یک وقت‌هایی، ما آدم‌ها گندهایی به زندگی‌مان می‌زنیم که هر چه خاک نو رویش بریزیم افاقه نمی‌کند. «گند» به قوت خودش باقی‌ست. گاهی از استتار خارج می‌شود ولی اغلب همه‌ی تلاش‌مان را می‌کنیم تا مستتر نگه‌اش داریم، اما در اصل وجود و عدم وجودش که خللی وارد نمی‌شود. حالا هی رنگ‌به‌رنگ اسپری خوش‌بو کننده هوا بزنیم و مدل‌به‌مدل آرایش‌اش کنیم؛ فقط خودمان را گول می‌زنیم.

همه‌ی این‌ها بافتم که چه بگویم؟ هان. می‌خواستم خیلی صاف و پوست‌کنده بگویم بعضی گندها آن‌قدر گند است و ذات‌ش آن‌قدر متعفن و عین کثافت است که هیچ جور سایه‌اش از سر زندگی آدم برداشته نمی‌شود، به وقت هر باد و طوفانی هم هی بویش در می‌آید، این‌قدر که وجودش لاینفک است. کم‌تر آدمی‌ست که بتواند هیچی گند نزند. کاشکی وقتی گند می‌زنیم، آن قدر مست و لایعقل نباشیم، آن قدر تمیز یا تمیزشدنی گند بزنیم که وقتی خاک‌ش می‌کنیم، لااقل زیر همان خاک بپوسد و هیچ شود.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب