|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
زندگی یک چمدان است

...که امروز گلرنگ با خودش برد. یعنی رفت فرودگاه امام، طی مراسمی، آن‌قدری ازمان دور شد که اول چشم‌مان و بعد دیگر دست‌مان به‌ش نرسد. رفت که زندگی خودش را بسازد، آن طور که می‌خواهد و می‌تواند و دوست دارد.

رفتن اتفاق عجیبی‌ست. مدام در حال اتفاق افتادن است اما هربار با دفعه‌ی قبلی فرق دارد. مثل مرگ؛ همیشه میان آدم‌ها وول می‌خورد ولی دوتا مرگ عین هم پیدا نمی‌شود. مرگ شاید مثال خوبی نباشد. آدم‌هایی که می‌روند، نمی‌میرند. تازه به لطف تکنولوژی به لطف انواع و اقسام شبکه‌های ارتباطی همیشه هم در دست‌رس‌اند. پس چه می‌شود که آدم دل‌ش تنگ می‌شود؟ مگر وقتی هستند هر دقیقه باهمیم؟ مگر پیش نمی‌آید (نمی‌آمد) که ماه‌ها فرصت نکنیم هم‌دیگر را ببینیم و دست هم را بگیریم؟ چرا، جواب همه‌ی این سوالات بدیهی‌ست. اما همین که بدانی و مطمئن شوی اویی که دوست‌ش داری، رفته و دیگر خیلی چیزها مثل سابق نیست دل‌گیر است. مثلن فکر کن دیگر نتوانی وقتی نزدیک اکباتانی به‌ش اس‌ام‌اس بزنی و بگویی «دارم از پنجره‌ی این‌جا پنجره‌ی اتاقت را می‌بینم زن! دست تکان بده.» و بعد ادامه بدهید به بامزه‌بازی‌های دونفره‌تان. یا خیلی‌خیلی اتفاقی، در شرایط خاصی توی حیاط فرهنگ‌سرای نیاوران از دیدن هم یکه بخورید و بپرید توی بغل هم که «ای وای زن! تو این‌جا چی کار می‌کنی؟». امممم... حتا دیگر خبری از دور کردن راه توی بی‌آرتی پونک نباشد، آن هم به خاطر گوش کردن «با ستاره‌ها»ی همایون: «زن! من عاشق این‌م. ایستگاه بعدی پیاده شیم که اینُ بشنویم تا آخر؟»

زبانم بسته شده انگار؛ از خودم کلمه ندارم ولی بگذارید یک چیزی تعریف کنم شاید توانستم چیزکی را برسانم. توی تئاتر «این تابستان فراموشت کردم» بهاره رهنما، در پرده‌ی دوم، وقتی شیرین ِ روزهای آخر بازجویی دیگر وا داده و دارد اعتراف می‌کند، می‌گوید: «من نمی‌دونم شما تا حالا عاشق بودین یا نه؛ آدم عاشق قانع‌ه. من همین که می‌دونستم اونا توی همین شهرن و زیر همین آسمونن دیگه برای من کافی بود...» خب بله. همه‌مان همین‌ایم؛ همه‌مان این امنیت ِ بودن ِ آدم‌های دوست‌داشتنی‌مان را دوست داریم، حتا اگر مرتب نبینیم‌شان، حتا اگر زود به زود با هم نباشیم. همین که خیال‌مان راحت باشد روی آسفالت همین شهر راه می‌روند که ما می‌رویم برای‌مان بس است، همین هوایی را نفس می‌کشند که ما می‌کشیم کافی‌ست: «حالا که اونا نیستن، فکر می‌کنم من‌م کار زیادی تو این شهر ندارم.». آدم‌ها ــ آدم‌های دوست‌داشتنی من ــ دارند یکی‌یکی می‌روند یا تصمیم دارند که بروند؛ بماند که هر کدام‌شان تکه‌ای از جان آدم را می‌برند... هر کدام‌شان فردا را از امروزمان می‌گیرند، همه‌ی این‌ شیون و واویلاها بماند. دارم فکر می‌کنم «حالا که اونا نیستن، فکر می‌کنم من‌م کار زیادی تو این شهر ندارم.» دارم؟


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب
کس عیار زر خالص نشناسد چو «محک»

روزهایی در زندگی هر کسی پیش می‌آید که من اسم‌ش را گذاشته‌ام «یوم المحک». یوم‌المحک، روز سنجشِ عیار، روزی‌ست که خواسته‌ناخواسته رشته‌ی رابطه‌ات با آدم‌ها بازبینی می‌شود. خیال کن که دانه‌دانه‌ی آدم‌های آشنای دور و برت ـ که روی‌شان حساب باز می‌کردی، یا فکر می‌کردی می‌توانی روی‌شان حساب باز کنی ـ را می‌گیری دستت و می‌سابی‌شان روی سنگ محک تا عیارشان مشخص شود. یا اصلن انگار کن که رفاقت‌ها را، دوستی‌ها را، حساب‌کتاب نان‌و‌نمک‌ها را، همه‌ و همه‌ی آن چیزهایی که اعتبار و ثمر روزهای معاشرتت کرده بودی ـ شاید برای روز مبادا ـ را می‌گذاری در کفه‌ی ترازویی، روبه‌روی کفه‌ی خودت با همه‌ی انتظار و توقعات‌ات از آن‌ها.

آن روز، جدا از این که خلوص آدم‌ها و حقیقت رفاقت‌هایشان معلوم می‌شود، جدا از این که شل و سفتی، پوسیدگی و سلامت، دوطرفه بودن و ظرفیت و قابل اعتمادبودنِ رشته‌ی روابط معلوم می‌شود، تو هم با انتظار حقیقی خودت از آدم‌های زندگی‌ات مواجه می‌شوی. می‌بینی آن‌قدرها هم دل‌ت نمی‌خواهد دورت خالی باشد؛ می‌فهمی آن‌قدرها هم بی‌نیاز نیستی ازشان. مثلن، می‌بینی که دل‌ات می‌خواهد دوست قدیمی‌ات، به جای لایک کردن خبر فوت مادربزرگ‌ات، از یک کوچه آن طرف‌تر بیاید به دیدن‌ات. نه؛ تلفن بزند، این هم نه! اس‌ام‌اس، کامنت... لااقل، یک‌طوری ابراز کند دوست دارد کنارت باشد حالا به هر دلیلی نمی‌تواند. می‌بینی که لایک دوستت، آن هم دوست قدیمی‌ای که جانت برایش در می‌رود تسلی خاطرت نمی‌شود. لایک هر کسی را به عنوان تسلیت قبول کنی، لایک این یکی را نمی‌توانی. اصلن تسلیت این شکلی مال غریبه‌هاست، نه آن‌هایی که در هوای هم نفس می‌کشند. توقع بی‌جا؟ نه اسم‌ش این نیست. شاید اسم‌ش را درست ندانم، اما رسم این جور وقت‌ها رفاقت است. مرام‌ش همراهی و هم‌دلی کردنی است که در شأن رفیقان و رفاقت فی‌مابین‌شان باشد.

در همین بازبینی توفیق‌اجباری‌طورِ رشته‌ی روابط، آدم‌هایی روسفید ِ یوم المحک می‌شوند که از آن به بعد می‌شود و باید حساب ویژه‌تری روی بودن‌شان باز کرد. لطف‌های غیرمنتظره‌شان ـ درست به وقت بی‌انتظاری و بی‌توقعی ـ عزیزترشان می‌کند. احوال‌پرسی‌های از سر «حواسم به‌ت هست»هایشان را نمی‌شود نادیده گرفت. گرمای دست‌های محبت‌شان از پشت تلفن را حتا نمی‌شود حس نکرد؛ این «بس است دیگر، بخند وگرنه...»های زوری را. این‌ها، به طرز شگفت‌انگیزی یک‌باره ترفیع درجه می‌گیرند. از هر جایی که هستند می‌آیند بهترین گوشه‌ی دل‌ جا خوش می‌کنند؛ همان جایی که عزیزترین و بهترین و بوسیدنی‌ترین‌ها خوش‌نشین‌ و مقیم‌اش می‌شوند. از آن به بعد، این جگرگوشه‌ها می‌شوند همان‌هایی که وقت شادی و غم  اولین کسانی هستند که تو باز شریک حال‌ت می‌کنی‌شان. دیده‌ام که می‌گویم! کم مرتبه‌ای نیست عزیز کسی بودن.

من چندان اهل گله و شکایت نیستم، این یادداشت هم. این یادداشت برای این است که به خودم یادآوری کنم آدم خوش‌بختی هستم که ذخایر خوبی داشتم برای روز مبادا. خوش‌بختم که همه‌شان ترفیع درجه گرفتند، بعضی‌هایشان ویژه‌تر. دوست دارم در کمین روزهای شاد در راه مانده‌ام بنشینم که خلاف روز مبادای غمگینم، این‌بار در عیشم سهیم‌شان کنم. الهی! غم نبینند خوش‌مقامانِ عزیزِ دلم که در شادی‌هایشان جبران کنم. در شادی‌هایتان جبران کنم.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب