|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
تکبیـــــــــر!

«جومونگ... قسمت آخر!»

نوای آسمانی اذان و «الله‌اکبر»ش که طنین‌اندار شد، خواهر و برادر مثل جت (!) خودشان را منعقد کردند پای سفره‌ی افطاری که مادرشان مهیا کرده‌بود!... هر دو مشغول تناول بودند و سخن می‌راندند و قهقهه می‌زدند که ناگهان خواهر روی تلفیزیون میخ‌کوف  (!) شد و با چشمانی گرد شده،‌ شادی‌اش صدچندان همی گشت و بی‌اختیار ندای سرور برآورد: «هــــــــــــــی!!! آخ جـــــــــــــون! ایول... ایول!...» و برادر، بی‌چاره و از همه بی‌خبر، خواهر را زل زد و فرمود: «چیه؟! چه خبرته؟!».
خواهر هورا کشان و مسرور با سرانگشت اشارتی به زیر نویس شبکه سیم نمود و به هورا و هوار کشیدن ادامه داد!... برادر نیز به یک‌هزارم ثانیه چای و نان را فرو داد و با خواهر به هوار کشیدن پرداخت: «جومونگ؛ قسمت آخر!... جومونگ، قسمت آخر!!»... . مادر با تعجب از این همه انرژی سر از پنجره‌ی مطبخ برون آورد که ای جانوران! چه‌تان شده‌ست کین گونه فریاد برمی‌آورید؟!... نیروی افطار زده سر بالا؟! شما که هنوز چیزی تناول نکردید؟!
خواهر و برادر با چشمانی برق‌زنان از شادی با مشت‌هایی گره‌کرده رو به تلفیزیون شعاریدند: «جومونگ، قسمت آخر!!!... جومونگ، قسمت آخر!!! .... جومونگ، قسمت آخر!!! ....»

***
و این‌گونه بود که خانواده‌ای - خانواده‌هایی! - از شر جومونگ و قبیله‌اش راحت شد - شدند! -  و دیگر آنتن شبکه سیم به‌گزاف پر نبود!... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب