|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
اووووپس...

«کابوس»

از اداره آمده‌بود بیرون و توی یکی از ایست‌گاه‌های نزدیک اداره منتظر اتوبوس ایستاده‌بود. خیلی‌ها ایستاده‌بودند و معلوم بود خیلی وقت‌ است که منتظرند؛ این را از چهره‌های خسته و عصبانی‌شان می‌شد فهمید. او هم مثل بقیه منتظر بود و شاید با بقیه یک فرق داشت: فقط به یک صندلی خالی فکر می‌کرد؛ یک صندلی خالی ترجیحا کنار پنجره که شاید بتواند کمی - فقط کمی - کم‌خوابی این چند روز اخیر را جبران کند.
نمی‌توانست سرش را به‌ شیشه بچسباند و چشم‌هایش را هم بگذارد. باران شدیدی گرفته‌بود و سرمای زمستان را بیش‌تر کرده‌بود و از این‌که سرش را به سرمای نچسب این موقع از سال بچسباند مورمورش می‌شد! ترجیح می‌داد سرش را به تکیه‌گاه صندلی تکیه بدهد و چشم‌هایش را ببندد، اما فکر دیدن آن چند جفت چشم می‌ترساندش.
از سردردی که به‌خاطر بی‌خوابی به سراغ‌اش آمده‌بود،‌ معده‌اش آشوب شده‌بود و درد هم می‌کرد و هر لحظه بود که چشم‌های‌اش از فشار درد بزند بیرون... سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد و حواس‌اش را بدهد به بارانی که حالا به برف تبدیل شده‌بود.
با سر‌انگشت روی شیشه‌ی بخار گرفته‌ی اتوبوس نقاشی کشید: یک تنگ بزرگ ماهی که یکی از ماهی‌ها خودش را پرت کرده‌بود بیرون تنگ و داشت جان می‌داد و آن‌یکی خودش را چسبانده‌بود به شیشه‌ی تنگ و انگار داشت برای ماهی در حال جان‌دادن گریه می‌کرد ولی اشک‌های‌اش در آب دیده نمی‌شد. از فکر این که ماهی در آب گریه کند خنده‌اش گرفت. دست‌مالی را از کیف‌اش بیرون آورد و ماهی‌ها را راحت کرد؛ حالا از شیشه‌ی پاک‌شده، بیرون اتوبوس خوب دیده می‌شد؛ بیرون تاریک شده‌بود و چراغ‌های داخل اتوبوس روشن.
 گوینده‌ی رادیو پیام با آرامش خاصی که انگار مخصوص روزهای بارانی و برفی‌ست، از لذت قدم‌زدن در برف و باران حرف می‌زد و اضافه می‌کرد که این لذت با هم‌راهی کسی که دوست‌اش داریم چند برابر می‌شود و حرف می‌زد و حرف می‌زد و او فکر می‌کرد به دل خجسته‌ی گوینده‌ی پشت میکروفون که حتما نگران کابوس‌هایی با بازی آن چند جفت چشم نیست.
سرما دست‌های‌اش را می‌گزید. دست کرد توی کیف‌اش که دست‌کش‌اش را در بیاورد؛ نبود. یادش آمد که آن‌ها را روی میز اداره گذاشته‌بود که دست‌اش کند، اما عجله کرده‌بود تا به سرویس برسد و آخر هم نرسیده‌بود و دست‌کش جا مانده‌بود. همین که داشت کیف‌اش را می گشت، دست‌اش خورد به آینه‌ی کوچکی که سال‌ها بود جزء لاینفک کیفش شده‌بود. آینه را در آورد تا خودش را در قاب کوچک‌اش برانداز کند. از چانه‌ی کوچک منحصر به‌فردش گذشت و به لب‌های‌اش رسید که مادر پدرش همیشه ابراز می‌کرد که عاشق‌شان است و توصیه‌ی اکید می کرد کاری نکند که دهان‌اش گشاد شود و حالا از سرمای هوا ترک خورده‌بود. به چشم‌ها که رسید توقف کرد؛ طاقت دیدن چشم‌های خودش را نداشت؛ دست خودش نبود، یاد آن چند جفت چشم کابوس‌های شبانه‌اش می‌افتاد. اما آن لحظه جرئت کرده‌بود به چشم‌های‌اش در آینه خیره شود. تازه داشت می‌دید این مدتی که از خودش فرار می‌کرده، چند چین ریز هم مهمان ناخوانده‌ی گودی و سیاهی جدید زیر چشم‌های‌اش شده‌است. از این‌همه اکتشافات شوم حس خوبی نداشت. آینه را جمع کرد.
برف، ریز و نرم، می‌رقصید و خرامان می‌نشست؛ هم‌چنان مثل بانویی افسون‌گر... راننده داد زد: «آخرشه هاااااا خانوم!»


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب