|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
آن اول

تقدیم به: اولین دوست...

بیش‌تر شبیه یک رویاست؛ درست‌ترش این شکلی است: «بیش‌تر شبیه وقتی‌ست که خواب می‌بینی و وقتی بیداری می‌شوی فقط یک چیزی شبیه وهم و تصویری گنگ از خواب‌ات به‌یادت مانده باشد». تعریف اولین دوست من یک همچین چیزی‌ست... . اولین دوست من، اولین هم‌بازی کودکی‌ام - یعنی زمانی که 2 تا 3ساله بودم! - هم‌سایه‌مان بود. از همان اول هم مامان اعتقادی به صمیمی شدن با هم‌سایه‌ها نداشت اما قضیه‌ی این‌یکی کمی فرق می‌کرد... خیلی کم پیش می‌آمد که اکرم خانم بعد از ظهر‌ها دست بچه‌اش را بگیرد و باید خانه‌ی ما تا ما بچه‌ها با هم بازی کنیم. اما من همین «کم»ها را هم یادم هست!

یادم است بچه‌ی آن‌ها از من بزرگ‌تر بود و زورش از من بیش‌تر. یکی از بازی‌هایمان این بود که یک سینی پلاستیکی بزرگ - از همان‌ها که فقط موقع جابه‌جا کردن اسباب سفره کابرد دارد! - بیاوریم و نوبتی بنشینیم تویش و آن‌یکی سینی را هل بدهد! (نخندید! خب امکانات نبود! ;-)). حدس زدن این‌که چه کسی بیش‌تر بازی می‌کرد و کیف می کرد کار سختی نیست!... بالاخره زمانی که من با مشقت تمام داشتم سعی می‌کردم تا سینی‌ای را هل بدهم - می‌توانید بخوانید در واقع داشتم ادای هل دادن سینی را در می‌آوردم! - وسط سینی کمی ترک برداشت چون زورم نرسید تا سینی و دوستم را با هم هل بدهم؛‌ فقط توانستم کمی لبه‌ی سینی را بلند کنم که خب تنها فایده‌اش ضرر زدن به اقتصاد خانواده بود! این آخرین بار سینی‌بازی بود... .

3 ساله بودم که از آن خانه رفتیم. 12 سال‌م که بود خیلی اتفاقی باز گذرمان به آن محل افتاد. ماه محرم بود و هیات عذاداری بچه‌های آن محل داشت راه می‌افتاد تا برود چند خیابان آن‌طرف‌تر و برگردد. نمی‌دانم چه قانون نانوشته‌ای‌ست که هم‌بازی‌های کودکی وقتی بزرگ می‌شوند باید از هم خجالت بکشند. دوست و هم‌بازی کودکی من پایش شکسته بود، و با لباس مشکی روی یک موتور وسپا  - که کنار کوچه پارک کرده بود - نشسته‌بود و دسته را نگاه می‌کرد که در حال سینه‌زنی داشت از کوچه بیرون می‌رفت، اما من حتی نتوانستم درست نگاه‌اش کنم تا خوب چهره‌اش را به‌خاطر بسپارم شاید آن بار، بار آخر باشد... باز هم همان دیالوگ معروف: «همه عمر دیر رسیدیم».

فکر کنم حالا «علی‌رضا همدانی» باید یک جوان 25-26 ساله شده باشد. از کجا معلوم؟! شاید هر روز از کنار هم عبور می‌کنیم بی که حتی هم‌دیگر را به‌خاطر بیاوریم و بشناسیم. امیدوارم دوست من هر کجا هست در پناه حق، کنار خانواده‌اش سالم و موفق باشد؛ دانش‌گاه رفته‌باشد، سربازی رفته باشد، شغل مناسب پیدا کرده باشد، اهل دوست و رفیق ناباب نشده‌باشد، از پیاده‌رو برود و بیاید، راه دور که می‌رود نامه بنویسد و شب‌ها قبل از خواب مسواک بزند و به مامان و بابا شب به‌خیر بگوید، با دهن پر از غذا حرف نزند و... حتی اگر مرا به‌یاد نمی‌آورد حداقل خاطره‌ی خوب سینی‌بازی‌مان را یادش باشد.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب