|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
بگذارید این پست عنوان نداشته باشد

عکس: عینک

باید بشوی عینک؛ عینکی که به چشم می‌زند و لازم‌ات دارد. همیشه نزدیک باشی، آن‌هم به عزیزترین عضوی که دنیای‌ش را با آن تماشا می‌کند. وقتی یک‌بار دنیا را با تو ببیند، بعدش دیگر سخت می‌شود دیدن دنیایی که تو را نداشته باشد. سخت می‌شود بدون تو دنیا را دیدن؛ انگار که همیشه چیزی کم باشد و آدم کلافه می‌شود برای نبودن و نداشتن چیزی که همیشه باید باشد و نیست. «نبودن» کلافه‌گی دارد، دل‌تنگی دارد، بی‌حوصله‌گی دارد، خواستن دارد، تنهایی دارد، دل تپیدن دارد، اشک دارد، درد دارد.

عینک که بشوی، باید تاب و طاقت وقت‌هایی را داشته باشی که هستی ولی آن‌قدر نزدیکی که نمی‌بیندت. آن‌قدر «او» شده‌ای، «با او» شده‌ای که دیگر دنبال‌ات نمی‌گردد. گاهی ممکن است فکر کند گم شده‌ای و نیستی، زمین و زمان را به هم می‌ریزد تا پیدایت کند؛ پیدایت نمی‌کند، چون جایی نرفته‌ای که بخواهی برگردی. آرام دست می‌کشد روی جای همیشه‌گی بودن‌ات، آن بالا روی چشم‌های‌ش، و از سر آرامش لبخندی می‌زند، پلک‌های‌ش را می‌بندد و در دل‌ش خوش‌حال می‌شود که هستی. همیشه هستی و گاهی «همیشه بودن» دردهای ناگزیری دارد.


عینک دست‌وپاگیر است. روی بینی سنگینی می‌کند. زیر باران دردسر دارد. آدم‌های به‌روز و تنوع‌طلب هم هر روز دل‌شان یک فریم و مدل جدید می‌خواهد. عینک مراقبت می‌خواهد؛ مسئولیت دارد! علم همیشه خوب‌ست، تازگی‌ها پیش‌رفت هم کرده. نمی‌شود قرص عینک را خورد، ولی می‌شود رفت و جراحی کرد که از عینک بی‌نیاز شد. آدم‌های این روزها زیاد جراحی می‌کنند. آدم‌ها، کم‌حوصله و راحت‌طلب شده‌اند انگار؛ دیگر سخت زیر بار مسئولیت می‌روند. آدم‌ها روزبه‌روز کم‌تر و کم‌تر دل‌شان عینک می‌خواهد؛ کم‌تر عینک می‌زنند.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب