|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
روزمرِگی
سکانس اول:
همه چیز تقریبا عادی است. مثل همیشه سر وقت از در می زنی بیرون اما چون می ترسی اتفاق پیش بینی نشده ای بیافتد معطل نمی کنی و سوار اولین اتوبوس ریالی می شوی. خوب است. 45 دقیقه به شروع اولین کلاس وقت باقی است. کرایه را می دهی و پیاده می شوی: 100 تومان. سوار اتوبوس بعدی می شوی چون وقت داری این بار بلیط را آماده می کنی و در دست می گیری؛ هر چه اما اتوبوس بلیطی می آید از ازدیاد مسافران در حالت آماده باش انفجار به سر می برد!. همین طور منتظر بعدی و بعدی و بعدی می مانی ... نه انگار قرار نیست اینها جا - حتی برای ایستادن - داشته باشند. دیگر وقت را هدر نمی دهی؛ سوار اولین اتوبوس ریالی می شوی. 20 دقیقه بعد پیاده می شوی. 100 تومان. مسیر بعد تاکسی های خطی تا جلو دانشگاه ... 150 تومان. اگر شانس نیاوری و استاد تاخیر نداشته باشد، الان باید 5-10 دقیقه ای باشد که سر کلاس است.

سکانس دوم:
 پله های 5 طبقه می دوی... نفس نفس می زنی و اجازه می گیری. خدا را مدرسه نیست و گر نه باید دوباره 5 طبقه بروی پایین خدمت ناظم گرامی و برگه تاخیر بگیری و دوباره 5 طبقه ...!. مثل مسجد، بچه ها برایت جا گرفته اند. خدا خیرشان بدهد و گر نه باید بروی در شلوغی ته کلاس بنشینی. انگار فقط ردیف اول و نهایتا ردیف دوم سر کلاسند... از بس که غرغر می کنند 15 دقیق زودتر کلاسی را که از اول هم کلاس! نبوده تعطیل می کنند دانشجوالله بروند سلف غذا بخورند!

سکانس سوم:
 خدا برادر بعضی خواهر ها را نگه دارد که نمی گذارند خواهران دینی شان در صف های طویل سلف خسته شوند ... و تو سوال می کنی اینها با خواهران خونی خودشان هم اینقدر مسالمت آمیز برخورد می کنند؟! بعید است! بعد از حدود 25 دقیقه با 5 ظرف از صف بیرون می آیی ... دست یکی از آن 4 نفر دیگر 2-3 تایش را برمی دارد که کمکت کند... .

سکانس چهارم:
ساعت 1:30 همه اکیپ ها در نماز خانه جمعند تا 1:45 دقیقه خالی بین دو کلاس را با هم (خوش) بگذرانند و مشق شبهای نوشته شان را یکی دیکته کند، بقیه بنویسند ... یکی می خواند، یکی عقب می ماند، یکی خودکارش نمی نویسد، یکی به یکی دیگر پس گردنی می زند که" اووووی! چرا بلند بلند می خوانی!؟ تو دلت بخوان!!!". می خندیم ... صدای مردانه ای می گوید یا الله! همه جمع و جور می شوند. می گوید: "خانمها از نماز خونه برید بیرون می خواهیم فرشها را جمع کنیم". اول فکر می کنیم شاید می خواهند فرشهای معطر نمازخانه را ببرند، بشویند ولی طولی نمی کشد دوزاریمان می افتد که اِ اِ اِ! کارشناسان محترم پنجشنبه، جمعه و شنبه کنکور کارشناسی ارشد دارند، می خواهند صندلی هایشان را بچینند. برای کارشناسان محترم آرزوی قبولی کارشناسی ارشد می کنیم و می آییم بیرون. نطق همه کور می شود، باید مودب در حیاط بنشینند. وقت نمی گذرد ... .

سکانس پنجم:
در اولین دقایق کلاس با استاد طی می کنند که کلاس را یک ربع زودتر تعطیل کند؛ او هم که خسته است قول می دهد که اگر همکاری (!) کنیم یک ربع زودتر برویم؛ ما هم همه همکاری خودمان را مبذول می داریم که یک ربع زود تر به منزل عزیمت کنیم.

سکانس ششم:
با دو نفر همراه مسیر برگشت را تا ایستگاه گپ می زنیم، وسط راه از درختهای توت کنده نمی شوند، وقتی از درخت جدا شده اند که مانتو و مقنعه شان خاکی است، با درخت بخت برگشته کشتی گرفته اند! خب بابا توتهای بیچاره هنوز نرسیده اند! چرا درخت را قسم می دهید؟!

سکانس هفتم:
قصه آمدن تا دانشگاه باز هم تکرار می شود... اینبار نه با فعل آمدن که با فعل برگشتن! و با کرایه های 125 تومانی، کرایه ها آدم را یاد آتش نشانی می اندازد ... هم سیر صعودی نرخ کرایه اتوبوس، هم گرمای اتوبوسهای خصوصی ای که دیگر فرقی با اتوبوسهای دولتی ندارد جز اینکه اگر پول خرد نداشته باشند یا مردانگی می کنند و 25 تومان را نادیده می گیرند و یا 25 تومان را 50 تومان حساب می کنند.

پ.ن: خوب است؛ روز مرِگی ام هنوز به روز مرْگی نرسیده است! نمی رسد؛ هیچ وقت نمی رسد، من نمی گذارم برسد!

برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب