|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
دانه‌دانه، با هم
خاطره‌ی محوی دارم از روزهای دوری که دست توی دست بابا، کنارش راه می‌رفتم و قدّم شاید تا جایی حوالی زانویش می‌رسید؛ روزهایی که شبیه امروز نیست. یادم است وقتی از جایی زیارتی برمی‌گشتیم، بابا می‌پرسید دعا کردی؟ و متعاقب‌ش این سوال می‌آمد که چی دعا کردی؟ اصلن یادم نیست چه جوابی می‌دادم، ولی احتمالن «تو کوچولویی، دل‌ت پاک‌ه، فلان‌طور دعا کن و بهمانُ بگو» بعد از جواب من گفته می‌شده و یک ماچی چیزی هم از بابا می‌چسبیده به لپ‌م و بقیه‌ی مسیر ـ اگر علی‌رضا نبوده ـ من را می‌نشانده روی شانه‌هایش «باباسواری».

فکرش را که می‌کنم می‌بینم خیلی هوس کرده‌ام دست‌دردست یکی خوش‌خوشک برویم تا تجریش و بعد دل‌مان بخواهد برویم امام‌زاده صالح، زیارت. به محض ورود، هیچ‌کدام‌مان، هیچ آشنایی‌‌ای را به‌یاد نیاوریم و برویم دنبال حال خودمان. سر ساعت، سر قرار برگریدم بیرون و ازم بپرسد، نه، نپرسد هم خودم بدون هیچ سوالی می‌گویم که دعا کردم حال همه‌مان خوب شود؛ حال دل دانه‌دانه‌مان جداجدا خوب بشود، خوب بماند. حال تک‌تک‌مان که خوب باشد، حال‌مان باهم هم خوب می‌شود به خدا. بچه‌های خوبی هستیم؛ جنس خرابی که نداریم. داریم؟ منتظر جواب‌ش نمی‌مانم که بگوید نه نداریم.
خدایا! حال دل ِ خوب لطفن... خب؟


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب