|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
عاقبت، درزی در کوزه افتاد

یه روز و روزگاری تو یه شهری، یه مرد درزی ـ درزی یعنی خیاط ـ ‌زنده‌گی می‌کرد که حجره‌اش خیلی به دروازه‌ی شهر نزدیک بود. این آقاهه یه کوزه‌ای هم داشت که با میخ به دیوار آویزون‌ش کرده بود. هر وقت که کسی توی شهر می‌مرد و جنازه‌شُ از دروازه‌ی شهر به سمت گورستون می‌بردن، این آقا می‌دید و یه سنگ توی کوزه‌اش می‌نداخت؛ آخر هر ماه هم کوزه رو می‌آورد پایین و سنگ‌های توشُ خالی می‌کرد، می‌شمرد تا حساب‌کتاب ِ تعداد مرده‌های اون ماه دست‌ش بیاد تا ماه بعد. تا این‌که یه روز خودش به صورت افقی، روی دوش مردمِ «لاالله الا الله»گو از شهر رفت بیرون. تو روزهای بعد، یه بنده‌خدایی اومد سراغ درزیُ گرفت، نبود. از هم‌سایه‌ که پرس‌وجو کرد به‌ش گفتن که «عاقبت، درزی در کوزه افتاد».

حالا این ضرب‌المثل، حکایت من‌ه! افتادم تو کوزه؛ سایت لینک‌زن به عنوان یه خانم وبلاگ‌نویس باهام مصاحبه کرده. خیلی از همه‌چیز حرف زدیم، طولانی شده ولی بخونین، حوصله‌تون سر نمی‌ره. تجربه‌ی خوبی بود؛ باعث شد یه بار، از زاویه‌ی جدیدی با خودم روبه‌رو بشم. شما هم با من ـ تو این مصاحبه ـ مواجه شین، بعد ازم به خودم بگین. خوش‌حال خواهم شد.


پ. ن: رعنا که مصاحبه می‌گرفتی همه‌عمر/ دیدی که چه‌گونه مصاحبه رعنا گرفت؟


چهارشنبه ۰۸ خرداد ۱۳۹۲
«آنقدر وبلاگم برایم عزیز است که دلم نمی‌‌خواهد حتا یک ماه آرشیو خالی داشته باشم»

بیست و سه ساله است. از هنرستان شروع به خواندن رشته‌ی نرم افزار کامپیوتر کرد. اما در دانشگاه و درست در سالی که به پایان تحصیلش نزدیک می‌شد با شهامت از این رشته انصراف داد و رفت سراغ رشته‌ی موردعلاقه‌اش یعنی مترجمی زبان. می‌گوید تا امروز از این تصمیم‌ش پشیمان نشده است.

به کارهای سخت علاقه‌مند است از آشپزی و بافتن گرفته تا مطالعه‌ی مباحث روانشناسی و جامعه شناسی. از هفده سالگی کار در رادیو را شروع کرد. البته شروع کارش در رادیو هم بی‌ارتباط با وبلاگ‌نویسی‌اش نبوده است. پس از تجربه کردن فضای رادیو و مطبوعات، این روزها در حال تجربه کردن مدیوم تلویزیون است. آخرین برنامه‌ای که در ساخت آن همراهی کرد «با کی بریم سیزده بدر؟» بود که در عید نوروز از شبکه اول سیما پخش می‌شد. دیده شدن را دوست دارد و جدیدن فکر می‌کند از اجرا کردن هم بدش نمی‌آید.

هفت سالی می‌شود که وبلاگ می‌نویسد. وبلاگش آن قدر برایش عزیز است که هیچ وقت تصمیم نگرفته یک پست خداحافظی هر چند موقتی بگذارد و مدتی در آن ننویسد. در ادامه گفت‌وگوی «لینک‌زن» را با رعنا شمس یا همان خورشید بانوی وبلاگستان می‌خوانید.

 

«خورشیدبانو، بانویی دیگر از جنس خورشید»، چرا این اسم را برای وبلاگتان انتخاب کردید؟
این اسم اولش این‌قدر مفصّل و طولانی نبود. من یک وبلاگ ثبت کردم در بلاگفا به اسم خورشید بانو. از آنجایی که یک زمانی سرویس‌دهی بلاگفا اذیت می‌کرد خواستم که بک‌آپی هم روی پرشین‌بلاگ داشته باشم که اگر یک موقع بلاگفا از دست رفت لااقل پرشین بلاگ را داشته باشم. برای این که این‌ها اشتباه نشوند «بانویی دیگر از جنس خورشید» را به آن وبلاگ پرشین‌بلاگی اضافه کردم. منظورم چیز خاصی نبود. منظورم این بود که این دومین است. یعنی الان شما روی بلاگفا هم بروید همین مطالب را تقریبا می‌بینید. دوتا وبلاگ روی دو سرویس‌دهنده‌ی متفاوت دارند آینه‌ی هم بالا می‌آیند.

چرا خورشید بانو؟
ترانه‌ای داشت مرحوم ناصرعبداللهی، خدا رحمتشان کند. در آن شعر می‌گفت:«لایق عشق بزرگ تو نبودم، خورشید بانو/ غافل از معجزه‌ی تو شد وجودم، اسیر جادو.» این «خورشید بانو»یی که می‌گفت توی گوشم خیلی زنگ داشت، جور خاصی صدا می‌کرد؛ یک‌جور علاقه به هم‌ذات‌پنداری. شاید آن روز دچار اتفاق فانتزی‌سازی شدم با این عبارت که این‌قدر درگیرم کرد. بدم نمی‌آمد با همین عبارت خطاب شوم. خیلی ترکیب‌های این شکلی شنیدیم: ماه‌بانو، غزل‌بانو، عسل‌بانو… اما این خورشیدبانو برای من جدید بود. از آن‌جایی که مقداری هم عرق و بیش‌تر علاقه دارم به نام خانواده‌گی‌ام (می‌خندد) و این‌که این ترکیب مستعملی نبود، من از خورشید بانو استفاده کردم.

از سال ۸۶ که شروع کردید به وبلاگ‌نویسی از همین وبلاگ شروع کردید؟ یعنی مستمر در همین وبلاگ می‌نوشتید؟
از مرداد ۸۶ با وبلاگ خورشیدبانوی بلاگفا شروع کردم. یک مقداری فضای آن فضای کاری‌تری بود یعنی از رادیو و اتفاقاتی که در رادیو می‌افتاد می‌نوشتم. می‌خواستم پست‌های شخصی بنویسم معذب می‌شدم. به خاطر این که وبلاگ دو دست می‌شد. چندماه بعد هم روی پرشین بلاگ ثبت کردم که آن‌جا شروع کردم فقط به شخصی نوشتن. بعد هم کلا شخصی نوشتم. از فضای کار ننوشتم تا یکی دو پست اخیر که تقریبا می‌خواستم رپرتاژ آگهی کوچکی بدهم برای تبلیغ برنامه‌مان.

خسته نشدید؟ نوشتن در یک وبلاگ از سال ۸۶ برایتان یک‌نواخت نشد؟
خسته، نمی‌توانم بگویم خسته شدم ولی یک جاهایی چرا معذب شدم به خاطر یک سری مسائلی که، البته مسائل خود وبلاگ نبود. مسائل حواشی شغلم بود در واقع. کمی اذیت شدم که سعی کردم جدی‌اش نگیرم و در فضای وبلاگ نیاورم‌شان. یعنی با داستان وبلاگ‌نویسی یکی‌اش نکنم. خودم خیلی نوشتن را دوست دارم و نوشتن یک جور عجیبی گره خورده با فرم کارم، زندگیم یا حداقل فرم نگاهم به دنیای خودم… نه! نمی توانم بگویم خسته شدم. حتا یک زمان‌هایی بوده که هیچ حرفی برای گفتن نداشته‌ام، چیزی که به درد خواننده بخورد. شاید اگر کسی آرشیو گذشته را خوانده باشد، دیده که چیزهایی نوشته شدند که صرفن چیزی نوشته شده باشد. اما آنقدر فضای وبلاگم برایم عزیز بوده که دل‌م نمی‌خواست حتا یک ماه آرشیو خالی داشته باشم. حتا شده در یک ماه من یک پست چندجمله‌ای، چند کلمه‌ای نوشتم فقط برای این که وبلاگم بیاید بالا و آرشیوش در آن ماه خالی نماند. همیشه وبلاگم را دوست داشتم. همیشه جای خوبی بوده. سعی کردم از تمامی حواشی ممکن دور نگه‌اش دارم. حال و هوای خودم تویش جریان دارد. زندگیم از زبان خودم در آن ثبت می‌شود. هیچ وقت دوست نداشتم که مثل خیلی‌های دیگر در وبلاگم را ببندم یا پستی ثبت کنم و بگویم تا مدتی نیستم. همیشه هستم و تا وقتی اتفاق عجیب و غریبی نیفتد وبلاگم را حذف نمی‌کنم.

از این که نرام‌افزار کامپوتر را رها کردید، هیچ‌وقت پشیمان نشدید؟
پشیمان شدم که عمر چهارساله‌ام را گذاشتم روی درسی که از آن نتیجه نگرفتم و نمی‌خواستم در آن رشته کار کنم.

یعنی علاقه نداشتید؟
زمانی که نرم‌افزار کامپیوتر را شروع کردم خیلی علاقه‌مند بودم. از هنرستان شروع کردم. ولی زمانی که داشتم رهایش می‌کردم، تصمیم درستی گرفتم. هنوز هم بابتش خیلی پشیمان نیستم. چون من زود فهمیدم که قرار نیست هیچ وقت از نرم‌افزار کامپیوتر در زندگی‌م استفاده کنم، که بگویم ای کاش رفته بودم دنبالش که حداقل مدرکش را داشتم. شاید چیزی که می‌گویم برای خیلی‌ها قابل درک نباشد کما این که برای خانواده‌‌ام هم خیلی قابل درک نبود ولی به تصمیم من احترام گذاشتند و چیزی نگفتند بابت این که من از تحصیل در آن رشته انصراف دادم. نمی‌توانم بگویم پشیمانم. شاید بابت این که من فقط چهار سالی درس خواندم و حتا بدون مدرک دانشگاهی آمدم بیرون مقداری برایم اذیت کننده باشد؛ گاهی ناراحت می‌شوم ولی پشیمان نیستم.

بعد چه شد که مترجمی زبان را انتخاب کردید بین رشته‌های مختلف؟
راستش را بخواهید من ادبیات را همیشه خیلی دوست داشتم و دارم. ولی با شرایطی که من می‌خواستم ادامه بدهم ـ یعنی تحصیل در دانشگاه علمی کاربردی برای منی که دیپلم فنی حرفه‌ای داشتم و در هنرستان درس خوانده بودم ـ این رشته‌ی ادبیات لااقل برای من نبود. شاید مثلا برای بچه‌های علوم انسانی و دیگران گزینه ادبیات وجود داشت، چه در مقطع کاردانی چه کارشناسی. درست اطلاع ندارم، ولی برای من که وجود نداشت! نزدیک‌ترین رشته‌ای که می‌توانستم به ادبیات بخوانم مترجمی زبان بود. یک دلیلش این بود. دلیل دیگرش هم این بود که من از بچه‌گی یعنی از یازده، دوازده سالگی کلاس زبان رفته بودم. آشنا بودنم به انگلیسی باعث می‌شد که از بار روانی منفی شروع به تحصیل دوباره از نقطه‌ی صفر، آن هم سن و سالی که خیلی‌ها فارغ‌التحصیل می‌شوند کم بشود. وقتی آدم درگیر کار می‌شود و شغلش در زندگی‌اش اهمیت پیدا می‌کند، ادامه‌ی تحصیل، انگیزه‌ی قوی‌تری می‌طلبد. یعنی اگر آن همت و انگیزه نباشد آدم اذیت می‌شود. چون از فضای درس فاصله گرفته و کار برایش مهم شده ـ حالا تصور کنید کارش را هم خیلی دوست داشته باشد! ـ‌ واقعن سخت می‌شود. من هم برای این که آن اتفاق بی‌علاقه شدن برای بار دوم دیگر پیش نیاید، مترجمی زبان را انتخاب کردم و دلیل مهم‌تر این که واقعا دانستن یک زبان همیشه به آدم کمک می‌کند. چیز اضافه‌ای نیست؛ یعنی من حتا اگر بگویم ادبیات را هم دوست دارم و روز و روزگاری بخواهم بروم دنبال ادبیات فارسی، ادبیات یک کشوری را خواندن باعث نمی‌شود که از ادبیات خودمان بی‌نیاز، سیر و دور شوم. اعتقادم این است که اگر کسی بخواهد مترجم خوبی باشد اول از همه باید به ادبیات زبان مادری خودش تسلط بالایی داشته باشد. به همین دلیل معتقدم این رشته شاید یک جور دیگری نزدیکم کرده باشد به ادبیات زبان مادری خودم.

برویم سراغ کارتان. چطور شد که از سن ۱۷ سالگی وارد رادیو شدید؟ برای شروع کار سن کمی بوده.
راست‌‌ش اولین برنامه و کار جدی‌ام را خیلی خوب یادم نیست ولی حدودن در هفده سالگی وارد فضا شده بودم؛ آن‌قدر هم کم سن و سال بودم که هر وقت بحث پرسیدن سن و سال پیش می‌آمد یک‌جوری می‌پیچیدم یا سنم را بالاتر می‌گفتم، تا این‌که بیست سالم شد و نترسیدم که بگویم چندساله‌ام؛ خلاصه که خیلی وقت‌ها جلوتر از شناس‌نامه‌ام دویده‌ام.
به طرز عجیب‌غریبی وارد شدم. یعنی کم‌تر می‌شود آدم‌ها به آن شکل وارد بشنوند. معمولا برای وارد شدن به سازمان صدا و سیما یا کار کردن در جایی مثل رادیو و تلویزیون یک شخص سومی لازم است که آدم را معرفی کند. من اسمش را نمی‌گذارم پارتی؛ من آن معرف را هیچ وقت نداشتم. در سال ۸۵ سالی که کنکور هم داشتم، خیلی با رادیو زندگی می‌کردم. احتمالا بچه‌های کنکوری خیلی این موضوع را لمس می‌کنند که حداقل در سال کنکورشان با رادیو مانوس می‌شوند. همان سال رادیو جوان فراخوانی داد بابت این که کسانی که در فضای مجازی وبلاگ‌نویسی می‌کنند در مورد رادیو جوان، بیایند که ما دیداری با هم داشته باشیم. آن دوره چون من دغدغه کنکور داشتم نرفتم ولی با بچه‌هایی که در آن جلسه شرکت داشتند ارتباط نزدیک برقرار کردم و با آن‌ها دوست شدم. تا این که برای جلسه دوم  که ـ بعد از کنکور ـ برگزار شد من هم رفتم و کم‌کم در جریان هواداران و مخاطبان رادیو جوان راه برایم باز شد که به رادیو بیایم. تا این که آن‌جا هم دوستانی پیدا کردم که راهنمایی‌ام کردند و راه و چاه را نشانم دادند. این طوری شد که در نوجوانی رادیویی شدم. همیشه دوست داشتم اتفاقی در رادیو رقم بزنم که البته آن اتفاق هیچ وقت به آن معنایی که دلم می‌خواست هم اتفاق نیافتاد (می‌خندد).

چه اتفاقی می‌خواستید رقم بزنید؟
اتفاق بزرگ. می‌گویند سنگ بزرگ همیشه علامت نزدن است اما در مورد کاری که می‌خواستم بکنم، شاید سنگ بزرگی بود، اما نزدنی‌ نبود. اتفاقی که می‌خواستم برایم بیفتد اتفاق عجیبی هم نبود ولی یک سری پروسه‌های اداری باید طی می‌شد که نشد. مثلا من دوست داشتم زمانی رادیو من را سیر و اشباع کند که سردبیر یا تهیه‌کننده‌ی رادیو شده باشم. یا این که یک نویسنده به شدت نامدار در رادیو شده باشم؛ دوست داشتم سمت نویسنده‌گی یک برنامه به واسطه‌ی نویسنده‌ی خوبش، مثل مجری، شاخص یادآوری و شناسایی برنامه‌ام باشد. آن‌قدر که آدم‌های عادی حتا کسانی که مخاطبان عام رادیو هستند وقتی اسم رعنا شمس می‌آید به عنوان نویسنده، سردبیر یا  تهیه‌کننده بشناسندش. ولی به خاطر یک سری مسائل اداری ناگزیر شدم به دور شدن از فضای رادیو. که بعد از فاصله گرفتن از فضای رادیو، مطبوعات را تجربه کردم. که آن هم تجربه‌ی خوبی بود با این که چندان پی‌گیر و حرفه‌ای این کار را انجام ندادم. ولی محض ناخنک زدن تجربه خوبی بود. دید خوبی در کار به من داد.

برای رادیو دقیقا چه کاری می‌کردید؟
هم آیتم سازی کار کردم هم متن می‌نوشتم و پیش آمده که دستیار سردبیر هم باشم. در رادیو جوان، صدای آشنا، ایران صدا.

موضوع مطالبی که می‌نوشتید چه چیزی بود؟ می‌توانیم بگوییم زنانه هم بود؟
نه برنامه خاصی که مختص زنان باشد نبود ولی کلا ژانری که کار کردم ژانر فرهنگی، اجتماعی و علمی بود. این سه فضا را تجربه کردم.

در مطبوعات چه طور؟
در مطبوعات بیشتر اجتماعی. در همشهری جوان من یک دوره‌ای کار خبرنگاری کردم. یک دوره کوتاهی در همشهری الف بودم که آن‌جا نویسنده و خبرنگار نبودم. دبیر سرویس آنلاینشان بودم. با نشریات دیگری غیر از نشریات گروه مجلات همشهری هم کار کرده‌ام که چندتایشان الان در قید حیات نیستند. این را هم بگویم، این مدت کوتاهی که می‌گویم در مقایسه با عمر مشاغل دیگر کوتاه است؛ وگرنه شش ماه و یک سال در فضای مطبوعاتی که امروز متولد می‌شوند و آخر هفته می‌میرند عمری‌ست برای خودش!

در حال حاضر رادیو و مطبوعات را کنار گذاشتید و رسیدید به تلویزیون؟ یا هنوز با مطبوعات همکاری می‌کنید؟
تجربه کردن یک فضای جدید در کار ما الزاما به این معنی نیست که ما با فضای قبلی‌ خداحافظی کنیم. کار رسانه یک مدل کاری است که فضاها خیلی از هم دور نیستند؛ یعنی یک جاهایی ما با همکارانمان هم در رادیو هستیم هم در مطبوعات و هم فضای تلویزیون را تجربه می‌کنیم. درستی و غلطی، یا خوبی و بدی‌اش را نمی‌دانم اما چیزی‌ست که در حال حاضر وجود دارد. من نمی‌توانم بگویم از فضای رادیو خداحافظی کردم یا کلا کنار کشیدم؛ می‌دانم اگر زمانی کاری در رادیو باشد، یعنی کاری که از دست من بربیاد و دوست داشته باشم با همه‌ی شرایطی که می‌دانم هست دوباره برگردم، حتمن برمی‌گردم و باز فضای رادیو را تجربه می‌کنم یا درباره مطبوعات هم همین‌طور. این طور هم نیستم که بگویم در حال حاضر که دارم در فضای جدیدی کار می‌کنم پس فضاهای قبلی بد هستند و نمی‌شود در آن‌ها کار کرد. نه، من همیشه رسانه را دوست داشتم و همیشه هم می‌گویم که رادیو خانه‌ی پدری من، وطن من است.

در تلویزیون چه کار می‌کنید؟ برای برنامه‌های تلویزیونی هم متن می‌نویسید؟
کمی طول می‌کشد که من دقیقا جایگاهم را در این فضا پیدا کنم. به عنوان نویسنده و به عنوان کسی که در فضای مجازی قرار بود فعالیت‌های خبری برنامه را پوشش بدهد. چیزی که در حال حاضر بالقوه و بالفعل وجود دارد این است که من نویسنده هستم.

با همین تیم «با کی بریم سیزده بدر؟» که در وبلاگتان درباره‌اش نوشته بودید، شروع به کار کردید؟
زمانی که این گروه داشت برنامه «شیش تایی‌ها» را برای گروه نوجوان شبکه دو کار می‌کرد و روی آنتن می‌برد من به این تیم اضافه شدم که بعدتر با همین گروه برنامه‌ساز و برای همان گروه نوجوان شبکه دو ، «فرش سفید» و «کافه سفید» را هم کار کردیم که البته الان دیگر کار نمی‌کنیم! سمتی که آن موقع داشتم دبیر سایت برنامه‌ بود. در واقع مدیر سایت برنامه‌ها بودم؛ در تیم کاری ما، سمت بیش‌تر یک‌جور بازی با کلمات است! خیلی هم فرقی نمی‌کند، چون معمولا در کار ما یک نفر یک سمت دارد ولی خیلی کارها انجام می‌دهد و خیلی‌های دیگر در سمت‌های دیگر هم به او کمک می‌کنند. همه‌ی ما در گروه‌مان حداقل دوشغله‌ایم! همه‌مان اول مدیر بخش خودمان هستیم، و بعد دستیار بقیه‌ی مدیران در بخش‌های دیگر.

به عنوان چنین کسی سعی می‌کردید مطالب یا نوشته‌های وبلاگ‌نویسان را هم پوشش بدهید؟
خیر. آن فضا برای گروه نوجوان بود و ایجاب نمی‌کرد که ما بخواهیم چنین کاری را در آن انجام بدهیم. اما فضای مجازی ما فضایی بود که ۲۴ ساعته ما درگیرش بودیم. یعنی ما مثلا اگر نیم ساعت، یک ساعت برنامه داشتیم، در طول روز سایت ما ۲۴ ساعته قابل دسترسی بود. این یکی از اشتراکتش بود با فضای مجازی. ولی این که ما دغدغه خاص زنان داشته باشیم به طور خاص یا بخواهیم یک اتفاق وبلاگی را پوشش بدهیم پیش نیامد. ولی شاید اگر پیش می‌آمد ما این کار را هم می‌کردیم.

از فضای کار با نوجوانان برایمان بگویید. چه تفاوتی با کارهای دیگرتان داشت؟
نوجوانان خیلی نکته‌سنج و تیزبین‌اند. به لطف استفاده و همه‌گیری تکنولوژی خیلی هم به‌روزند. کلن خاصیت رسانه به‌روز بودن‌ش و هم‌گام و هم‌سرعت با جامعه بودن‌ست. توجه به همین نکته در برنامه‌سازی خاصه برای نوجوانان، باعث می‌شود که بیش‌تر حواس‌مان را جمع کنیم که سوتی ندهیم. داریم برای کسانی برنامه می‌سازیم که حرف از دهان ما در نیامده خودشان تا ته جمله‌مان را می‌خوانند! نتیجه‌ی یک اشتباه لپی ساده می‌شود روانه شدن سیل پیامک به برنامه که آی اینی که گفتید درست نبود و درستش این است مثلن. کار تله‌ویزیون نصیحت کردن و مستقیم حرف زدن نیست، دیگر وای به وقتی که مخاطب، گروه سنی نوجوان باشد، سنی که ذاتن نصیحت‌پذیر نیست. اگر قرار باشد به نوجوان حرفی زد باید به روشی گفت که بشنود؛ کسی بگوید که از خودش دور نباشد، حرفی که موضع‌اش از بالا به پایین نباشد. از همه مهم‌تر این که به زبان خودش باشد. ما در «شیش‌تاییا» و «فرش سپید» زبان حرف زدن با نوجوان را خیلی خوب پیدا کرده بودیم، قلق‌شان دستمان آمده بود. یاد گرفته بودیم به زبان خودشان با خودشان حرف بزنیم.

در حال حاضر که تنوع رسانه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی خیلی زیاد است چه کار می‌کنید که برنامه‌هایتان دیده شوند؟
شاید بهتر باشد این را یک برنامه‌ساز حرفه‌ای‌تر یا یک تهیه‌کننده قدر تلویزیونی جواب بدهد ولی آن چیزی که من می‌دانم این است که بهترین کاری که می‌شود کرد تا یک برنامه تله‌ویزیونی دیده شود این است که تیمی که دارد کار می‌کند با نهایت وجدان کاری خودش کار کند و بهترین چیزی که می‌تواند در یک برنامه تلویزیونی اتفاق بیفتد نترسد و انجامش بدهد. دیگر این که برنامه‌های اگر خوب ساخته شود خودش مخاطب و بیننده‌اش را پیدا می‌کند. خیلی هم مهم نیست ساعت پخش برنامه چه ساعتی باشد با برنامه‌های چه داخلی چه خارجی هم‌پوشانی داشته باشد، چیزی اگر خوب باشد و ارزش دیدن شدن داشته باشد مخاطب خودش می‌گردد و پیدایش می‌کند. کما این که ما در برنامه آخرمان «با کی بریم سیزده بدر»  با این که بعد از «سین مثل سریال» شبکه یک، یعنی در یک ساعت واقعن بد در کنداکتور پخش می‌شد ولی بازخوردهایی که گرفتیم دیدیم آن ساعت شب یعنی ساعت دو و نیم نصفه شب هم ببینده‌مان را داشته‌ایم. با فیدبک‌هایی که دریافت کردیم برای ما مسلم شد که چیزی اگر خوب باشد و قابل دیدن باشد و به چشم‌های مخاطب احترام بگذارد (می‌گویم چشم چون برنامه تلویزیونی است) و سعی کند در عین حال که دارد یک شیوه حرفه‌ای را هم رعایت می‌کند سلیقه ببیننده را هم در نظر بگیرد، دیده می‌شود.

گفتید که دوست داشتید در رادیو یک سردبیر، تهیه‌کننده یا نویسنده سرشناس شوید که این اتفاق نیفتاد. نهایت هدفتان در تلویزیون چه چیزی است؟
راست‌ش را بخواهید، دیده شدن را دوست دارم. دوست دارم کاری که می‌کنم به چشم بیاید، ارزش دیده شدن داشته باشد. هر کاری که هست، درخور ـ اول خودم و بعد مخاطب‌م، طرف مقابلم ـ باشد؛ می‌خواهد پختن یک غذا باشد، یا نوشتن یک متن. من، اگر همه‌ی خودم را درست شناخته باشم، هیچ‌وقت به غذایم اجازه نمی‌دهم که بدمزه بشود، ممکن تعداد محدودی ذائقه و سلیقه را راضی نکند ولی مطمئنن خیلی‌ها را راضی و وادار به تشکر می‌کند. در بقیه‌ی چیزها هم همین‌طور. اعتقاد دارم آن‌قدر باید برای خودم یلی بشوم که اثرم نتواند بد بشود. دنبال اینم که امضایم سربلند پای کارهایم بخورد. شاید امروز به‌تان بگویم که اجرا را به خاطر این‌که خیلی از زوایای روحی و شخصیتی‌ام را پوشش می‌دهد و راضی‌ام می‌کند دوست دارم و یکی از هدف‌هایم در تله‌ویزیون است، اما نهایت‌ش نیست. مطمئنم اگر روزی مجری هم بشوم کمال‌طلبی‌ام به اجرا رضایت نخواهد داد. خیلی سخت است که بخواهم نهایت هدف‌م را مشخصن نشان‌تان بدهم و بگویم بله، این‌جا برای من آخر دنیاست!

بعد از «با کی بریم سیزده بدر؟» در تدارک تهیه برنامه‌ای دیگر نیستید؟
چرا. طرح برنامه زیاد داریم. به امید خدا یکی‌یکی و به وقتش شروع‌شان می‌کنیم.

کار کردن در رسانه برای یک خانم چه محسنات و معایبی دارد؟
کار کردن در رسانه یا کلا کار کردن برای یک خانم و حضورش در جامعه، همان اندازه که می‌تواند فرصت باشد، تهدید هم می‌تواند باشد.

از چه نظر تهدید است؟
من فکر می‌کنم تهدیدهای یک خانم در فضای رسانه یا هر فضای کاری دیگری دقیقا به خودش بستگی دارد، یعنی بستگی به مهارت‌های شخصی‌اش دارد؛ بلد بودن مهارت‌های ارتباطی از آن دسته فرصت‌ها و تهدید‌های توأمان است، یک شمشیر دولبه. من به واکسینه شدن بسیار معتقدم. به نظرم بعضی مسائل آزاردهنده در محیط کار اتفاق می‌افتد که خانم‌ها را به خاطر جنسیت‌شان بیش‌تر تحت تاثیر قرار می‌دهد. فکر می‌کنم اگر بتوانیم به این آزارها واکسن‌گونه واکنش نشان بدهیم خیلی خوب است. ما در کودکی واکسن دریافت کردیم و واکسن باعث شد که بدن ما، پادتن میکروب ضعیف یا کشته شده‌ای که به بدن‌مان وارد شد را بسازد تا دیگر به آن بیماری مبتلا نشویم. آدمی‌زاد همان‌جایی ضربه می‌خورد که در آن ضعیف است یا انتظارش را ندارد. از آن‌جایی که بعد از ترک جامعه‌ی کوچک‌مان یعنی خانواده و مدرسه و ورودمان به به اجتماع بزرگ‌تر، مجهز به هیچ دانش خاص و تاییدشده‌ی مهارتی‌ای نیستیم، بسیار پیش می‌آید در شرایطی قرار می‌گیریم که عمل و عکس‌العمل مقتضی را بلد نیستیم. این نابلدی همان پاشنه‌ی آشیل، همان تهدید است.

پس از این بابت در فضای کاری تا حالا برای خودتان مشکلی پیش نیامده که بخواهید به عنوان خاطره بدی از آن یاد کنید؟
هیچ وقت این طور نیست که در فضای کاری هیچ مشکلی پیش نیاید. یا این که اتفاقاتی که به قول شما ناگوار یا آزاردهنده هستند برای یک خانم نیفتد. ولی خدا را شکر من مشکلی با این قضیه نه که نداشته‌ام یا برایم پیش نیامده باشد، اما زود جمعش کردم. یعنی توانایی خودم را دوباره سرپا کردم. یک سری مهارت‌های شخصی لازم است که من آن‌ها را به اندازه کافی داشتم خدا را شکر. توانستم از پس خودم بربیام.

یعنی اصلا نمی‌خواهید به این مهارت‌های شخصی اشاره‌ای کنید؟ (خنده)
این مهارت‌های شخصی که گفتم چیز عجیبی نیست؛ این مهارت‌ها تحت عنوان «مهارت‌های شخصیتی» در موسسات قابل اعتماد مشاوره و روانشناسی تدریس می‌شوند.

وبلاگ‌نویسی به رعنا شمس چه چیزی اضافه کرده است؟
این خودی که شما می‌گویید چیز جدا از منی نیست یعنی خود شخصی و خود عمومی من با هم خیلی تفاوت ندارند. به خود شخصیم که اعتماد به نفس داد، مخصوصا اوایل کارم؛ که من می‌توانم بنویسم و نوشته‌های من می تواند مخاطب داشته باشد. به این صورت که من دعوت می‌کردم از یک سری از دوستان و همکارانم که آن موقع خیلی حرفه‌ای‌تر از من بودند. چندسال قبل‌تر از من وارد شده بودند به دنیای کار. دعوتشان کردم که بخوانند و نظر بدهند. نظرتشان برایم خیلی اهمیت داشت. ولی چیزی که به شخص خودم داده باشد تجربه کردن فضای بی قید نوشتن است یعنی نه از این نظر که نخواهم یک سری حریم‌ها و خط قرمزها را رعایت کنم؛ ذاتا آدمی هستم که حریم‌ها را رعایت می‌کنم. منظور این است که نوشتم و راحت نوشتم. برای خودم، به دور از هر سفارش کاری نوشتن و رادیویی و مطبوعاتی ننوشتن. وبلاگم آرشیو خیلی خوبی است که خودم وقتی می‌خوانمش حس می‌کنم واقعا در این چند ساله بزرگ شدم. شاید اگر وبلاگ نبود من به این راحتی‌ها نمی‌فهمیدم چقدر تغییر کردم؛ با همین مقایسه و به لطف وجود وبلاگم می‌دانم حداقل در فضای نوشتاری چه‌قدر تغییر کرده‌ام، زاویه نگاهم به انتخاب و پرداخت سوژه‌ها چه‌قدر متفاوت شده است و خلاصه که راضیم از نوشتنش. فکر نمی‌کنم یک زمانی دلم بخواهد وبلاگم را از صفحه‌ی روزگار محوش کنم.

آن طور که در هدر وبلاگتان مشخص است عکاسی هم می‌کنید.
نه دوربین دارم فقط (می‌خندد) من عکاسی را دوست دارم. ولی هیچ وقت حرفه‌ای این کار را نکردم.

هیچ وقت فکر نکردید که یک فتوبلاگ ایجاد کنید و عکس‌هایتان را در آن منتشر کنید؟
دلم خیلی می‌خواست فتوبلاگ داشته باشم ولی هیچ وقت این کار را نکردم. برای این که از کاری که نیمه‌تمام رها شود اصلن خوشم نمی‌آید. دوست دارم وقتی کاری را شروع می‌کنم ادامه‌اش بدهم و دیگر این که من آن‌قدر آدم دوربین به‌دستی نیستم که بخواهم مدام عکس بگیرم. عکاسی را دوست دارم، یک دوربین نیمه حرفه‌ای خوب هم دارم ولی عکاس نیستم. از دنیای عکاسی فقط یک دوربین دیجیتال دارم!

موضوعی بوده که در این هفت سال بخواهید واردش شوید ولی به خاطر ملاحظاتی از آن صرف نظر کرده باشید؟
خیلی زیاد. من به شدت آدم «خودسانسور»ی هستم. مثلا گاهی چیزهایی که من می‌نویسم و خیلی‌ها نمی‌فهمند و می‌پرسند: «منظورت چی بود؟» یا بعدش بازخورد می‌گیرم که ان نوشته اصلا فهمیده نشده که به خاطر زیادی خودسانسور بودن و زیادی محتاط و محافظه کار بودن من است، حتا در فضای مجازی. شاید برگردد به نوع کاری که من انتخاب کردم. حالا نمی‌خواهم بگویم نوع کارم خیلی خاص است، ولی به هر حال بیشتر از یک آدم فوق‌العاده معمولی دیده شدن دارد و این زیرنظر بودن کمی آدم را اذیت می‌کند. همان قدر که این دیده‌شدن لذت‌بخش است و یک زوایایی از روح آدم را ارضا می‌کند همان مقدار هم می‌تواند دردسر داشته باشد. باز هم همان تهدید و فرصت توامان! البته من نه خیلی اسم بزرگی هستم، نه خیلی آدم بزرگی هستم. یک آدم معمولی‌ خاص که حداقل از زاویه‌ای دیده می‌شود، یا آدم‌هایی می‌شناسندش که توقعات خاصی ازش دارند. این توقعات، ناخوداگاه کمی آدم را محدود و جهت‌دار کند که مراقب حرف زدنش باشد.

تا به حال نشده که بخواهید این خودسانسوری را کنار بگذارید؟
به شدت دلم خواسته و از آن‌جایی که خیلی دلم می‌خواست به شما می‌گویم که یک وبلاگ هم داشتم که با اسم مستعار در فضای بلاگ‌اسپات می‌نوشتم. بعد دیدم که من مادریم که بچه‌دار شده و این بچه باید به یتیمی بزرگ شود. به خاطر این که بچه یتیم ماند، کلا از صفحه روزگار محوش کردم. چنین مادر پلیدی هستم. (می‌خندد) خیلی دلم می‌خواست در موقعیت‌هایی از چیزهایی حرف بزنم و قلمم را در آن فضا کمی بسنجم. آن وبلاگ فضای احساسی عاطفی‌ای هم داشت ولی دیدم من آدم با اسم مستعار نوشتن نیستم. چون من فضای با اسم حقیقی نوشتن را تجربه کرده بودم، فکر می‌کردم با اسم مستعار نوشتن کار خیلی عبث و بی‌مفهومی است که چرا دارم انجامش می‌دهم؟ وقتی کسی قرار نیست بفهمد این مطلب را چه کسی نوشته است؟ چرا نوشته؟ ننویسیم بهتر است. کسی که نمی‌تواند حرفی بزند که پای خودش نوشته شود فرقی ندارد چه مکتوب یا مجازی پس بهتر است یا حرف نزند یا آن حرف را نزند که من آن حرف نزدن را انتخاب کردم.

سوژه‌هایتان را چطور انتخاب می‌کنید و می‌نویسید؟ اینکه شخصی می‌نویسید خیلی مهم است که تبدیل به روزانه‌نویسی صرف نشود.
هیچ وقت وبلاگم دفترچه خاطراتم نبوده است. من تا به حال خیلی سوژه‌های عجیب و غریبی انتخاب نکردم. چیزهای معمولی‌ای بوده ولی اگر که قابل خواندن شده، فقط بابت این است که برایشان وقت گذاشتم و سعی کردم هنرمندانه‌تر بیانشان کنم. یا حداقل جوری بگویم که کسی این طور نگفته باشد و در عین حال پیامی که می‌خواهم برسانم در آن نوشته رسانده شود. حرفِ رساندنِ پیام شد خوب است که این را هم بگویم، خواننده وبلاگ هر چیزی می‌تواند برداشت کند. یعنی دقیقا می‌تواند چیزی را برداشت کند که اصلا حرف تو نبوده. این اتفاق‌ها هم خیلی زیاد می‌افتند.

یعنی قضاوت می‌کنند.
بله، یک وبلاگ‌نویس یا کلا کسی که در هر رسانه دیگری کاری انجام می‌دهد و در معرض نمایش دیگران می‌گذارد باید جرات این را داشته باشد که دیگران درباره کارش قضاوت کنند. چون اگر کسی بخواهد بترسد یا نخواهد کسی در موردش حرفی بزند پس چه دلیلی دارد که آن محصول را نشان بدهد و عرضه کند. باید آن جرات را هم داشت و من از جایی به بعد این تفکر را برای خودم انتخاب کردم با این دید که من باید تحمل داشته باشم که یک سری از آدم‌ها هرنوع قضاوتی که می‌خواهند داشته باشند، برای من مهم باشد اما نه آن‌قدر که دیگر نخواهم راه خودم را بروم.

وقت خواندن وبلاگ‌های خانم‌ها شده که پیش خودتان بگویید کاش  درباره این موضوعات مطلب بیشتر می‌نوشتند یا درباره فلان موضوع  بیشتر اظهار نظر می‌کردند؟
راستش را بخواهید من وبلاگ‌ها را با چشم زنانه یا مردانه و با تفکیک جنسیتی نمی‌خوانم. من چیزی را می‌خوانم که در آن حرف خوبی به شکل خوبی گفته بشود. یعنی یک موقع‌هایی یک پیام خیلی خوبی داریم ولی اصلا خوب نمی‌گوییمش یا به طرز بدی می‌گوییم. اصلا هم ربطی به این ندارد که این مطلب را یک خانم یا آقا گفته است.
من اول در نوشته‌ها دنبال آن پیام می‌گردم. برای همین وقتی از من می‌پرسید شما الان وبلاگ کدام خانم را می‌خوانید خیلی باید فکر کنم که لابه‌لای وبلاگ‌هایی که می خوانم یک خانمانه‌اش را پیدا کنم و بگویم بله این را می‌خوانم.

آن طور که من متوجه شدم تا به حال کاری برای خانم‌ها در رسانه‌ها نداشتید؟
من یک دوره‌ای همکاری مقطعی می‌کردم با مجله اینترنتی «دخت ایران» برای خانم‌ها. ولی با این که آن دوره نگاه زنانه‌تری به سوژه‌ها داشتم. در موردشان به عنوان خبرنگار مطلب تهیه می‌کردم. باز هم ماجرا را خیلی زنانه نمی‌کردم، سعی می‌کنم شور زنانگی آن مطلب را خیلی درنیاورم. به نظرم خیلی هم دلیلی ندارد. یعنی همه چیز را با نگاه جنسی تفکیک کردن. یک جاهایی تفکیک باید باشد ولی هرجایی هم الزام وجود ندارد. یک جاهایی ما از آن طرف بوم به ورطه فمینیستی محض افتادیم و چیزهایی را طلب می‌کنیم که داشتن آن شاید خیلی اتفاق مهمی نباشد. چون من همیشه ترس داشتم به ورطه فمینیست‌بازی بی‌جا بیفتم یا انگ و برچسب فمینیست بخورم سعی کردم تعادل را حفظ کنم. اگر موضوعی را زنانه نگاه می‌کنم همیشه طرف مقابلم یعنی دنیای مردانه هم در آن در نظر می‌گیرم. سعی می‌کنم در مسائل زنانه هم آن طرف درگیر و ذی‌حق ماجرا، یعنی یک مرد و حق و حقوق‌اش را گوشه‌ی ذهنم داشته باشم.

رعنا شمس این روزها را چطور می‌گذراند؟ دلخوشی‌اش بیشتر چه چیزهایی است؟
این روزها… در خود گره‌ای گم‌ام! یک سر دارم و هزار سودا. هزار کار نکرده دارم، یک دنیا کتاب نخوانده، فیلم ندیده، تئاتر نرفته، مطلب ننوشته. یک عالم طرح برنامه که اصلن وقت نمی‌کنم پردازش و مکتوبش کنم بل‌که جایی بالاخره به دردم بخورد. از همه بدتر این که کیلومترها پیاده‌روی از تجریش تا میدان ولی‌عصر به خودم بدهکارم! چندتا آرزوی دست‌یافتنی اما خیلی سخت دارم که جرئت دست به عمل زدن برای رسیدن به‌شان را هنوز درست و حسابی پیدا نکردم. ایست کرده‌ام. نه که از تنبلی باشد، نه؛ دارم فکر می‌کنم این همه دویده‌ام و کجا هستم؟ اصلن این همه راه آمده‌ام که همین‌جا باشم؟ بعدش کجا؟ بقیه‌ی مسیر را چه‌طوری بروم؟ با کی بروم؟ هم‌سفر می‌خواهم یا هم‌راه یا اصلن هیچ‌کدام؟ دل‌م می‌خواهد یکی هلم بدهد. یکی هلم بدهد که دلم به‌ش اعتماد داشته باشد. می‌دانم آخرش هم باید خودم بپرم، کسی نیست!
دل‌م به چیزهای کوچک زندگی خوش می‌کنم همیشه، چیزهای ساده‌ای که دارم و می‌شود راحت ازشان لذت برد. لذت‌بردنی‌هایم هم اکثرن سهل‌الوصول‌اند. نباشند هم آن‌قدر اهمیت دارند و عزیزند که بخواهم راه رسیدن به‌شان را آسان کنم. دل‌م خوش است که آرزو دارم؛ خوش‌م که هر چه‌قدر هم شب با ناامیدی خوابم ببرد، صبح که بیدار می‌شوم دیشب را فراموش کرده‌ام، شال و کلاه می‌کنم برای آرزویی که ان‌شاءالله دستم به‌ش برسد از خانه بزنم بیرون. خوش‌حالم که خسته می‌شوم و این خسته‌گی را می‌فهمم. با خستگی‌هایم عشق می‌کنم.

Share

 


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب