|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
به جرم زندگی

همیشه انگشت ملامت‌ام به سمت آدم‌هایی بود که می‌روند؛ چمدان دست‌شان می‌گیرند و می‌روند برای همیشه. همیشه برایم سوالی بی‌جواب بود که چرا، چه‌طور می‌شود یک آدم تصمیم بگیرد از وطن‌ش بکند و برود، دل بکند و برود، جان بکند و برود. نمی‌فهمیدم چه‌طور اتفاق می‌افتد که آدمی همه‌ی دارایی‌هایش را جا بگذارد و یک چمدان بردارد به مقصدی که آسان نیست. نمی‌فهمیدم آدمی چه‌طور با خودش و دل‌ش کنار می‌آید جایی باشد که آغوش مادرش هر وقت که اراده کند برایش باز نشود، جایی باشد که ولی‌عصر، تجریش را به راه‌آهن وصل نکند. اصلن این شاعربازی‌ها را بگذاریم کنار! چه طوری می‌شود که از یک شب به بعد، آدمی که در فهم هم‌زبانان خودش خیلی وقت‌ها در می‌ماند، پیه سختی حرف زدن به زبان غیرمادری‌اش را به تن‌ش می‌مالد و دیگر در قفس تنگ خانه‌اش جا نمی‌شود.

حالا دیگر سوالی ندارم. دیده‌ام که آدم وقتی می‌بُرد، دیگر تمام است. وقتی می‌افتد توی سراشیبی سقوط، همین‌طور می‌رود. خیلی امیدوار باشد، به بوته‌های خار و سنگ‌های راه دست می‌ساید که نرود پایین؛ ولی می‌رود. چه طور بشود که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. قبل‌تر می‌گفتم اگر همه بروند، خب پس که بماند این‌جا را آباد کند؟ این‌جا به هر سختی آباد بشود بهتر نیست، عقب‌تر نماند بهتر نیست؟ و الخ. حالا می‌بینم آدمی که زخمی سقوط است، آدمی که مجروح شده است این چیزها حالی‌اش نیست که. خودش درمان می‌خواهد و التیام. حالا چه لحظه‌ی درد و بی‌قراری مادرش به دادش برسد و زخم‌ش را ببندد، چه مرد غریبه‌ی رهگذر.

بله آقا، بله خانم! همان‌طور که ــ به قول این مداحان بهشت زهرا ــ‌ حال برادرمُرده را فقط برادرمُرده می‌فهمد، حال دل‌بریده را هم یک دل‌بریده می‌فهمد فقط. حالا این که چه طور می‌شود آدمی بعد از سال‌ها ــ توأمان ــ با عقل‌ و دل  آمدن و سخت آمدن، تصمیم می‌گیرد بند ناف‌ش را ببرد برای همیشه و دل به جاده‌ی سقوط بدهد و برود و برود و برود هم خودش روضه‌ی بازی‌ست که باید به وقت‌ش خواند. فکر نکنم دیگر طاقت همه‌ی این‌ها یک‌جا باشد.


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب