|صفحه‌ی یک| - |آینه‌ی بانو؛ خورشیدی دیگر| - |گنجه| - |تماس|پست‌ها و صفحات قبلی را از پایین وب‌لاگ ورق بزنید

هر چیزی گفتنی نیست؛ باید صبر کرد تا وقت‌اش برسد... . *دوست نداشتم روزی برسد که این‌گونه جملات را در وبلاگم بنویسم، چون به وجدان و حق و حقوق یک نویسنده در ناخود‌آگاه ایرانیان اعتقاد داشتم؛ اما حالا ـ با احترام تمام ـ به خواننده‌گان وبلاگ خورشیدبانو عرض می‌کنم: «تمامی مطالب این وب‌لاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده ـ و هست! ـ و امیدوارم برای استفاده‌شان گرفتن اجازه را فراموش نکنید!»
پروفایل مدیر وبلاگ
دیگرانم
ابرک شلوار پوش - سجاد صاحبان‌زند
اثبات ما - عطیه عسگری
اکسیر نوآوری - مهندس محمود کریمی
اگر به هم نرسیدیم ـ عبدالله روا
اگر دل دلیل است - انوشه میرمجلسی
الماس ـ کوروش سلیمانی
این‌جا شب نیست - جوان و دانش
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان ـ علی‌رضا بدیع
باید خواب دید ـ امیر شوکتی
بی‌سر و ته - مجتبی آذری
بی‌گاهان - اکرم زمانی
پرواز شب - شاهین شرافتی
پوریا ناظمی - پوریا ناظمی
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت - امیرمهدی حقیقت
تنبل‌خونه شاه‌عباسی - کویریات
توکای مقدس - توکا نیستانی
جیره‌ی کتاب
حمید محمدی - حمید محمدی!
خاطرات مشترک - محسن امین
خورشید بانو - رعنا شمس
در جریان باشید - محیا ساعدی
درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است ـ سمیرا راهی
زن سوم ـ گلرنگ
سر هرمس مارانا ـ شوالیه‌ی ناموجود
سهراب سپهری
شُمال از شُمالِ غربی ـ محسن آزرم
عسل و شکر - لاله محمودی
فرا تر از بودن - پریا ابراهیمی
قوزک پای چپ یک زرافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
کازابلانکا ـ آقای الف
کتاب‌فروشی هدهد - سانتیاگو، استراگون، ولادیمیر
گاهی، با هم حرف بزنیم ـ نیره غدیری
مدرسه همشهری - مرکز آموزش موسسه‌ی همشهری
مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر - فرزانه ناظری
میز غذا - سورملینا
می‌نویسم - نسیم صباغان
ناتور ـ پدرام رضایی‌زاده
هزار ساله ـ رضا کتاب‌دوست
وب‌سایت رسمی احمد شاملو - احمد شاملو
وب‌سایت رسمی نادر ابراهیمی - نادر ابراهیمی
نویسندگان
صفحات اضافی
خواب

        همه‌ی معادلات جوراجور زندگی که هر کدام به‌نوعی جور نمی‌شدند زیر یک سقف جور شده‌بودند؛ همه‌شان جلوی چشم‌اش رِژه می‌رفتند، یکی یکی؛ دو به دو، با هم. هر گوشه را نگاه می‌کرد یکی‌شان چشمک می‌زد. طاقت‌اش داشت تمام می‌شد، ...آمد ظرف‌های کثیف و تمیز را جدا کند، یکی در میان ناخواسته شکستشان؛ ناراحت از همه‌چیز، شکستن ظرف‌ها شد بهانه: شروع کرد به گریه کردن، خسته بود... .
        دستی آشنا داشت سعی می‌کرد بیدارش کند، بیدار نمی‌شد، هنوز بلند بلند گریه می‌کرد. بالاخره بیدار شد؛ نشست. تازه اذان گفته بودند، دست آشنا بالا رفت، گفت: "الله اکبر"... .
رفت توی حیاط. بارون نم‌نم و کم‌کم و ریز ریز می‌بارید. گفت: "رحمت و برکت‌ات را هم همین‌جور کم‌کم می‌باری که این‌طور اشک آدم تو خواب هم درمیاد! تندتر ببار، تندتر...".
        برگشت که دوباره برود بخوابد؛ صورت‌اش از باران تند و اشک خیس شده‌بود... .


برچسب‌ها:
نوشته‌ی رعنا شمس ـ یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ ـ نظرات () | لینک ثابت مطلب