آخ که اگر امید از سیکل آدم حذف شود...

همه‌ی مسیر را زیر باران به جمله‌ای از یک پست حسین وحدانی فکر می‌کردم که مضمون‌ش این بود: هر رابطه‌ای عمری دارد؛ اصلن خاصیت انواع روابط انسانی این است که روزی تمام می‌شود. خب، راست‌ش را بخواهید هیچ خوشم نیامده بود که کسی حکم بدهد و بگوید خاصیت روابط انسانی، حتا بهترین و شریف‌ترین‌شان، این‌ست که بالاخره روزی ناگزیر تمام می‌شوند. دردم گرفته بود از این حرف؛ فکر کردن به‌ش، بغض گزنده‌ای شده بود که بیخ گلویم را آزرده و سوزانده بود، چون فکر می‌کردم دوست ندارم اتفاق ارزش‌مند با کسی بودن را شروع کنم در حالی که از «ب‌»ی بسم‌الله می‌دانم فرجام این قصه با همه‌ی شیرینی‌اش محتوم به تمامی‌ست. حتا اگر آدم تسلیم این واقعیت هم بشود، ظاهر قضیه این‌ست که عنان عقل‌ش را محکم‌تر بچسبد و به دل‌ش هی بگوید جواب سلام هیچ‌کس را علیک نگو، اگر هم گفتی هی به خودت نهیب بزن که «دل نبند، قصه‌ات تمام می‌شود بالاخره؛ منتظر باش» ولی نمی‌شود زیاد هم روی این مانیفست استوار ماند؛ دل و شاید از آن مهم‌تر «تنهایی» این حرف‌ها سرش نمی‌شود. توی راه، هی دو دوتا، چهارتا می‌کردم، هی بالا و پایین می‌کردم که استثنا و تبصره‌ای پیدا کنم بل‌که جوری خودم را آرام کنم و دور بزنم این قانون روابط انسانی را که می‌گوید فلان.

فایده نداشت. درست گفته حسین وحدانی. رابطه‌های انسانی، هر نوعی که باشند عمرشان روزی به سر می‌آید، خیلی فرقی هم نمی‌کند چه نوع رابطه‌ای. یک رابطه‌ی نرمال دونفره که ته‌ش به غایت و تعالی نهایی‌اش هم برسد، باز یک‌روزی تمام می‌شود، که البته منظورم الزامن جدایی نیست. فازهای مختلفی در یک رابطه پی‌درپی در حال اتفاق افتادن است ــ تصور کنید چیزی مثل رشد جنین، اتفاقی مثل بارداری؛ پروسه‌های متوالی و مرتبط ــ که با تمام شدن هر فاز، عمر رابطه در آن فاز به سر می‌رسد و با شروع فاز بعدی پشت سرش فاز بعدی رابطه آغاز می‌شود.

حالا می‌دانید آن درد، آن بغض، کجایش می‌‌سوزاند؟ کجا وحشت و هراس می‌ریزد به جان آدم؟ آن‌جا که خیلی وقت‌ها از خاکستر رابطه‌ی مرده/کشته‌شده‌ی ما، هیچ ققنوسی متولد نمی‌شود که شادی و شیرینی تولد، حواس‌مان را از سوگ مرگ پرت کند. ساده‌ترش این که پایان عمر رابطه‌، نقطه‌ی پایانی‌ست که شروع فاز جدیدی را نوید نمی‌دهد. و کمی بعد، ما نسل خسته‌ای هستیم که مدام شروع می‌کنیم و بعد از مدتی برمی‌گردیم به نقطه‌ی شروع، و چون هنوز امیدواریم باز با آدم جدید این سیکل را معیوب طی می‌کنیم؛ هی درجا می‌زنیم. این‌طور درجا زدن ترس‌آور است دیگر؛ بغض‌های دردآور دارد دیگر. ندارد؟

 

 

پ. ن: خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچ‌ش الا هوس قمار دیگر ـــ.‌آقای مولوی
پ. ن: (13/مرداد/93) خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچ‌ش «حتا» هوس قمار دیگر

/ 0 نظر / 13 بازدید