دانه‌دانه، با هم

خاطره‌ی محوی دارم از روزهای دوری که دست توی دست بابا، کنارش راه می‌رفتم و قدّم شاید تا جایی حوالی زانویش می‌رسید؛ روزهایی که شبیه امروز نیست. یادم است وقتی از جایی زیارتی برمی‌گشتیم، بابا می‌پرسید دعا کردی؟ و متعاقب‌ش این سوال می‌آمد که چی دعا کردی؟ اصلن یادم نیست چه جوابی می‌دادم، ولی احتمالن «تو کوچولویی، دل‌ت پاک‌ه، فلان‌طور دعا کن و بهمانُ بگو» بعد از جواب من گفته می‌شده و یک ماچی چیزی هم از بابا می‌چسبیده به لپ‌م و بقیه‌ی مسیر ـ اگر علی‌رضا نبوده ـ من را می‌نشانده روی شانه‌هایش «باباسواری».

فکرش را که می‌کنم می‌بینم خیلی هوس کرده‌ام دست‌دردست یکی خوش‌خوشک برویم تا تجریش و بعد دل‌مان بخواهد برویم امام‌زاده صالح، زیارت. به محض ورود، هیچ‌کدام‌مان، هیچ آشنایی‌‌ای را به‌یاد نیاوریم و برویم دنبال حال خودمان. سر ساعت، سر قرار برگریدم بیرون و ازم بپرسد، نه، نپرسد هم خودم بدون هیچ سوالی می‌گویم که دعا کردم حال همه‌مان خوب شود؛ حال دل دانه‌دانه‌مان جداجدا خوب بشود، خوب بماند. حال تک‌تک‌مان که خوب باشد، حال‌مان باهم هم خوب می‌شود به خدا. بچه‌های خوبی هستیم؛ جنس خرابی که نداریم. داریم؟ منتظر جواب‌ش نمی‌مانم که بگوید نه نداریم.
خدایا! حال دل ِ خوب لطفن... خب؟

/ 0 نظر / 12 بازدید