اگر همه شاعر بودند

حتم دارم در زندگی تمام شاعران، روزی می‌رسد که دل‌شان می‌خواهد به جای این که مثل همیشه یکی را در شعرشان به تصویر بکشند، بروند یک گوشه بنشینند، پا روی پا بیاندازند، همین طور که فنجان چای‌ و کتاب‌شان را در دست‌شان جابه‏‌جا می‌کنند و خیلی اینتلکچوآل، بازی‏‌بازی چای را جرعه‌جرعه پایین می‌فرستند، عمیقن غرق در خواندن شعر جدیدی بشوند و به این فکر کنند که چرا تا به حال کسی برایشان شعر نگفته؟ 
در زندگی هر زن شاعری روزهایی هست که دل‌ش می‌خواهد مخاطب خاصی داشته باشد/ مخاطب خاص کسی بشود که مثل نزار قبانی برای «زن» شعر بگوید، در شعرهایش زنانه‌گی را زنده‌گی و ستایش کند. در زنده‌گی هر زن شاعری، روزهایی پیش می‌آید که دل‌ش بخواهد مخاطب خاص شهیار قنبری بشود مثلن؛ دل‌ش بخواهد ظرافت لاک ناخن‌اش دیده بشود، «توی تابستون دستای»ِ یکی «برف» باشد؛ دست‌هایش، توی دست‌های بزرگ و مردانه‌ی کسی گم بشود، بی‌هوا ببیند توی بغل کسی جا گرفته، و تا به خودش بیاید بفهمد پشت گوش‌هایش از شرم و هیجان غافل‌گیری بدجوری داغ و قرمز شده‌است.
در زنده‌گی هر زنی، چه شاعر، چه غیرشاعر، روزهای زیادی هست که یک گوشه بنشیند، پا روی پا بیاندازد، فنجان چای‌ش را دست‌ش بگیرد و همین‌طور که چای را جرعه‌جرعه پایین می‌فرستد به مخاطب خاص نزار قبانی، به عطر نان گرم، به پاریس ـ با همه‌ی زنانه‌گی و شاعرانه‌گی‌ای که قبانی می‌دیده ـ حسودی کند. بعد، غرق در خیالات خودش، همین‌طور که دارد از سر بی‌کاری تلویزیون می‌بیند، فکر کند صدای نویز موبایل می‌آید؛ قلب‌ش شروع کند به گوپ‌گوب کوبیدن ولی سریع به خودش نهیب بزند که روی تلویزیون، آن هم از این فاصله که نویز نمی‌افتد، و برود به رخت‌های تیره‌ی شناور توی ماشین لباس‌شویی نرم‌کننده اضافه کند.
در زنده‌گی هر زنی روزهایی وجود دارد که زنانه‌گی را گوشه‌ی آش‌پزخانه پیدا می‌کند، که گوشه‌ی آش‌پزخانه را زنانه می‌کند. زنانه‌گی و شعر را زنده‌گی می‌کند؛ زنده‌گی را زنانه و شاعرانه می‌کند زن، اگر زن باشد.


پ. ن: از غزل‌باخته‌گان می‌ترسم؛ شعرهای بی‌هوا را عشق است. ــــ شهیار قنبری
/ 0 نظر / 16 بازدید