کس عیار زر خالص نشناسد چو «محک»

روزهایی در زندگی هر کسی پیش می‌آید که من اسم‌ش را گذاشته‌ام «یوم المحک». یوم‌المحک، روز سنجشِ عیار، روزی‌ست که خواسته‌ناخواسته رشته‌ی رابطه‌ات با آدم‌ها بازبینی می‌شود. خیال کن که دانه‌دانه‌ی آدم‌های آشنای دور و برت ـ که روی‌شان حساب باز می‌کردی، یا فکر می‌کردی می‌توانی روی‌شان حساب باز کنی ـ را می‌گیری دستت و می‌سابی‌شان روی سنگ محک تا عیارشان مشخص شود. یا اصلن انگار کن که رفاقت‌ها را، دوستی‌ها را، حساب‌کتاب نان‌و‌نمک‌ها را، همه‌ و همه‌ی آن چیزهایی که اعتبار و ثمر روزهای معاشرتت کرده بودی ـ شاید برای روز مبادا ـ را می‌گذاری در کفه‌ی ترازویی، روبه‌روی کفه‌ی خودت با همه‌ی انتظار و توقعات‌ات از آن‌ها.

آن روز، جدا از این که خلوص آدم‌ها و حقیقت رفاقت‌هایشان معلوم می‌شود، جدا از این که شل و سفتی، پوسیدگی و سلامت، دوطرفه بودن و ظرفیت و قابل اعتمادبودنِ رشته‌ی روابط معلوم می‌شود، تو هم با انتظار حقیقی خودت از آدم‌های زندگی‌ات مواجه می‌شوی. می‌بینی آن‌قدرها هم دل‌ت نمی‌خواهد دورت خالی باشد؛ می‌فهمی آن‌قدرها هم بی‌نیاز نیستی ازشان. مثلن، می‌بینی که دل‌ات می‌خواهد دوست قدیمی‌ات، به جای لایک کردن خبر فوت مادربزرگ‌ات، از یک کوچه آن طرف‌تر بیاید به دیدن‌ات. نه؛ تلفن بزند، این هم نه! اس‌ام‌اس، کامنت... لااقل، یک‌طوری ابراز کند دوست دارد کنارت باشد حالا به هر دلیلی نمی‌تواند. می‌بینی که لایک دوستت، آن هم دوست قدیمی‌ای که جانت برایش در می‌رود تسلی خاطرت نمی‌شود. لایک هر کسی را به عنوان تسلیت قبول کنی، لایک این یکی را نمی‌توانی. اصلن تسلیت این شکلی مال غریبه‌هاست، نه آن‌هایی که در هوای هم نفس می‌کشند. توقع بی‌جا؟ نه اسم‌ش این نیست. شاید اسم‌ش را درست ندانم، اما رسم این جور وقت‌ها رفاقت است. مرام‌ش همراهی و هم‌دلی کردنی است که در شأن رفیقان و رفاقت فی‌مابین‌شان باشد.

در همین بازبینی توفیق‌اجباری‌طورِ رشته‌ی روابط، آدم‌هایی روسفید ِ یوم المحک می‌شوند که از آن به بعد می‌شود و باید حساب ویژه‌تری روی بودن‌شان باز کرد. لطف‌های غیرمنتظره‌شان ـ درست به وقت بی‌انتظاری و بی‌توقعی ـ عزیزترشان می‌کند. احوال‌پرسی‌های از سر «حواسم به‌ت هست»هایشان را نمی‌شود نادیده گرفت. گرمای دست‌های محبت‌شان از پشت تلفن را حتا نمی‌شود حس نکرد؛ این «بس است دیگر، بخند وگرنه...»های زوری را. این‌ها، به طرز شگفت‌انگیزی یک‌باره ترفیع درجه می‌گیرند. از هر جایی که هستند می‌آیند بهترین گوشه‌ی دل‌ جا خوش می‌کنند؛ همان جایی که عزیزترین و بهترین و بوسیدنی‌ترین‌ها خوش‌نشین‌ و مقیم‌اش می‌شوند. از آن به بعد، این جگرگوشه‌ها می‌شوند همان‌هایی که وقت شادی و غم  اولین کسانی هستند که تو باز شریک حال‌ت می‌کنی‌شان. دیده‌ام که می‌گویم! کم مرتبه‌ای نیست عزیز کسی بودن.

من چندان اهل گله و شکایت نیستم، این یادداشت هم. این یادداشت برای این است که به خودم یادآوری کنم آدم خوش‌بختی هستم که ذخایر خوبی داشتم برای روز مبادا. خوش‌بختم که همه‌شان ترفیع درجه گرفتند، بعضی‌هایشان ویژه‌تر. دوست دارم در کمین روزهای شاد در راه مانده‌ام بنشینم که خلاف روز مبادای غمگینم، این‌بار در عیشم سهیم‌شان کنم. الهی! غم نبینند خوش‌مقامانِ عزیزِ دلم که در شادی‌هایشان جبران کنم. در شادی‌هایتان جبران کنم.

/ 0 نظر / 16 بازدید