زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم/ گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

1. دنیای پیری سخت است. خیلی بد است. لااقل این چیزی که من از بیرون می‌بینم بد و سخت است. کسی که خودش عمری دست این و آن را گرفته و عمری بار این و آن را برداشته، حالا اگر کسی نباشد دست‌ش را برای کوچک‌ترین چیزها بگیرد، برای انجام دادن ساده‌ترین چیزها هم درمی‌ماند. چی عذاب‌آورتر از این که آدم به روزگار احتیاج بیافتد؟ دنیای پیری بد است. زیبایی‌های آدمی یکی‌یکی از دست می‌روند. زیبایی که هیچ، همه‌چیز یکی‌یکی از دست می‌رود. پیر، دوباره بچه‌ می‌شود؛ به همان ساده‌گی، به همان محدودیت، به همان شکننده‌گی، به همان اندازه از نیاز به مراقبت شدن.

2. مسئولیت‌ پذیرفتن کار هر کسی نیست. این‌جا، کسی جوری مسئولیت پذیرفته که یک روز نبودن‌اش غیرقابل تصور است. تصور می‌کنم که ـ خدای‌نکرده ـ اگر قرار باشد چند روزی از «مسئولیت» مرخصی استعلاجی بگیرد و بستری بیمارستان شود، باید خودم را هزار تکه کنم تا بتوانم به‌جای‌ش، به این هفت‌هشت نفری که در طول روز نیازمندش‌اند سرویس بدهم. تازه، دل‌م هم هی از جای‌ش کنده شود که توی بیمارستان، بالای سرش نیستم. حتا دل‌م نمی‌خواهد لحظه‌ای، ذره‌ای به یک روز نبودن‌اش ـ چه موقت، چه دائم ـ فکر کنم.

3. بی‌قراری شاید بهترین کلمه برای توصیف حال‌م باشد. این روزها، هرکجا که باشم، یک جای دیگرم. مشغول هرکاری باشم، فکر می‌کنم الان باید کار دیگری بکنم. ـ مثلن همین‌ست که وسط کتاب نوشتن، دارم وب‌لاگ به روز می‌کنم! ـ این‌طور مواقع چه می‌کنم کلن؟ لگد می‌زنم به همه چیز. اعتراف می‌کنم که این سرشلوغی‌های همیشه‌گی را خیلی بلد نیستم برای مدتی طولانی مدیریت کنم. برای همین هم بالاخره یک‌جایی خسته می‌شوم و می‌زنم زیر همه‌چیز. آن‌قدر این موقعیتِ احمقانه تکرار شده و آن‌قدر این کار مسخره را تکرار کرده‌ام، که یک لگدپراکن حرفه‌ای شده‌ام برای خودم. دست خودم نیست خب؛ حال‌م از این که سرم خلوت باشد بد می‌شود، حس بی‌خاصیتی از سر و کول‌م بالا می‌رود. فکر می‌کنم روزم را الکی تحویل شب می‌دهم، لحظه‌ها را می‌کُشم، نمی‌شمارم. آن وقت برای این‌ که حال‌م خوب شود، به صرافت کار تراشیدن برای خودم می‌افتم. بعدش همین‌طور ویروس کار جدید و بیش‌تر گرفتن در جان‌م تکثیر می‌شود. آن‌قدر سرم را شلوغ می‌کنم، که آخرش کم می‌آورم. تا لحظه‌ی آخر سعی می‌کنم با چنگ و دندان هم که شده بمانم، اما برای این که زیر فشار متلاشی نشوم مجبور می‌شوم بزنم زیر همه‌شان. الان هم باز در آستانه‌ی جفتک زدنی اساسی‌ام. بی‌قرارم و خواب و خوراک‌م به‌هم ریخته. پوست‌م کلفت شده ولی؛ نه دیگر مثل سابق از خسته‌گی و فشار روحی و جسمی می‌افتم به گریه‌های بی‌بهانه، نه کارم می‌کشد به دکتر و دوا.

فکر می‌کنم الان بچه‌های رادیو در تکاپوی طرح ویژه‌برنامه بردن، آوردن و تصویب کردن‌اند. بچه‌های روزنامه و مجله دارند برای شماره‌ی ویژه‌ی نوروز بدو بدو می‌کنند و در‌به‌در دنبال صفحه جور کردن و بستن‌اند، و من دارم بین هزارتا کاری که به‌م سپرده شده، عملن بی‌کار می‌چرخم. حال‌م بد می‌شود از این روزگار. حال‌م بد شده از این روزگار. شما که غریبه نیستید، بدجوری حال خودم را بد کرده‌ام با این روزگارم.

4. کامنت گذاشته، پرسیده «رعنا چرا نیستی؟ فکر می‌کردم من نمی‌بینمت، اما هر بار که از فلانی سراغ‌تُ می‌گیرم اون‌م خبری ازت نداره. خوبی؟ ماما‌اینا خوبن؟». کامنت گذاشتم براش «مامان‌اینا تو آماده‌باش بدتر نشدن اوضاع‌ن. بدی نیستم من‌ام. نیستم فلانی... کلن نیستم. تو خودم گم شدم.»

5. بی‌آرزو شده‌ام. دروغ است البته؛ خودم می‌دانم که هست. ولی برای فردا هیچ برنامه‌ای ندارم؛ برای پس‌فردا هم. نهایت دوراندیشی و برنامه‌ریزی بلندمدت‌ام شده بود جشن روز سه‌شنبه‌ی لاک‌پشت پرنده در شهر کتاب مرکزی، که آن هم تلاقی پیدا کرد با قرار گزارش‌م برای همشهری‌جوان و کنسل شد. انگار عاجز شده‌ام که دیگر آرزوهای دور و گنده داشته باشم. قواره‌ام این نبود که بی‌آرزو سر کنم، بدون این که بدانم ده سال دیگر می‌خواهم کجای دنیا بایستم؛ حالا دقیق ِ دقیق هم نه، ولی یک دورنما که داشتم؟ ندارم الان. ذره‌ذره بی‌خیال دورنما شدم. الان فقط از یک چیز مطمئنم‌ام. این که هر چی می‌دوم، نمی‌رسم. من ناامید که نه، ولی خسته‌ام بیش‌تر، تا بی‌آرزو. من به قدر همه‌ی جانی که کنده‌ام و نکنده‌ام این سال‌ها، خسته‌ام.

جایی خوانده‌ام که در بیابان‌های اطراف سمنان با موتور آهو شکار می‌کنند. این طوری که با موتور توی بیابان صاف آن‌قدر دنبال آهو می‌روند تا خسته شود، بعد می‌گیرندش. آهو اول‌ش می‌ترسد و فرار می‌کند؛ ولی آخرش خسته‌گی از ترس بزرگ‌تر می‌شود. من، از ترس حرف نمی‌زنم، از بی‌عرضه‌گی حرف نمی‌زنم؛ من از خسته‌گی حرف می‌زنم، از تسلیم شدن حرف می‌زنم. می‌ترسم خسته شوم و تسلیم شوم. آدم بی‌آرزو هم نمی‌ترسد. من از این که دیگر نترسم، می‌ترسم.

6. اگر همین الان بخوابم و هشتادوسه ساله بیدار شوم به خدا نه‌تنها ذره‌ای ناراحت نمی‌شوم، بل‌که خیلی هم خوش‌حال می‌شوم. راست‌ترش را اگر بخواهید، اگر رماتیسم و درد مفاصل آن سن و سال‌م اجازه بدهد کلی هم بشکن و بالا خواهم انداخت. هشتادوسه ساله که باشم دیگر نگران نیستم. دل‌م آشوب نیست. حال‌م بد نیست. حال‌م معکوس موج سینوسی بالا و پایین شونده‌ی نرخ فلان و بهمان نیست. دل‌م می‌خواهد هشتادوسه ساله باشم که فکر فردا ازم دور باشد؛ اصلن آینده‌ای نباشد که بخواهد فکرش آزاردهنده باشد یا نباشد. آدم بی‌خیال فردا، مُرده است؟ مُرده‌گی خوب نیست؟ نبودن دغدغه‌ی آینده خیلی بد است، یا خیلی خوب یا خیلی چی؟

7. خودم تنها، تنها دل‌م/ چو شامی بی‌فردا دل‌م/ چو کشتی بی‌ناخدا/ به سینه‌ی دریا دل‌م.ـــ خانم هایده.

 

پ. ن: تیتر از آقای مولوی‌ست.

/ 0 نظر / 16 بازدید