به جرم زندگی

همیشه انگشت ملامت‌ام به سمت آدم‌هایی بود که می‌روند؛ چمدان دست‌شان می‌گیرند و می‌روند برای همیشه. همیشه برایم سوالی بی‌جواب بود که چرا، چه‌طور می‌شود یک آدم تصمیم بگیرد از وطن‌ش بکند و برود، دل بکند و برود، جان بکند و برود. نمی‌فهمیدم چه‌طور اتفاق می‌افتد که آدمی همه‌ی دارایی‌هایش را جا بگذارد و یک چمدان بردارد به مقصدی که آسان نیست. نمی‌فهمیدم آدمی چه‌طور با خودش و دل‌ش کنار می‌آید جایی باشد که آغوش مادرش هر وقت که اراده کند برایش باز نشود، جایی باشد که ولی‌عصر، تجریش را به راه‌آهن وصل نکند. اصلن این شاعربازی‌ها را بگذاریم کنار! چه طوری می‌شود که از یک شب به بعد، آدمی که در فهم هم‌زبانان خودش خیلی وقت‌ها در می‌ماند، پیه سختی حرف زدن به زبان غیرمادری‌اش را به تن‌ش می‌مالد و دیگر در قفس تنگ خانه‌اش جا نمی‌شود.

حالا دیگر سوالی ندارم. دیده‌ام که آدم وقتی می‌بُرد، دیگر تمام است. وقتی می‌افتد توی سراشیبی سقوط، همین‌طور می‌رود. خیلی امیدوار باشد، به بوته‌های خار و سنگ‌های راه دست می‌ساید که نرود پایین؛ ولی می‌رود. چه طور بشود که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. قبل‌تر می‌گفتم اگر همه بروند، خب پس که بماند این‌جا را آباد کند؟ این‌جا به هر سختی آباد بشود بهتر نیست، عقب‌تر نماند بهتر نیست؟ و الخ. حالا می‌بینم آدمی که زخمی سقوط است، آدمی که مجروح شده است این چیزها حالی‌اش نیست که. خودش درمان می‌خواهد و التیام. حالا چه لحظه‌ی درد و بی‌قراری مادرش به دادش برسد و زخم‌ش را ببندد، چه مرد غریبه‌ی رهگذر.

بله آقا، بله خانم! همان‌طور که ــ به قول این مداحان بهشت زهرا ــ‌ حال برادرمُرده را فقط برادرمُرده می‌فهمد، حال دل‌بریده را هم یک دل‌بریده می‌فهمد فقط. حالا این که چه طور می‌شود آدمی بعد از سال‌ها ــ توأمان ــ با عقل‌ و دل  آمدن و سخت آمدن، تصمیم می‌گیرد بند ناف‌ش را ببرد برای همیشه و دل به جاده‌ی سقوط بدهد و برود و برود و برود هم خودش روضه‌ی بازی‌ست که باید به وقت‌ش خواند. فکر نکنم دیگر طاقت همه‌ی این‌ها یک‌جا باشد.

/ 0 نظر / 15 بازدید