پسرک لاغر سه چهار ساله، با شلوارک جین و بلوز سفید آستین کوتاه، با کوله‌ی کوچک سفیدی که دو بند قرمز داشت یکی دو قدم جلوتر از من در پیاده‌رو راه می‌رفت. هوا تاریک شده بود و باد پاییز درآمده بود. از یک همایش کاری طولانی که به بعد از ساعت اداری کشیده بود برمی‌گشتیم. در شلوغی پیاده‌رو می‌پاییدم‌اش که گم نشود فسقلی؛ دیدم دارد با لحن بامزه‌ای نق می‌زند که خسته شده. خم شدم بغلش کردم؛ راه افتادیم. دو دستش را دور گردنم حلقه کرد و مقنعه‌ام کمی عقب کشیده شد. سرش را گذاشت روی شانه‌ی چپم. با قربان‌صدقه کنار گوشش گفتم «الان می‌رسیم مامان» و رفتیم سوار اتوبوس شدیم که برویم خانه.

از آن خواب‌هایی بود که نمی‌خواستم بیدار شوم.

/ 0 نظر / 15 بازدید