وقتی خواب‌ش سنگین و عمیق شده، وقتی آرام گرفته، وقتی به ساکن‌ترین حالت ممکن‌اش در خواب رسیده، ترس بدی می‌افتد به جان‌ات؛ هی با اضطراب نگاه می‌کنی ببینی شکم‌اش بالا می‌آید یا نه، با همه‌ی جان‌ات گوش می‌کنی ببینی صدای نفس‌هایش که لابه‌لای سکوت خانه گم شده را می‌شنوی یا نه. اضطراب غیر قابل وصفی‌ست که شرح‌ش حتا نفس آدم را می‌گیرد؛ اضطراب ِ «اگر صدای نفس‌اش نیاید، چه؟»، هراس «اگر شکم‌اش تکان نخورد و بالا نیامد، چه؟» و در کسری از صدم‌ثانیه‌ی این خیالات موحش، در همین کسری که تا «انا لله و انا الیه راجعون» می‌روی و برمی‌گردی، می‌بینی که چه‌قدر دوست نداری، چه‌قدر نمی‌توانی تحمل کنی کسی که خوابیده از زندگی تفریق شود. می‌بینی نفس زندگی تو و جماعتی هنوز به نفس‌های رنجور زندگی‌اش بسته‌است. می‌بینی دل‌اش را نداری که روزی بیاید که از این حجم بیمار خوابیده بر تخت، خاطره بماند فقط.

هر کس از آدم‌های زندگی‌اش سهمی دارد، خوش به حال آدمی که سهم دیگران ازش، از شدت وسعت و بی‌حدی، به راحتی در کلام نگنجد. خوش به حال آدمی که وقتی دیگران خواستند ازش بگویند، نتوانند با کلمات تعریف‌ و توصیف‌ش کنند از بس که واژه نحیف باشد برای کشیدن بار ِ رسالت ِ وصف‌کردن آن‌که می‌خواهند توصیف‌اش کنند. شاید بابابزرگ همین قدر کلمه توی چنته‌اش داشت که ـ همین روزهای اخیر که حال دخترخاله‌اش* خوب نبود و نیست هنوز، وقتی روی پله‌های بالکن به حیاط ایستاده‌بود ـ به مامان گفت «نیگا نکن زبون گفتن‌شُ ندارم، جونم به جونش بسته‌ست.». به هر حال، روضه‌‌ای سوزاننده‌تر از جمله‌ای که این مرد برای زن هنوز از دست نرفته‌اش گفت،‌ سراغ ندارم. داغی به اندازه‌ی پنجاه شصت سال زندگی، که هنوز نگذاشته، می‌سوزاند.


* بارها و بارها از زبان بابا رضا شنیده‌ام که مامان‌بزرگ را دخترخاله صدا می‌کند. اعتقاد دارد حتا اگر طوری بشود که پیوند زن‌وشوهری‌شان به‌هم بخورد، باز پیوند خونی و فامیلی‌شان برقرار است. این دخترخاله‌ـ‌پسرخاله‌گی‌شان یک‌طور نجیبی و باحیایی عزیز و مقدس است. یک‌طوری انگار شان دخترخاله‌گی زن‌اش بالاتر و همیشه‌گی‌تر از همسری‌اش باشد. بابابزرگ آدم خاصی‌ست، با تفکرات و اعتقادات خاص خودش؛ دوست‌داشتنی و قابل‌ احترام.

پ. ن: آشفته‌گی متن را به آشفته‌حالی نویسنده‌اش ببخشید.

/ 0 نظر / 12 بازدید