بابای بوسیدنی

چند روزی‌ست مدام توی ذهن‌م، خوش‌بختی ِ داشتن و بودن بابا، آن‌هم این شکلی که معمولن خیلی از پدرها نیستند توی زندگی بچه‌هایشان، وول می‌خورد. فکر می‌کنم، جزو دخترهای خوش‌بخت دنیا هستم که بابا ابراز علاقه کردن بلد است، که بابا خوب‌جوری ابراز علاقه می‌کند؛ طوری که خوش‌ت می‌آید بیش‌تر طلب کنی. خوب است که بابا حتا نمی‌گذارد فکر طلب کردن از ذهن‌ات عبور کند. خودش همین‌طوری مهر می‌ریزد به پای‌ت؛ نه این‌که مهرورزی‌اش مثل داروی آنتی‌بیوتیک سر ساعت به بدن رنجورت برسد، یا این‌که راه‌به‌راه بی‌خود وبی‌جهت دوست‌داشتن‌ات را بی‌مقدار توی حلق‌ات بریزد آن‌قدر که از دماغ‌ات در بیاید، نه. انگار که سنسورهای پدرانه‌اش خوب بلد باشد کِی، چه‌طور، چه‌قدر باید ببوسد، کی باید بغل کند، کی باید مهربان نگاه‌ت کند. اصلن خوب اندازه نگه می‌دارد. کم‌تر پدری، کم‌تر مردی بلد است این را. می‌دانید از چه حرف می‌زنم که؟
شاید بابا، گاهی از پدر ایده‌آل من دور بوده، یعنی مثلن دل‌م می‌خواسته بعضی وقت‌ها جور بهتری ظاهر شود، ولی بابای من چیزی دارد که ورای همه‌ی عادت‌های پدرانه‌ی مردان ِ ـ حداقل ـ هم‌نسل خودش است. مردی که بلد باشد مهرش را نشان بدهد، زبان گفتن‌اش را داشته باشد، روی وقت و بی‌وقت بوسیدن و در آغوش کشیدن را داشته باشد، مرد کامل‌تری‌ست که می‌شود با افتخار دست‌ش را گرفت و به همه‌ی عالم و آدم نشان‌ش داد و گفت که این مرد، این تاج سر، این که نام خانوادگی‌ام از اوست، نازنین‌پدرم است. فقط تنها عیبی که دارد این‌ست که توقع آدم را از مرد مهم بعدی زندگی‌اش بالا می‌برد، بیش از حد هم بالا می‌برد!‏

/ 0 نظر / 20 بازدید