برای وقت‌هایی که باید با هم حرف بزنیم

حرف زدن نشخوار آدمی‌ست. از نان شب هم واجب‌تر می‌شود گاهی. مهم نیست نان قندی یا سنگک؛ وجودش واجب است. نگه‌داری‌اش شرایط خاص دارد. خوردن‌اش وقت و موقع دارد. دیر بجنبی بیات می‌شود و دیگر دو زار هم سق زدن‌اش لطفی ندارد. آدم‌ها زیر زبان‏شان خفته‌اند؛ باید حرف بزنند تا پیدای‌شان کنی. قدم اول را که برداری، بقیه‌ش زیاد سخت نیست.

آدم‌ها باید با هم حرف بزنند، و اگر حرف نزنند به جای حرف، حدس می‌زنند و از کجا معلوم درست حدس بزنند.* آدم‌ها باید با هم حرف بزنند، و اگر با هم حرف نزنند حرف در گلوی‌شان می‌ماسد و حرف ماسیده که دیگر خوردن ندارد. آدم‌ها باید با هم حرف بزنند، و اگر با هم حرف نزنند این ماسیده‌گی‌ها، راه گلوی‌شان را می‌بندد و براده‏‌های تیز و نخراشیده‏‌ی ماسیده‏‌گی‏‌ها، گلو را حتا به وقت آب‏‌دهان قورت دادنی ساده می‏‌خراشد و خون‏‌بازیِ بدی راه می‏‌اندازد. 

آدم‏‌ها، آدم‏‌های مهم وقتی می‏‌توانند حرف بزنند چرا حرف نمی‏‌زنند؟ حرف نزدن خیلی وقت‏‌ها بیش‏‌تر از «حرف زدن‏‌های بد» و «بد حرف زدن» سوءتفاهم می‏‌زاید.‏ برای وقت‏‌هایی که باید با هم حرف بزنیم، قرار نانوشته‌ای باید وجود داشته باشد که حرف‏‌هایمان نماسد؛ قرار نانوشته‏‌ای باید وجود داشته باشد که حرف زدن از نان شب‏‌مان واجب‏‌تر باشد؛ ترس نانگفته‏‌ای باید وجود داشته باشد که نکند حرف‏‌هایمان بماسد و بی‏‌وقت بخراشد. باید هراس ناپیدایی باشد که نکند حرف نزدن همه‏‌ی رشته‏‌ها را پنبه کند. حرف زدن، درمان دردهایی‏‌ست که حرف نزدن ـ به ناگاه، به ناچار، به خیال ـ‌ می‏‌زایاند.

 

 

* بخشی از «درباره من» وبلاگ نیره غدیری بود از دیرباز و هنور با کمی تغییر هست.

/ 0 نظر / 30 بازدید