هر آن‌چه پشت سر وانهاده‌ایم باز روزی به ما برمی‌گردد

امشب مامان کمی بهارنارنج خشک اضافه کرده به قوری چایی همیشگی. به رسم کافه هیچ، کمی بهارنارنج هم خودم اضافه می‌کنم به لیوان چایی‌م. لیوان را روی میزم می‌گذارم؛ عطر بهارنارنج فرصت می‌کند بلند شود. در اتاقم را باز می‌کنم؛ باد خنک بامداد هفتمین روز پاییز از شمالی‌ترین پنجره‌ی خانه به جنوبی‌ترین پنجره سفر می‌کند. عطر بهارنارنج هوای بادبازی به سرش می‌زند و در هوا چرخش می‌کند. من؟ می‌روم به خاطره‌ی شمال نوجوانی. محمودآباد. مهتابی حیاط روشن است. می‌نشینم روی یکی از آن صندلی‌های سفید بالکن سوییت خنک تابستانی. چایی‌م بوی حیاط‌شان را می‌دهد. چایی‌م خود حیاط است، خود شمال است، خود خنکی آن شب‌هاست که در پانزده سالگی جا ماند. امشب جای حلزون‌های آن حیاط خالی‌ست که ــ از شدت انبوهی‌شان ــ بترسم موقع راه رفتن روی‌شان پا بگذارم و له‌شان کنم، جای صدای جیرجیرک‌های آخر شب خالی‌ست که بشود لالایی وقت خواب. به جایش اما معین دارد می‌خواند «تن ِ رود همهمه‌ی آب، من پر از وسوسه‌ی خواب...»

کاش تمام نمی‌شد حال امشب.

/ 0 نظر / 26 بازدید