....

نمی دانم باید خوشحال بود یا... . اما نه! ناراحت نیستم، چرا باید باشم؟! باز هم اما که این را نمی دانم که چرا آنقدر که انتظار داشتم شاد شوم، نشدم .... .

پ.ن1: همه ناگفته ها را می دانستم؛ از خیلی وقت پیش. چیزی نبود که ... نمی دانم چرا دیشب - بعد از جلسه هر بار که به آن لحظه فکر می کردم - نمی توانستم آن طور که باید بخندم، می خندیدم اما خنده روی لبهایم ناخود آگاه محو می شد.

پ.ن2: خیلی از افشاگری ها می تواند - هر چند افشاگری نباشد و در حد خستگی و شاید عصبانیتی گذرا بیش نباشد - جمعی را برای مدتی هر چند کوتاه در سکوتی خفقان آور غرق کند.

پ.ن3: از خودم می پرسم چه می شود که آدمها وقتی موقعیت خود را متزلزل می بینند، هر کدامشان به نحوی گارد می گیرند؟!  اصلا من درست فهمیدم که چرا افشاگر باعث آن سکوت شد یا این فقط برداشت من است؟!.

پ.ن4: گیجم، «نمی دانم چه می خواهم بگویم، زبانم در دهان باز بسته است»! (می دانم چه می خواهم بگویم ولی نمی توانم، بنوانم هم نمی گویم!).

پ.ن5: اگر متوجه حرفهایم نشده اید، نگران نباشید؛ به گیرنده های خود دست نزنید، مشکل از فرستنده است. فقط آنهایی مرا درک می کنند که دیشب در جلسه حضور فیزیکی داشته اند.

پ.ن6:  ناگفته هایم بسیار است ... .

/ 0 نظر / 12 بازدید