برویم؟

من از این‌که کنارم موجود سبز زنده‌ای نفس بکشد و زندگی بگیرد تازه می‌شوم، از این‌که مسئول جان جان‌دار بی‌آزاری باشم ذوق می‌کنم؛ بخش مادر وجودم ارضا می‌شود از مراقبت کردن، از حافظ سلامت بودن، از دل‌دل کردن، از... راحت‌تر بگویم: از تمرین مسئولیت‌پذیری کردن. اما اتاق من به دلایل زیادی نور و هوای مناسب همیشگی و پایداری برای نگه‌داری گلدان طبیعی ندارد. بارها انواع گل و گیاه را به اتاقم آورده‌ام اما نفس‌شان خیلی با من نپاییده؛ گاهی به خاطر پنجره‌ی بسته‌ی نیمه‌ی دوم سال، و گاهی هم به خاطر آفتاب ضعیف و کم‌جان پاییز و زمستان. القصه، هر کاری که باید برای نگه‌داری گلدان‌هایم بکنم را کرده‌ام اما آخر فهمیده‌ام مشکل نه از کم‌کاری و بی‌کفایتی من است، نه از پرتوقعی و نیاز بی‌جای گلدان‌ها. مشکل از نامناسب بودن شرایط اتاق است که نه گلدان‌هایم را راضی می‌کند و نه من را که دل‌خوش جان سبزشان‌ام. باید اتاق را، خانه را عوض کنم. باید اتاقکی پیدا کنم که هم جای من باشد و هم گلدان‌ها.

باید رفت دیگر؛ از این خانه به هرجایی که من و گلدان‌هایم را کنار هم دل‌خوش بخواهد.

/ 0 نظر / 30 بازدید