از گندی که می‌زنیم

پانزده شانزده سال پیش آمدیم این خانه. پنج شش سالی می‌شد که خالی از سکنه بود و رنگ آدم به خودش ندیده بود. از بس که زندگی از خانه رفته بود، تا مدت‌ها بوی بد و خاصی از چاه آشپزخانه بیرون می‌زد. خانه که با سکونت ما رنگ و جان گرفت، دیگر خبری از آن بو نبود؛ ما زندگی می‌کردیم و زندگی نومان، خاک می‌ریخت روی زندگی کهنه و مرده‌ی قبل از ما.

گه‌گاهی ـ مثلن سالی یکی دو بار، آن هم چه بشود ـ آن بوی خاص از چاه آشپزخانه بیرون می‌آید. علاج خاصی هم ندارد، که اگر داشت مامان تا حالا صد بار چاره‌اش کرده بود. بوست دیگر. برای خودش می‌آید و چند لحظه بعد می‌رود. جز این که حال آدم را برای لحظاتی بد کند آزار چندانی ندارد؛ زورش همین قدر است. ولی خیلی جاهای زندگی این طوری نیست. یک وقت‌هایی، ما آدم‌ها گندهایی به زندگی‌مان می‌زنیم که هر چه خاک نو رویش بریزیم افاقه نمی‌کند. «گند» به قوت خودش باقی‌ست. گاهی از استتار خارج می‌شود ولی اغلب همه‌ی تلاش‌مان را می‌کنیم تا مستتر نگه‌اش داریم، اما در اصل وجود و عدم وجودش که خللی وارد نمی‌شود. حالا هی رنگ‌به‌رنگ اسپری خوش‌بو کننده هوا بزنیم و مدل‌به‌مدل آرایش‌اش کنیم؛ فقط خودمان را گول می‌زنیم.

همه‌ی این‌ها بافتم که چه بگویم؟ هان. می‌خواستم خیلی صاف و پوست‌کنده بگویم بعضی گندها آن‌قدر گند است و ذات‌ش آن‌قدر متعفن و عین کثافت است که هیچ جور سایه‌اش از سر زندگی آدم برداشته نمی‌شود، به وقت هر باد و طوفانی هم هی بویش در می‌آید، این‌قدر که وجودش لاینفک است. کم‌تر آدمی‌ست که بتواند هیچی گند نزند. کاشکی وقتی گند می‌زنیم، آن قدر مست و لایعقل نباشیم، آن قدر تمیز یا تمیزشدنی گند بزنیم که وقتی خاک‌ش می‌کنیم، لااقل زیر همان خاک بپوسد و هیچ شود.

/ 0 نظر / 14 بازدید