من الان چه جوری‌ام؟

من همین‌الان یک‌جوری هستم که نمی‌خواهم این‌جوری باشم. این‌جوری‌ام که حتا عاجزم از توصیف این که دقیقن چه جوری‌ام. یک جور ِ ناراحت؟ نه زیاد، مهم نیست. یک‌ جور ِ خوش‌حال؟ ابدن. یک جور بلاتکلیف، یک جور رو هوا؟ یک جور گنگ؟ یک جور ِ بی‌خبر از فردا؟ هومممم... یک جور بی‌توقع! بله، کمی یک‌جور ِ بی‌توقع هستم. همه‌ی عصر دل‌گیر جمعه را به این فکر می‌کردم که این‌جوری که بی‌توقع‌ام ـ بی‌توقع شده‌ام یعنی؛ مجبور بی‌توقعی شده‌ام ـ‌ جور خوبی‌ست اصلن؟ دیدم که بله، این‌جور، خودش بر دو جور است: جور خوب، و تبعن جور بد! جور خوب‌ش آن‌جایی‌ست که آدم احساس راحتی می‌کند. احساس راحتی می‌کند چون انتظارش را پایین آورده و خب کسی که انتظاری ندارد، از کسی متوقع و طلب‌کار هم نیست. روح‌ش سبک است؛ هر کاری می‌کند، مثل مادر، توقع جبران‌ش را ندارد و همین‌که توقع و انتظار جبران ندارد حال‌ش را خوب می‌کند. و حالا جور بدش چه‌جور جوری‌ست؟ این‌جوری‌ست که خب آدم دل‌ش می‌خواهد از بعضی آدم‌ها توقع داشته باشد. توقع داشتن هم خوب است؛ دوست دارد آدم‌هایی در زندگی‌ش خاص، متفاوت و متمایز باشند از بقیه‌ی معمولی‌ها، که بشود برای‌شان کاری کرد و انتظار داشت ازشان، حتا کاری نکرد و متوقع بود. آدم دوست دارد بعضی آدم‌ها از آدم توقع داشته باشند، انتظار داشته باشند بی‌که مستقیمن بخواهند، برایشان کاری کنی. این‌جور بی‌توقعی یک‌جور بدی بی‌خاصیت است. حس خاص بودنی را در هیچ‌کسی برانگیخته نمی‌کند. فکرش را بکنید! آدم برای همه‌ی آدم‌های دور و برش هیچ فرقی ـ با حالا گل و گل‌دان هم که نه، ولی هیچ فرقی ـ با آقا بهنام سوپری سر کوچه و آقا مجید دکتر داروخانه نداشته باشد. به چه دردی می‌خورد این زندگی که بی‌خاصیتی از سر و رویش می‌بارد. جواب‌ش اصلن مهم نیست. وقتی تکلیف آدم با خودش و زندگی‌اش مشخص باشد، آن‌قدر همه‌چیزش رله هست که نیازی به جواب این سوال نداشته باشد که بعدش تازه بخواهد برای زندگی‌ای که دوست‌ترش دارد مانیفست بدهد و نقشه بکشد.
/ 0 نظر / 8 بازدید