که با این درد اگر در بند در مانند، درمانند... و تا باشد از این درمانده‌گی‌ها

یک جاهایی از زندگی را نشان کرده بودم و با خودم قول و قرار سفت و سختی گذاشته بودم که اولین باشم؛ به جِدّ معتقد بودم که یا باید اولین بود یا هیچ. و آن «هیچ»ـی که می‌گفتم را فقط خدا می‌دانست یعنی چه‌قدر «هیچ»! یعنی چه‌قدر امکان ندارد ازش کوتاه بیایم یا صرف نظر کنم. اعتقاد داشتم آدم اگر اولین باشد، اگر آدم ِ اولین باشد، خیلی شانس بزرگی به‌دست آورده که می‌تواند سنگ‌بنا را آن‌طور که می‌خواهد بگذارد و همان‌طور که می‌خواهد بسازد. خیلی هیجان‌انگیز است که آدمی‌زاد با زحمت خودش، با دست‌های خودش یک زمین بایر را آباد کند یا جزیره‌‌ای که تا قبل از این خالی از سکنه بوده را مسکونی کند. درست فکر می‌کردم؛ هنوز هم همان‌طور درست فکر می‌کنم البته، ولی حالا بیش‌تر فکر می‌کنم به درد سر و مشقت ِ وحشت‌ناکْ بزرگ ِ تحمل ِ درد ِ گذر از مرحله‌ی صفرکیلومتری‌ ـ که حتا ممکن است بی‌نتیجه و کاملن عبث هم باشد ـ نمی‌ارزد. برای من نمی‌ارزد لااقل؛ دیدiم برایم نمی‌ارزد که می‌گویم.

حالا مومن‌ام به آخر بودن، به آخرین بودن. معتقدم چیزی باید باشد یا اتفاق بیافتد که بشود آخرین شد، حالا می‌خواهد اسم‌ش هنر باشد، بلدی، شانس، تقدیر یا هر چه. قبلن فکر می‌کردم تنها و تنها اولین شدن است که همیشه اتفاق شادی‌آفرینی‌ست، اما حالا فکر می‌کنم بعضی آخرین شدن‌ها هم هست که از خیلی اول شدن‌ها سرتر و هیجان‌انگیزتر است. بعضی آخرین شدن‌ها هست که شیرینی‌اش هیچ‌وقت دل آدم را نمی‌زند. اصلن بعضی وقت‌ها، بعضی جاها باید آخرین شد و آخرین ماند؛ باید آخرین نفر وارد شد و طوری در را پشت سر بست که هیچ‌کس دیگری بعد از خود آدم وارد نشود؛ حالا یا با هنر، با بلدی، با شانس، با تقدیر یا هر چه.

آدم‌های کمال‌گرا تاب آخر و آخرین شدن ندارند، خوب می‌دانم. اما اگر این «جا»یی که این همه از آخرین‌اش شدن‌ حرف می‌زنم، دل ِ آن آدم خاصه‌ی آدمی‌زاد باشد، همه‏ی معادلات و پیش‏‌فرض‏‌هایی که از بچه‏‌گی، من‏‌باب اول و آخر بودن/شدن در ذهن‏‌مان ثبت شده، به هم می‌‏ریزد... حالا یک‌بار دیگر این نوشته را از اول بخوانید!

 

 

پ. ن: غزل‌پوش تن پس‌کوچه‌ها در غربت آواز/ بخوان از التهاب خاک برای آخرین آغاز// نمی‌آیی و شهر من بدون عشق تاریک است/ بگو تا کی؟ بگو تا کی بگویم عشق نزدیک است ـــ. با صدای حامی

/ 0 نظر / 27 بازدید