آخر هزار و یک شب سحره؟

حرف‌های روزهای دور را یادم می‌آمد. راست می‌گفت که اگر قصه را این‌جا نقطه بگذاریم همه چیز بی‌معنی می‌شود؛ انگار نه انگار که خانی آمده، انگار نه انگار خانی رفته. راست می‌گفت، قصه‌ی نوشته نشده که پایان ندارد. ما تازه اراده کردیم بنویسیم. زل زده‌ام به دیوار و یادم می‌آید که خوش‌حال بودم و از معدود وقت‌هایی بود که دل‌م خواسته بود آن ور ِ عزیز ملوکی* ِ سلطنت‌طلب‌ِ مغرور زنانه‌ام را یک گوشه بیاندازم و واقعن از ته دل بخواهم خوش‌حالی‌ام و رضایت‌مندی قلبی‌ام را بداند «اگر همه‌ی وقتی که گذاشتیم فقط و فقط ـ تاکید می‌کنم: فقط و فقط ـ برای این بود که به همین جمله برسیم، من راضی‌ام». یادم می‌آید و راضی‌ام. حالا که روزها را گذرانده‌ایم، به رضایت قبل نیستم ولی ناراضی هم نیستم. راضی نیستم چون هیچ وقت به تعلیق راضی نبودم. می‌گویم قصه‌ی نوشته نشده که پایانی ندارد و صدای مامان توی گوش‌م می‌پیچد که اتفاقی نیافتاده و انگار کائنات خودش را می‌ریزاند توی همین دو سه تا بیت و مصرع و توی گوش‌م می‌پیچد که خودتُ به عشق بسپار و بمون/ قصه‌اتُ زنده نگه دار و بمون// نذار اما تو رو همراش ببره/ آخر هزار و یک شب، سحره. من تمرین ماندن می‌کنم؛ تمرین ساختن و به راحتی خراب نکردن، ولی واقعن «آخر ِ هزار و یک شب سحره»؟



پ. ن: ...و لیک به خون جگر شود.
* عزیز ملوک، مادرِ پدرِ مادرم است. زنی بوده اهل طالقان و سالار برای خودش. آن زمان یکه‌تاز بوده و حرف اول و آخر خانه را خودش می‌زده. این «ملوک» خوش به‌ش نشسته بوده و جدا از زن‌سالاری‌ای که بدعت‌ گذاشته، کلن تکیه‌کلام‌هایی دارد که هنوز بعد ِ هجده سال گذر از مرگ‌ش برای‌ش خدابیامرزی می‌خرد.
/ 0 نظر / 13 بازدید