زندگی یک چمدان است

...که امروز گلرنگ با خودش برد. یعنی رفت فرودگاه امام، طی مراسمی، آن‌قدری ازمان دور شد که اول چشم‌مان و بعد دیگر دست‌مان به‌ش نرسد. رفت که زندگی خودش را بسازد، آن طور که می‌خواهد و می‌تواند و دوست دارد.

رفتن اتفاق عجیبی‌ست. مدام در حال اتفاق افتادن است اما هربار با دفعه‌ی قبلی فرق دارد. مثل مرگ؛ همیشه میان آدم‌ها وول می‌خورد ولی دوتا مرگ عین هم پیدا نمی‌شود. مرگ شاید مثال خوبی نباشد. آدم‌هایی که می‌روند، نمی‌میرند. تازه به لطف تکنولوژی به لطف انواع و اقسام شبکه‌های ارتباطی همیشه هم در دست‌رس‌اند. پس چه می‌شود که آدم دل‌ش تنگ می‌شود؟ مگر وقتی هستند هر دقیقه باهمیم؟ مگر پیش نمی‌آید (نمی‌آمد) که ماه‌ها فرصت نکنیم هم‌دیگر را ببینیم و دست هم را بگیریم؟ چرا، جواب همه‌ی این سوالات بدیهی‌ست. اما همین که بدانی و مطمئن شوی اویی که دوست‌ش داری، رفته و دیگر خیلی چیزها مثل سابق نیست دل‌گیر است. مثلن فکر کن دیگر نتوانی وقتی نزدیک اکباتانی به‌ش اس‌ام‌اس بزنی و بگویی «دارم از پنجره‌ی این‌جا پنجره‌ی اتاقت را می‌بینم زن! دست تکان بده.» و بعد ادامه بدهید به بامزه‌بازی‌های دونفره‌تان. یا خیلی‌خیلی اتفاقی، در شرایط خاصی توی حیاط فرهنگ‌سرای نیاوران از دیدن هم یکه بخورید و بپرید توی بغل هم که «ای وای زن! تو این‌جا چی کار می‌کنی؟». امممم... حتا دیگر خبری از دور کردن راه توی بی‌آرتی پونک نباشد، آن هم به خاطر گوش کردن «با ستاره‌ها»ی همایون: «زن! من عاشق این‌م. ایستگاه بعدی پیاده شیم که اینُ بشنویم تا آخر؟»

زبانم بسته شده انگار؛ از خودم کلمه ندارم ولی بگذارید یک چیزی تعریف کنم شاید توانستم چیزکی را برسانم. توی تئاتر «این تابستان فراموشت کردم» بهاره رهنما، در پرده‌ی دوم، وقتی شیرین ِ روزهای آخر بازجویی دیگر وا داده و دارد اعتراف می‌کند، می‌گوید: «من نمی‌دونم شما تا حالا عاشق بودین یا نه؛ آدم عاشق قانع‌ه. من همین که می‌دونستم اونا توی همین شهرن و زیر همین آسمونن دیگه برای من کافی بود...» خب بله. همه‌مان همین‌ایم؛ همه‌مان این امنیت ِ بودن ِ آدم‌های دوست‌داشتنی‌مان را دوست داریم، حتا اگر مرتب نبینیم‌شان، حتا اگر زود به زود با هم نباشیم. همین که خیال‌مان راحت باشد روی آسفالت همین شهر راه می‌روند که ما می‌رویم برای‌مان بس است، همین هوایی را نفس می‌کشند که ما می‌کشیم کافی‌ست: «حالا که اونا نیستن، فکر می‌کنم من‌م کار زیادی تو این شهر ندارم.». آدم‌ها ــ آدم‌های دوست‌داشتنی من ــ دارند یکی‌یکی می‌روند یا تصمیم دارند که بروند؛ بماند که هر کدام‌شان تکه‌ای از جان آدم را می‌برند... هر کدام‌شان فردا را از امروزمان می‌گیرند، همه‌ی این‌ شیون و واویلاها بماند. دارم فکر می‌کنم «حالا که اونا نیستن، فکر می‌کنم من‌م کار زیادی تو این شهر ندارم.» دارم؟

/ 0 نظر / 15 بازدید