قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

کلاس چهارم دبستان بودم که آن سال بالاخره مامان مقتدرانه در صحن علنی مجلس شام لایحه‌ی ساعت ۹:۳۰ خوابیدن‌م را با دو فوریت طرح و بعد هم تصویب کرد و از آن به بعد اکیدن مقرر شد در هر شرایطی و بدون هیچ تبصره‌ی وارد و ناواردی شام‌ام را خورده و در اتاق خودم خوابیده باشم تا صبح فردا برای بیدار شدن و مدرسه رفتن بازی درنیاورم و اذیت نکنم.
یادم است لای در را کمی باز می‌گذاشتم که نور سفید مهتابی، کم‌رمق در اتاق پهن شود و بتوانم کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را که از کتابخانه‌ی مدرسه‌ی مامان به امانت گرفته بودم بخوانم. چندبار سر بزنگاه با تشر «چرا نمی‌خوابی بچه، مگه نمی‌گم بهت زود بخواب؟!» دستگیر شدم، بارهای بعدی هم که مثلن چشم‌هایم را بستم و خودم را به خواب زدم، با رمز «آره جون خودت تو خوابی!» در وقت سرکشی از اتاق خواب توسط مامان و بابا به سرعت کشف و ضبط و خنثا شدم؛ همان هم شد که بعد از دو سه جلد مامان دیگر از کتابخانه‌ی مدرسه‌یشان برایم کتاب امانت نگرفت و این‌طوری تنبیه‌ام کرد که شب‌ها سر وقت بخوابم.

دارم با حداقل نور و با بدبختی همشهری داستان می‌خوانم الان و البته سال‌هاست که دیگر خبری از مچ‌گیری و تشر نیست این‌طور وقت‌های بیداری و کتاب‌خوانی. دلم تنگ ده سالگی شد یک‌مرتبه. روح آقای مهدی آذریزدی شاد.

/ 0 نظر / 42 بازدید